Menu
دکتر حمیدرضا طاهرزاده

دکتر حمیدرضا طاهرزاده

طنین خوش ناقوس مرگ ظالمان!

median 0e1dc بالاخره بعد از قریب چهاردهه سیاست مستمر بیشرمانه مماشات و استمالت از حکومت ضدّ ملی، ضدّ بشری، ضد ایرانی و قرون وسطایی ولایت فقیه توسط غرب بویژه ایالات متحده آمریکا، این روزها شاهد تحولاتی جدّی در صحنه بین المللی بصورت یک تقابل کاملا آشکار آمریکا با حکومت جهل و جنایت آخوندی هستیم.

اهمیت این تحولات در این دوران نوین که حکومت جبّار ولایت فقیه بیش از هر زمان، چه در صحنه داخلی و چه در پهنه خارجی در تنگنا و بعبارت بهتر در غربابی هولناک دست و پا میزند، بهتر قابل درک بوده و تاثیرات بلافصل آن نیز سریعتر روشن و بارز میگردد.

اعلان سیاست جدید دولت امریکا در برخورد با رژیم پوسیده ولایت، آخوندها و همپالکیهایشان را در اشکال گوناگون بیش از هر زمان به سراسیمه و وحشت انداخته است. عجبا که نتایج مستقیم این سیاست جدید بسرعت بنحو برجسته ای در رویارویی مردم بپاخاسته و بجان آمده میهنمان در اقصی نقاط ایران و در خروش شعارها و حرکتها و اعتراضات وسیع و گسترده اجتماعی آنان در برخورد با پاسداران روحیه باخته و نیروهای امنیتی سرکوبگر، کاملا مشهود است و در ابعادی بیسابقه در سراسر میهن طنین افکنده است.

موضعگیریهای زبونانه سران وحشتزده رژیم از صدر تا ذیل بروشنی گویای این واهمه و ترس مرگبار است زیرا که آنها بهتر از هر کسی صدای شکستن استخوانهای فرسوده رژیم سرکوبگرشان را میشنوند و با تمام وجود درد آنرا احساس میکنند! راستی مگر چه واقعه خارق العاده و ویرانگری رخ داده که ناقوس مرگ ظالمان را اینچنین بصدا درآورده است!؟

واقعیت مسلّم این است که رژیم تروریستی، بنیادگرا و سرکوبگر ولایت فقیه از ابتدای تولد منحوسش استقس خود را بر سه پایه بنیان نهاده است. یعنی در واقع این سه مؤلفه اساس و پایه رژیم را شکل داده و استوار ساخته و طبعا هر گونه شکافی و به هر میزان در هر یک از این ارکان، منجر به بروز بحرانی عمیق در تمامیت حاکمیت خواهد شد که در نتیجه آن بقای این حکومت خونریز بشدت به مخاطره مرگبار خواهد افتاد.

این سه پایه عبارتند از:

۱- سرکوب هولناک داخلی بصورت کشتاربیرحمانه، قتل عام و اعدام و شکنجه های سیستمایتک افراد و نیروهای مترقی و در راس آنها سازمان مجاهدین خلق ایران،
۲- تلاش برای برپایی خلافت خمینی از طریق صدور تروریزم و بنیادگرایی اسلامی که عمال حاکمیت از آن به عنوان صدور انقلاب یاد میکنند! این امر در قانون اساسی رژیم نیز تصریح شده است که این انقلاب (بخوانید ارتجاع سیاه ولایت) باید به سراسر جهان بخصوص کشورهای مسلمان صادر شود! خمینی دجّال سیاست ادامه جنگ خانمانسوز با عراق را بر این پایه قرار داده بود و با سیاست خائنانه و ضد ایرانی "فتح قدس از طریق کربلا" سرکوب وحشیانه حکومتش را نیز براحتی اعمال و توجیه میکرد. این سیاست جنگ افروزانه همچنان در ابعادی بسا گسترده تر هم اکنون علاوه بر مطامع و دست اندازی در بسیاری نقاط جهان از جمله در عراق، یمن، فلسطین و بطور خاص در سوریه و با کشتار سبعانه مردم بیگناه آنجا ادامه دارد. بمب گذاریها و سایر فعالیتهای تروریسیتی که عمال او و بطور خاص حزب الشیطان در بیروت و سایر نقاط جهان تا آرژانتین و غیره مرتکب شده اند دقیقا در راستای همین سیاست توسعه طلبانه مبتنی بر تروریسم و برای برقراری امپراتوری اسلامی بوده که خوشبختانه خمینی این آرزوی پلیدش را با خود به گور برد!
۳- این حاکمیت تبهکار بدلیل فقدان پایگاه اجتماعی و مردمی و بدلیل ترس و وحشت از جهان خارج و انزوای بین المللی بشدت بدنبال دستیابی به یک سلاح مرگبار هسته ای بوده که بتواند با توسل به آن بزعم خود بقای رژیمش را تضمین نماید. بهمین دلیل طی بیش از دو دهه با صرف میلیاردها دلار از سرمایه های مردم فقیر و محروم ایران در صدد بدست آوردن بمب اتمی بوده و کماکان هم بدون شک بطرق مختلف آنرا بدور از چشمان کم سو و غالبا نابینای آژانس بین المللی انرژی اتمی دنبال میکند!

بنابراین با توجه به ماهیت این رژیم پلید، مقاومت ایران و علی الخصوص مجاهدین از آغاز برای نابودی تمام عیار این حکومت جبّار ولایت فقیه با سیاستهای خود بدنبال وارد کردن ضربات کاری و ویرانگر به هر یک از این ارکان حیاتی رژیم بوده اند. کمااینکه افشای پروژه اتمی رژیم توسط سازمان مجاهدین یکی از بزرگترین ضربات کاری و مرگباری بوده که از سوی مقاومت ایران دریافت کرده است.

این افشاگری تاریخی و پاسخ هر چند دیرهنگام جامعه بین المللی با برقراری تحریمهای کمرشکن توانست به یکی از مهمترین پایه های رژیم آنچنان ضربه مهلک، جانانه و جبران ناپذیری وارد نماید که تمام تعادل رژیم را بصورت چشمگیری در هم بریزد. طبعا هر یک از این استوانه های رژیم نیز خود بر شالوده ای استوار است که جانمایه آنرا در یک کلام در نیروی سرکوبگری که زاده نامشروع حکومت ولایت فقیه است میتوان یافت.

این نیروی سرکوبگر در پروسه جنگ هشت ساله توانست با از میان بدرکردن رقیب نظامی خود یعنی ارتش کلاسیک ایران و با کسب اقتدار بلامنازعه نظامی و سپس در طول زمان با بهره مندی از حمایت تمام عیار خامنه ای ولی فقیه ارتجاع با قبضه کانونهای اصلی اقتصادی بر ارکان سیاسی مملکت نیز سلطه ویرانگر و چپاولگرانه اش را بگستراند.

در واقع سپاه پاسداران و ارگانهای وابسته به آن همانا قلب و ارکان حیاتی بقای این رژیم بوده اند. پرداختن به حوزه های مختلف اقتصادی، سیاسی و نظامی که سپاه درست مثل یک اختاپوس بر آنها چنگ انداخته در حوصله این کوتاه نوشته نیست. اما تاریخ چهاردهه حکومت اختناق موید این واقعیت است که بدون چنین ارگان سرکوبگری این رژیم هرگز قادر به حفظ بقای خود نبوده و صرفا هم از همین طریق توانسته است هر سه رکن رکین فوق الذکر را پاسداری کند و به حیات ننگین خویش با تمسک به اهرمهای صدور تروریسم و ماشین کشتار و سرکوب و نیز جاه طلبی های هسته ای ادامه دهد.

ازسوی دیگر همین نیروی ضدمردمی در تمامی سالها بمثابه ارگان سرکوب در کشتار و اعدام و شکنجه مردم ایران و فرزندان دلاورشان نقش منحصر بفردی داشته است. اکثر قریب به اتفاق سران این حاکمیت جنایتکار هر یک مدتها در این ارگان از پاسداری تا سرداری سپاه را تجربه کرده اند. از رئیس جمهور سابق تا رئیس کنونی مجلس ارتجاع گرفته تا بسیاری از مقامات ارشد فعلی از جمله وزرا و نمایندگان مجلس و سفرا همگی ننگ خدمت در این ارگان سرکوبگر را داشته و به آن نیز مفتخرند!

بنابراین از سال ۶۰ به بعد برای رزمندگان مقاومت در مقابله با این نیروی خونخوار، قطع سرانگشتان اختناق یعنی همین نیروهای سرکوبگر و جلاد و قاتل سپاه در دستور کار قرار گرفت.

در دوران مبارزات فاز نظامی در قالب چریک شهری و نیز در سلسله عملیات ارتش آزادیبخش نیز همین نیروی خونخوار بوده که هماره بمانند گرگهای گرسنه وحشی به مصاف رزمندگان آزادی گسیل شده و همانها بوده اند که فرزندان این مردم را در سیاهچالها و شکنجه گاههای قرون وسطایی رژیم و در چهار راهها و در ملاعام با جراثقال سبعانه به خاک و خون کشیده و جو رعب و وحشت را در ایران گسترده اند.

موشک پرانی سالیان آنهم از نوع کشتار جمعی اسکاد- ب بر روی ساکنان بیدفاع اشرف و بعدا در کمپ لیبرتی در عراق که منجر به شهادت دهها تن از رشیدترین فرزندان مجاهد ایران شد نیز در پرونده ننگین همین سپاهیان سیاهی،تباهی و ظلمت مهر و ممهور شده است. هم اکنون نیز با راه انداختن امپراتوری فاسد اقتصادی منحصربفرد خود، شاهرگهای حیاتی مالی و اقتصادی این مرز و بوم را بی محابا به چنگ گرفته است.

بنا بر استنادات موجود این نیروی چپاولگر بر بیش از هفتاد تا هشتاد درصد از اقتصاد ایران تسلط کامل دارد و در واقع همان بازوی فاسد و سرکوبگر و غارتگر ولی فقیه است که رئیس جمهور آمریکا بدرستی در سخنرانیش در مجمع عمومی ملل متحد و هم چنین در روز اعلان سیاست جدید ایالات متحده امریکا در رابطه با رژیم حاکم بر ایران از آن یاد کرد و بر آن تاکید نمود. رخدادی که در تاریخ حیات ننگین این رژیم بیسابقه بوده و هیچگاه هیچ مقام رسمی با چنین ادبیاتی با این جانیان سفاک برخورد نکرده بود! بدون شک سیاستهای دولت فعلی امریکا در صحنه های مختلف سیاسی و اجتماعی و جهانی طبعا مقوله دیگری است و لزوما نمیتواند مورد توافق نگارنده قرارگیرد. اما تا آنجا که به رویارویی با رژیم ولایت فقیه برمیگردد درست در نقطه مقابل سیاست زبونانه، باجدهی و مماشاتگرانه دولتهای قبلی امریکا، بویژه در دوران هشت ساله اوباما که درست مثل یک هم پیمان بر کام آخوندهای مفلوک جرعه حیات مینوشانید، سیاستی در شرف تکوین است که جسورانه و برخلاف رایج دیپلماسی مماشاتگر، بر این مماشات ننگین مهر بطلان زده و اتفاقا همان مطالباتی را عنوان میکند که مردم و مقاومت ایران سالیان دراز است آنرا با سنگینترین قیمت ممکن و با صدای بلند در همه مجامع بین المللی فریاد کرده اند.

ما سالیان سال با پرداخت گرانترین بهای ممکن خواهان سیاستی قاطع و برخوردی جدی از سوی جامعه جهانی بخصوص شورای امنیت با این رژیم بوده و هستیم. همواره متقاضی گنجاندن سپاه خونریز پاسداران در لیست های سیاه تروریستی غرب و ملل متحد و قطع ید از آنها در خاورمیانه و هر جا که حضور نظامی داشته اند، بوده ایم. در این مسیر با کار و تلاش مستمر در محافل بین المللی و پارلمانهای جهان همواره خواهان یک سیاست دست کم بیطرفانه با مقاومت ایران بوده ایم. زیرا که این مقاومت بر پایه دکترین "کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من" هیچگاه چشم امیدی به هیچ کجا بجز خلق محبوبش نداشته و در عوض همیشه در تلاش بوده است تا با ایستادگی بر روی اصول اساسی و آرمانیش یعنی حفظ استقلال و آزادی عمل خود، بهای آن را با همه چیزش بپردازد.

بنابراین چنین نیست که گویا آمریکاییها خواب نما شده و یکشبه به این نتیجه رسیده اند که باید با این رژیم برخوردی درخور رفتار آنها داشته باشند. این امر در هر روی به میزان قابل درکی، در واقع بنحو غیرقابل تردیدی محصول کار و تلاش سالیان همین مقاومت بوده که غرب را در این زمینه به ایقان برساند.

حال در چنین شرایط و دوران تازه یی که سپاه در لیست سیاه آمریکا گنجانده شده، بدون شک اعمال تحریمهای خردکننده، و کور کردن شاهرگها و شریانهای حیاتی مالی و اقتصادی این رژیم فاسد و غارتگر بهر میزان، از این طریق با عالیترین مصالح و مطالبات دیرینه ملی مردم ایران در قبال این رژیم کاملا منطبق و هماهنگی دارد. این سیاست در صورتیکه درست و دقیق و با اقتدار اجرا شود یقینا راه را برای سرنگونی این رژیم انسان خوار و مملکت برباد ده هموارتر و موانع زیادی را نیز از سر راه این مقاومت برخواهد داشت.

در این تردیدی نیست که هر کس ذره یی دغدغه آزادی و حق حاکمیت مردمی این میهن بخون نشسته را در دل و جان دارد، لاجرم از این سیاست قاطع در قبال سپاه سرکوبگر، جانی و جلاد و وطنفروش استقبال میکند. شایان ذکر است که در آمریکا حتی دشمنان سیاسی قسم خورده پرزیدنت ترامپ، از جمله آقای برد شرمن عضو ارشد دموکراتها در کمیسیون خارجی مجلس نمایندگان که اولین کسی است که در این مجلس در تلاش است تا بتواند با طرح استیضاح رئیس جمهور، وی را از مقامش خلع کند و یا از چپ ترین جناح دموکراتها نظیر هوارد دین نیز که از مخالفان سرسخت رئیس جمهوری امریکا و همچنین از حامیان دیرباز مقاومت بوده از این سیاست جدید دولت آمریکا در قبال رژیم دفاع کرده و آنرا شایسته حمایت دانسته اند.

یکی دیگر از برکات دیگر این لیست گذاری افشای ماهیت جوفروشان گندم نما در بازار کساد و بی رونق باصطلاح رفرمیستهای جعلی را باید متذکر شد. روحانی شیاد و ظریف شارلاتانش و دارو دسته باصطلاح مدره نماها و اصلاح طلبان و اعتدالیون قلابی که عمدتا از ریزشیهای سپاه پاسداران بوده بلافاصله پس از نامگذاری این سپاه خونریز در لیست تروریستی آمریکا، ماسکها را بکناری زده و ماهیت سرکوبگر خود را بروشنی افشا نمودند. همان سپاهیانی که در هیأت و جامه های متفاوت با خنده های مشمئز کننده در محافل دیپلماتیک بین المللی در تلاش مستمر برای حفظ نظام ولایتشان هستند، با کرنش و تعظیم و تکریمی چندش آور در مقابل «اوامر مطاع رهبر عظیم الشان!!» ماهیت پلید خود را علنا بارز کردند.

گاه از بعضی مغزهای پوک و یا صرفا کوتاه بین تاجرماب فرضیه مردود و کاملا غلطی مطرح میشود که بزعم حضرات، گویا این قبیل سیاستها شکاف بین دوجناح را در راس نظام میبندد و رژیم را در تمامیتش تقویت خواهد کرد و باعث تضعیف جنبش مبارزاتی مردم خواهد شد! قاطعانه باید گفت که این تصور کاملا باطل و غلط است. این درست است که روحانی و ظریف اینچنین در مقابل ولی فقیه به خواری و ذلّت تن داده و خود را بخش لایتجزی از سپاه پاسداران میخوانند و نقش حیاتی این نیروی سرکوبگر برای بقای حکومت خود را میستایند. اما واقعیت این است که چنین وصلت نامیمونی ممکن است که صرفا در سطح سران مذبذبی همچون روحانی و ظریف و عده دیگری که بدنبال سهم خواهی از قدرت و خوان نعمت حکومت هستند ایجاد شود، اما بدون تردید این خط مشی در بدنه نظام منجر به ریزشهای جدی و شقه شدنهای جبران ناپذیر در درون حاکمیت خواهد شد. کمااینکه در قضیه توافق هسته ای هم سعی میشد گناهان را به گردن جلیلی و شرکای او بیاندازند. این دایه های مهربانتر از مادر که از یک سیاست محکم و اصولی در قبال رژیم هراس دارند بدون شک قبل از اینکه به فکر منافع مردم رنجدیده و دردمند و سرکوب شده ایران باشند یقینا درصدد حفظ منافع کلان خود در استمرار وضع موجود و زد و بند با سپاه و قراردادهای میلیاردی و چاپیدن اموال مردم میباشند.

این رژیم در تمامیتش بهمراه بازوی سرکوبگر نظامیش که الان در لیستی فروغلتیده که فقط با سرنگونیش امکان نفی آن وجود دارد، در طول نزدیک به چهار دهه سیاه ترین نوع حکومت دیکتاتوری وحشی مذهبی را بر مردم بجان آمده ایران تحمیل کرده است. حال با فراهم آمدن شرایط و چشم اندازهای جدید و گشایشهای تعیین کننده که دوران نوینی را برای مقاومت رقم میزند، سرنگونی این رژیم بیش از هر زمان امکان پذیر و در دسترس قرار دارد.

یقینا این امر صرفا از طریق مقاومت ایران و حمایت مردم شریف و مبارز ایران عملی است. مردمی که بخشی از آن همان غارتشدگان مظلومی هستند که این روزها فریاد شعارهای مرگ بر دولت بی کفایت و مرگ بر روحانی و لاریجانی شان گوش ولی فقیه و نیروهای سپاهی که از ترس گسترش قیام در وحشت و ترس بسر میبرند را کر کرده است. نیروهای روحیه باخته ای که حتی از تجمع مردم در یک مراسم بزرگداشت سمبلیک بر مزار کوروش بزرگ در بیابانهای دوردست پاسارگاد وحشت عظیم دارد و به آن صورت مانع از برگزاری آن میشود. همه این واقعیتها عمیقا نشانگر وضعیت فلاکتباری است که رژیم پوسیده و درمانده ولایت فقیه بدان گرفتار آمده و بی تردید بزودی ناقوس مرگ این ظالمان را در بلندای ایران زمین طنین انداز خواهد کرد. پیش بسوی برقراری آزادی در ایران عزیزمان!

تلاش برای اجرای عدالت: وظیفه یی میهنی در قبال یک تراژدی فراموشی ناپذیر ملّی

dadkhahi 43d2aدور فلکی یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

تاریخ زندگی ملتها در کوران حوادث و تحولات بزرگ و بسیار پیچیده خود گاه دچار چنان دگرگونیهای عمیق و تنشهای ویرانگری  میشود که  اگر در تقابل با آنها عکس العمل مناسبی صورت نگیرد میتواند به نیستی و یا دست کم به انحراف کشیده شدن بخش عظیمی از سرمایه های تاریخی ، فرهنگی، معنوی، انسانی و اقتصادی آن جامعه بیانجامد. مثالهای تاریخی بیشماری در این رابطه در سرگذشت همه ملل وجود دارد که البته پرداختن به آنها در حوصله این مطلب موجز نیست. اگر بی عملی و سازش در مقابل دشمن و همکاری با آنها در تاریخ همه ملتها بعنوان یک خیانت بزرگ ملی تلقی میشود، اما از سوی دیگر ایستادگی و تسلیم ناپذیزی در برابر ایلغار ظالمانه بیگانه و حکومتهای جبار بعنوان مباهات و افتخار ملی در تاریخ این ملل ثبت شده . همه طبعا سعی میکنند که پایداریهای تاریخی خود را در به طرق گوناگون از جمله سیستمهای آموزشی و فرهنگی به نسلهای بعدی آموزش داده و منتقل کنند تا که این دستاوردها دستخوش فراموشی و احیانا شامل مرور زمان نشود و از خاطره مردم حذف نگردد.

در تاریخ میهن بلادیده ما ایران نیز چنین فراز و نشیبهای بنیان کنی وجود داشته است. همچنانکه در همه مذاهب و ادیان  نیز سمبلهایی وجود داشته که  همیشه مبشر آزادی و رهایی بشراز چنگال ظلم و ستم بوده اند. از جمله در تاریخ مسلمانان نیز حرکت و قیام فراموشی ناپذیر امام حسین بعنوان یک پیشوای ظلم ستیز و حق جو نه تنها برای مسلمانان اعم از شیعه و سنی و بلكه حتی برای  جریانهای فکری غیرمذهبی نیز بعنوان قیامی ستایش انگیزدر برابر جباران حاکم در خور توجه و احترام میباشد. بهمین منوال مردم سرزمینهای اروپا نیز نام قهرمانان تاریخی خود را بخصوص پارتیزانهایی که در مقاومت علیه فاشیسم جان خویش را فدای آزادی کردند زیب خیابانها و اماکن عمومیشان نموده و دسته گلهایی که به نشانه ادای احترام در کنار لوحه های یادبود آنها در هر کوی و برزن بطور گسترده در مناسبتهای مختلف دیده میشود، نشان از همین تکریم و تعظیم به این قهرمانان تاریخی و ارزشهای مبارزاتی است که آنها آفریده اند.

در همین رابطه مثال زنده و حاضر برای ما شرایط اسفناک و غیرقابل توصیفی است که رژیم دیکتاتوری مذهبی ولایت فقیه بر مردم و میهن بخون نشسته مان بواسطه سرکوب قرون وسطائیش  تحمیل کرده است. مقاومت در برابر این رژیم انسان ستیز سفاک و غارتگر طبعا یکی از افتخارات بزرگ تاریخ این خانه کهنسال  محسوب میشود. اعدام و شکنجه دهها هزار تن از زندانیان سیاسی مجاهد و مبارز در حیات ننگین این رژیم و بطور خاص قتل عام فجیع در سال  ۶۷  که بنا بر یک فتوای رذیلانه خمینی دجال ضّد بشرصورت گرفت، بعنوان یک فاجعه ملی  نه فقط در تاریخ مدرن میهنمان بلکه در سطح جهان موضوعی عمیقا در خور تامّل و توجه جدّی است. بهمین دلیل امروزه این امر بعنوان یک  وظیفه مبرم  میهنی هر ایرانی آزاده ای است که بهر نحو که میتواند وجدانهای بیدار جهان را نسبت به این واقعه فجیع حساس کرده و برانگیزاند. بیش از سی هزار تن از رشیدترین فرزندان یک میهن در یک جنایت بیسابقه تاریخی در حالیکه بر طبق قوانین نامشروع و ارتجاعی همین رژیم سرکوبگر مشغول گذراندن دوره های سنگین محکومیت خود بودند، و یا آنها که حتی این دوران را نیز به پایان رسانده بودند، بناگاه در معرض یک انتخاب بزرگ قرار میگیرند که باید بین تسلیم و ذلّت از یکسو و از سوی دیگر ایستادگی و پایداری بر اصول و مواضع انقلابی خویش در مقابل جلاّد و در یک محکمه ناعادلانه یکی دو دقیقه ای یکی را برگزینند! اما این قهرمانان به تاسی از سنّت تاریخی پیشوایان مجاهد و مبارز خود طبعا با انتخاب فدای تمام عیار خویش در آن بیدادگاههای ظالمانه، راه جاودانگی خود و آرمان و سازمانشان را با پرداخت سنگین ترین قیمت ممکن طی نمودند. آنها آن « نه » تاریخی را بر پیشانی جلادان خویش مهر و موم کرده و  خروش آزادی و آزادگی سردادند و سینه های مملو از عشق بیکران خود به آزادی و رهایی خلق محبوبشان را آماج گلوله های پاسداران شب  کردند و جاودانه شدند. این امر دقیقا در شمار همان بزنگاههای تاریخی برای یک مقاومت سرخ فام بود که میبایست از این آزمایش دورانساز نیز سرفرازانه بیرون می آمد. اگر بتوان برفرض محال یک لحظه بخود اجازه داد و این چنین تصور دردناکی نمود که این قهرمانان بجای ایستاده مردن، زندگی خائنانه بر زانوی تسلیم و خفّت را در مقابل حکام و شحنه گان خونریز خمینی اختیار میکردند، آنگاه درعوض چه ننگ فراموشی ناپذیر و دردناکی در دفتر خونبار مقاومت ثبت میشد ؟! یک سرافکندگی و شرمساری نابخشودنی تاریخی اما پرواضح است که تصوّر این فرض محال نیزفی نفسه باطل است. این سنّت همیشگی تکامل است که این زنان و مردان بزرگ می باید با دست شستن از زندگی خویش راه صعب و پر نشیب و فراز را با خون خود هموار و آبیاری کنند تا خلق بتواند با عبور بر فراز  پلی که پیشتازان فداکار با تنهای خود آنرا ساخته اند به آرمان و آرزوی دیرینه اش یعنی آزادی مام میهن از چنگال استبداد و ارتجاع و استعمار دست بیابد.

قریب سه دهه از این قتل عام بیسابقه گذشته است. مقاومت ما در خصوص پیگیری این امر، البتّه هیچگاه در این سالیان طولانی از پای ننشسته بود. در محافل بین المللی و به هر مناسبت با سخت کوشی تلاش میکرد تا نگذارد پرونده این جنایت شوم بسته و به بوته فراموشی سپرده شود. امّا متاسفانه بدلیل سیاستهای ننگین مماشات در قبال حکومت جبّار، فاسد و خونریز ملایان و بی عملی این محافل در این رابطه، در تمامی این سالهای سخت و سیاه، این سیاست خائنانه دقیقا بعنوان یک سدّ بزرگ عمل کرده و جانیان و آمران و عاملان این جنایت مخوف همیشه توانسته بودند بدون هیچگونه مشکلی موضوع را بزعم خودشان مکتوم و مختوم کرده و از عقوبت گران آن بگریزند. اما خوشبختانه سیر تحولات چشم انداز دیگری را در این پهنه در مقابل دیدگانمان گشود.

خانم مریم رجوی سال گذشته مثل همیشه در عرصه های بظاهر غیرممکن و دست نیافتنی با ابتکار خاصّ خود قدم پیش نهاد و به جدّ خواهان بازگشایی پرونده این قتل عام در قالب یک حرکت سیستماتیک و گسترده جهانی تحت عنوان « جنبش دادخواهی» گردید. بالطبع در بدو امر برای عموم دست اندرکاران مقاومت امکان دست یابی به هرگونه موفقیّتی هر چند اندک در این زمینه با ناباوری و عدم اطمینان همراه بود. اما مریم رجوی همچون گذشته در بسیاری عرصه های بظاهر ناممکن، عزمی جزم و خلل ناپذیر، مبشر و نویدبخش این پیام مبارزاتی عمیقا انسانی و ملّی بود که این مهم را میتوان و باید به سرانجام مطلوب رساند. طبعا شعله ور کردن آتشی که سی سال در زیر خاکستر خیانت ارگانهای حقوق بشری ملل متحد و سایر ارگانهای ذیربط ،بظاهر مدفون شده بود کاری بس عظیم و طاقت فرسا مینمود. اما این مقاومت به شهادت بسیاری از دستاوردهای محیرالوقوعش از قبیل درهم شکستن توطئه های ارتجاعی و استعماری برای نابودیش همیشه مجبور بوده است که برای بقای مقاومت در جهت خلاف مسیر آب حرکت کند و با همه توش و توانش از دل توفانهای مهیب گذر کند جایی که ظاهرا هیچ عقل سلیم و عافیت جویی خواهان آن نیست! بعنوان مثال در تحمل شرایط بغایت سخت درجریان بمبارانهای مهیب دو جنگ ویرانگر در عراق و یا خروج از لیستهای سیاه استعماری در بریتانیا و اتحادیه اروپا و بویژه در امریکا که هنوز هم بعد از گذشت چندین سال از این پیروزی، رژیم درمانده ولایت فقیه به سوز و گداز آخوندیش در این زمینه ادامه میدهد و همان غرب را که در طی سالیان دراز همیشه امدادرسان و یار و یاور و مشار و مشیرش بوده است به همدستی با مجاهدین متهم میکند!، عزیمت بزرگ مجاهدان از کشتارگاه لیبرتی به مامنی امن در کشور آلبانی و صدها نمونه دیگر میتواند گواه این واقعیت سرسخت باشد که این پروژه دادخواهی هم یقینا میتواند بطرز مطلوبی به بار بنشیند. طبعا بمدد استقامت اعضا و حمایت و تلاش بی وقفه هوادارانش و از همه مهمتر سازمان و تشکیلات منسجم و رهبری خردمند و ذیصلاح و عمیقا پاکبازی که توانسته این مقاومت را از همه این سرفصلهای تعیین کننده و گذرگاهها و تنگه های مخوف تاریخی سرفرازانه عبور دهد، دادخواهی حق طلبانه مردم داغدار ما نیز میتواند راه به مقصود برده و جانیان را در پیشگاه عدالت قرار دهد. البته این حقیقت را نمیتوان از نظر دور داشت که دولتها بخاطر منافع حقیر اقتصادی شان پیچیدگیها و سختیهای طاقت فرسا و سدهای غول آسایی از نقطه نظر بین المللی و نیز ملاحظات سیاسی در مسیر ما ایجاد میکنند، اما حقّانیت خونهای پاک دهها هزار انسان بیگناه و شریفی که به ظالمانه ترین شکل به قتل رسیده اند میتواند بعنوان تیزترین و شکافنده ترین سلاحی باشد که در این کارزار بین المللی بر قلب دشمن فرود آید و از مظلومین دادخواهی کند.

با نگاهی به بیلان دستاوردهای چشمگیری که ظرف همین مدت یکسال تحقق یافته، بخوبی میتوان دریافت که باید عزم های جزم را برای آنچه که از آغاز بدنبال آن بودیم یعنی به کیفررساندن آمران و عاملان سفّاک این واقعه دردناک، صدچندان راسخ و استوارتر نمود.
در همان اوایل کار و در جریان قتل عامها نماینده ویژه کمیسیون حقوق بشر پروفسور گالیندوپل ضمن یک گزارش کوتاه به کمیسیون مربوطه، به ارتکاب این جنایت در زندانهای ایران گواهی داد. اما متاسفانه علیرغم تلاشهای سالیان مقاومت در این زمینه، به دلیل اینکه کفه منافع کلانی که دولتهای غرب در مراودات و معاملات تجاری و نفتی و غیره که از این راه نصیبشان میشد طبعا به کفه بی پناه حقوق بشر ضایع شده مردم ایران میچربید، این کار پیش نمیرفت. وضعیت تا به آن حد دراماتیک شده بود و مصونیت از کیفر کار را بجایی رساند که روحانی شیاد و جنایتکار با دهن کجی به جامعه بین الملل در کمال وقاحت آخوندیش جلادی از تبار خویش را بنام مصطفی پورمحمدی از خونخوارترین اعضای کمیته مرگ هزاران زندانی سیاسی را بر مسند وزارت دستگاه بیدادگر قضاییه اش نشاند! و هم اکنون نیز علیرغم اینهمه افشاگری و رسوایی برای این رژیم، وی در سرسپردگی محض به ولی امرش یعنی خامنه ای جلاّد، مجددا جلاد دیگری از همان سلسه قضات خون آشام قتل عام سال ۶۷ را بنام آوایی بر همین کرسی ننگین وزارت خونخوارش نشاند!

نگاهی اجمالی به دستاوردهای اخیرمان در این مسیر، صحنه کارزار و چشم انداز را هرچه بیشتر برایمان بروشنی ترسیم میکند. بهمین مناسبت قابل ذکر است که بدنبال کوششهای مستمر هواداران و حامیان مقاومت ایران در کانادا  در سال ۲۰۱۳ پارلمان این کشور لایحه ای را به اتّفاق آرا تصویب کرد که خود بدون شک قدم بزرگی در احیای پرونده مربوطه بود. در متن مصوب پارلمان کانادا چنین آمده است:
«این مجلس قتل عام زندانیان سیاسی در ایران در تابستان ۶۷ را به عنوان جنایت علیه بشریّت محکوم می کند، یاد قربانیان به خاک سپرده شده در گورهای جمعی در گورستان خاوران و سایر محلها در ایران را گرامی می دارد و روز اول سپتامبر را بعنوان روز همبستگی با زندانیان سیاسی در ایران تعیین می کند».

در این گیرودارخوشبختانه مائده ای نیز برای تایید و تصدیق ادعاهای سالیان مقاومت در این باره بدست آمد . فايل صوتی افشا شده از دیدار آقای منتظری كه همدستي در جرم مقامات بالاي رژيم را در قتل عام سال ۶۷ هرچه بيشتر اثبات كرد. این افشاگری و این سند متقن تاریخی غیر قابل انکار البته بشدت و با سرعت تمام، شعله های آتش این دادخواهی عادلانه را فروزانتر نمود. در فايل صوتی صداي، آيت الله علي منتظري، وارث مسلم خميني، شنيده مي شود كه كميته مرگ را بخاطر اجراي اين قتل عام سرزنش مي كند. او میگوید: ”به نظر من، شما مرتكب بزرگترين جنايت در دوران جمهوري اسلامي شده ايد، كه تاريخ ما را بخاطر آن محكوم خواهد كرد“. این اظهارات منتظری مثل یک شوک عظیم بر پیکر فرتوت دستگاه خونریر ولایت فقیه وارد آمد. شدت و ابعاد جنایت بحدی است که هیچیک از آخوندهای سطح بالای رژیم جرآت نزدیک شدن به آن را نداشته و فقط جانیانی همچون پورمحمدی و یکی دو آخوند بدنام دیگر در این ماجرا ضمن اقرار به جنایات خود از ارتکاب آن قتل عام فجیع نیز بطرز وقیحانه و چندش آوری ابراز مباهات کردند!
شدت موج برخاسته در جامعه پرتپش و توفش ایران بحدی بود که لاجرم خامنه ای خونخوار شخصا به صحنه آمد و با هراس از اینکه مبادا بزعم وی جای جلاّد و قربانی عوض شود ابراز وحشت کرد! در حالیکه این سیاست همیشگی این رژیم پلید بوده است که خودش را در مسند قربانی وانمود کند! شکنجه گران و دیپلمات تروریستهای مزدورش را تحت عنوان یک سازمان غیردولتی با نام بی مسمای « قربانیان شکنجه» به شورای حقوق بشر در ژنو اعزام میکند تا خودشان را در منظر بین المللی بعنوان قربانیان شکنجه هایی که لابد توسط اپوزیسیون در تبعید بر آنها اعمال شده  قلمداد کنند!!.
لرد الكس كارلايل عضو برجسته  حزب ليبرال دمكرات مجلس اعيان بريتانيا و رئيس مشترك كميته پارلماني بريتانيا براي آزادي ايران و سرممیز مستقل قانون تروريسم در بريتانيا در مقاله ای مستدل در نوامبر ۲۰۱۶ در روزنامه واشنگتن تایمز چنین نوشت: «جفري رابرتسون، قاضي اعظم سابق دادگاه سازمان ملل متحد در سيرالئون، گزارشي را درباره اين قتل عام ارائه داده است. او آن را به عنوان يكي از بدترين جنايات عليه بشريت بعد از جنگ جهانی دوم توصيف كرده است. اهداف اصلی، فعالان جنبش اپوزيسيون سازمان مجاهدين خلق ايران بودند، اگرچه رژيم بستگان اعضا يا طرفداران عادی و همچنين ساير مخالفان را نيز اعدام كرد. آنهايي كه اعدام شدند احكام زندانشان را ميگذراندند - بعضي ها حتي دوران حبس شان نیز به اتمام رسیده بود - اما رژيم به این موضوع اهميت نمیداد. آنها پس از يك محاكمه مسخره محكوم به مرگ میشدند، محاكماتي كه حداكثر پنج دقيقه طول میكشيد و عمدتا شامل يك سئوال بود؛ وابستگي سياسي شما چيست؟ وقتي كه خانواده هاي قربانيان جوياي حال آنها مي شدند، به آنها فقط يك ساك متعلقات عزيزانشان داده مي شد، هيچ اطلاعي درباره محل دفن به آنها داده نمي شد و علنا نسبت به هرگونه سوگواري در ملاء عام تهديد مي شدند».
لرد کارلایل می افزاید: «رژيم ايران مكررا درصدد پنهان کردن جناياتش و بي اعتبار كردن شوراي ملي مقاومت ايران، بخاطر انتشار اخبار اين قتل عام، بوده است. مريم رجوي، رئيس جمهور برگزيده شوراي ملي مقاومت ايران، در زمينه افشاگري اين فايل صوتی گفت: «اين فايل صوتي شواهد ترديدناپذير براين است كه سران رژيم ملاها مسئول اين جنايات عليه بشريت و نسل كشي بي سابقه هستند. شوراي ملي مقاومت ايران، متعاقبا، يك فهرست از تقريبا ۶۰  تن از اعضاي بشدت درگير رژيم در اين قتل عام را منتشر كرده كه امروز هنوز هم در پست های قدرتمند در ايران هستند. آنها بجاي اينكه مجازات شوند حفاظت شده و ارتقاء يافته‌اند».
به همین مناسبت در کنگره آمریکا نیز قطعنامه شماره ۱۸۸ مجلس نمایندگان «در محکومیت  دولت جمهوری اسلامی ایران بخاطر قتل عام علیه سال ۱۹۸۸ و فراخوان برای اجرای عدالت جهت قربانیان» ثبت شد که تاکنون ۵۶ نماینده از هر دو حزب دموکرات و جمهوری خواه از آن حمایت نموده و به زیر کمیسیون حقوق بشرو خاورمیانه و شمال آفریقا احاله شده است.
در دور قبل پارلمان بریتانیا نیز بیش از ۸۰ تن از نمایندگان ارشد این  پارلمان از احزاب گوناگون بهمراه حقوقدانان برجسته از کانون وکلای انگلستان و ویلز از قطعنامه ای در همین خصوص حمایت قاطع بعمل آوردند و از ملل متحد خواهان تشکیل کمیسیون تحقیق در این رابطه شده بودند.
دکتر ژرار دوپره نماینده برجسته پارلمان اروپا از بلژیک و رئیس گروه دوستان ایران آزاد در این پارلمان در تابستان امسال بیانیه مستدلی در همین موضوع صادر نمود . در این بیانیه به حمایت ۲۶۵  تن از اعضای برجسته پارلمان اروپا شامل ۴ نایب رئیس و ۲۳ تن از روسای کمیسیونها و هیاتهای پارلمانی اشاره شده که  نقض حقوق بشر و فعالیتهای مخرب این رژیم را قویا محکوم نموده اند. این نمایندگان در بیانیه خود علاوه بر محکوم کردن فعالیتهای تروریستی رژیم، انتخابات قلابی ریاست جمهوری آخوندها ، سرکوب زنان و اقلیتهای مذهبی وقومی بطور مشخص به نقض مستمر حقوق بشر و اعدامهای فزاینده و علی الخصوص به فاجعه کشتار سی هزار تن از زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ پرداخته و از کمیساریای عالی حقوق بشر و نیز شورای حقوق بشر ملل متحد خواهان رسیدگی به این امر و مجازات آمران و عاملان این جنایت هولناک ضدبشری شدند.

دولت سوئیس هم در سپتامبر ۲۰۱۶، در پاسخ به سوال پارلمانی یکی از نمایندگان در مورد قتل عام ۶۷ اعلام کرد که: اگر سازمان ملل تحقیقاتی را در مورد این قتل عام در پیش بگیرد این دولت از آن حمایت خواهد کرد.

بسیاری از حقوقدانان و مدافعان حقوق بشر بر این باور هستند که ادامه نقض حقوق بشر در ایران امروزی و رکوردار بودن بالاترین تعداد اعدام به جمعیت در جهان را رژیم ولایت فقیه صرفا بواسطه بی عملی جامعه جهانی در قبال عملکردهای ضدّبشریش بویژه در خصوص این واقعه دردناک تاریخی میدانند. اگر امروز ماشین اعدام و شکنجه در ایران رکورددار جهانی است و این دژخیمان بی محابا به کشتار و شکنجه بطور روزمره و سیستمایتک ادامه میدهند دقیقا  به این دلیل ساده است که دولتهای غرب به پرنسیبهای حقوق بشری خود در قبال این رژیم سفاک وقعی نمیگذارند و منافع اقتصادی خود را به هرچیز دیگر  ولو منافع بلندمدت خویش مرجه می شمارند!
زید رعد الحسین کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل در سخنان افتتاحیه خود در سی و ششمین اجلاس شورای حقوق بش ردر۱۱ سپتامبر۲۰۱۷  در ژنو  به موضوع نقض حقوق بشر در رژیم بیرحم آخوندی پرداخت و چنین گفت:
«ریاست محترم شورای حقوق بشر و عالیجنابان و همکاران و دوستان محترم!
من وارد سال نهایی کارم در اینجا می شوم...ایران کماکان آزادی عقیده و آزادی بیان را بشدت محدود می کند. دفتر من گزارشات متعددی از مدافعان حقوق بشر, خبرنگاران و فعالان رسانه های اجتماعی دریافت کرده است که دستگیر و بازداشت شده اند. بدرفتاری با زندانیان گسترده است و علاوه بر این دستگاه قضایی به محکوم کردن مردم به رفتاری بیرحمانه، ضدبشری و تحقیر آمیز از جمله مثله کرد اعضای بدن و کور کردن افراد، ادامه داده است.
ایران همچنین کشوری است که بالاترین میزان اعدامها بر حسب جمعیت را دارا است. بسیاری از کسانی که اعدام شده اند متخلفان مواد مخدر هستند و نه اینکه جرمی که مطابق شرایط قانون بین الملل، شایسته «جدّی ترین جنایت» باشد، مرتکب شده باشند. بعد از شروع سال حداقل ۴ نوجوان به مرگ محکوم شده اند و دست کم  ۸۹ نفر دیگر در صف اعدام قرار دارند. سه سال پس از خدمت من در این موضع ، جهان تاریکتر و خطرناکتر شده است. اما دیدگاه من در این مسئولیت قاطعتر و مصمم تر شده است که اصول حقوق بشر تنها راه اجتناب از یک جنگ جهانی و فقر عمیق و محرومیت می باشد.در ادامه اینکار من از فعالیتهای مردمی که در خیلی از کشورها می ایستند و بپا می خیزند الهام و انگیزه می گیرم. ..آنها بدنبال قدرت یا منافع شخصی نیستند و تنها چیزی که می خواهند عدالت است.خانم عاصمه جهانگیر حقوقدان برجسته و گزارشگر ویژه در مورد وضعیت حقوق‌بشر در ایران در ۱۴ اوت ۲۰۱۷ این نقضها را مستند می‌کند و هم‌چنین قتل‌عام هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶۷ را مورد توجه قرار می‌دهد که اکثراً از جنبش اپوزیسیون اصلی ایران، سازمان مجاهدین خلق حمایت می‌کردند. این گزارش ارزشمند و منحصر بفرد در این مورد خاص ، دقیقا تاکید می‌کند که این اعدامهای جمعی پس از فتوای خمینی انجام شده و همچنین افشاگریهای قبلی را تأیید می‌کند که مقامات عالی‌رتبه رژیم کنونی ایران  مسئول این قتل‌عام بودند. او از جمله مصطفی پورمحمدی وزیر دادگستری آدمکش روحانی و رئیسی جلاد را بعنوان یک قاضی دادگاه و رئیس یکی از بزرگترین بنیادهای مذهبی در کشور و کاندیدای انتخابات ریاست‌جمهوری در ماه می یاد میکند و می افزاید: «برخی از مقامهای مذهبی و رئیس قوه قضاییه اعدامهای انجام شده را تأیید و در مواردی از آنها نیز دفاع کرده‌اند». وی هم‌چنین در این گزارش اسناد «... تهدید و ارعاب و تعقیب مدافعان حقوق‌بشر که خواهان حقیقت و عدالت» هستند را ارائه و افشا می‌نماید.
خانم جهانگیر در بخش نتیجه گیری و توصیه ها در گزارش افشاگرانه اش چنین متذکر میشود:«در طول سالها، گزارشهای بسیار زیادی  در مورد قتل عام سال ۱۹۸۸ صادر شده است. اگر تعداد افرادی که ناپدید شده و یا اعدام شده اند، می تواند مورد بحث قرار گیرد، اما شواهد قدرتمند نشان می دهد که هزاران نفر به تعجیل کشته شده اند. به تازگی، این قتل ها توسط بعضی ها در بالاترین سطوح دولت نیز مورد تایید قرار گرفته است. خانواده قربانیان حق دارند از حقیقت در مورد این حوادث و سرنوشت عزیزانشان بدون ریسک مجازات مطّلع شوند. آنها حق دارند که مورد رسیدگی واقع شوند، که شامل حق تحقیق موثر در مورد حقایق و افشای علنی حقیقت  و حق جبران مافات است . به همین منظور، گزارشگر ویژه از دولت خواست تا اطمینان حاصل شود که تحقیقی کامل و مستقل در مورد این رویدادها انجام خواهد گرفت».در یک اقدام دیگر در جریان کنفرانس سالانه حزب کارگر انگلستان در ماه  سپتامبر و در شهر برایتون در جنوب انگلستان برگزار شد، هیأتی از مقاومت ایران با شرکت فعّال خود در این کنفرانس، توانست حمایت قابل توجه و تحسین برانگیزی در این مسیرمبارزاتی  کسب کند.

در این کنفرانس، ۵۵ تن از نمایندگان حزب کارگر از هر دو مجلس عوام و اعیان انگلستان با صدور بیانیه‌ای ضمن حمایت از فراخوان خانم مریم رجوی، رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت، برای پایان دادن به مصونیت مقامات رژیم، از دولت و وزارت‌خارجه انگلستان خواستند قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ را به‌عنوان جنایت علیه بشریّت به‌رسمیت شناخته و از اقدامات انجام شده توسط گزارشگر ویژه سازمان ملل در مورد ایران حمایت کند.
نمایندگان هم‌چنین دولت انگلستان را فراخواندند تا از کمیساریای عالی حقوق‌بشر ملل‌متحد بخواهد دستور تحقیقات درباره قتل‌عام سال ۶۷ را به‌منظور قرار دادن عاملان و آمران این جنایت در مقابل عدالت صادر نماید.
یکی دیگر از حامیان دیرینه و شجاع این مقاومت سر دیوید ایمس نماینده ارشد پارلمان بریتانیا و رئیس مشترک کمیته بریتانیایی برای آزادی ایران طی مقاله‌ افشاگرانه یی در واشینگتن‌تایمز خواهان آن شده است که ملل‌متحد در گزارش آتی خود درباره وضعیت حقوق‌بشر در ایران تحت حاکمیت آخوندها، به تحقیقات بین‌المللی درباره قتل‌عام سی هزار زندانی سیاسی در سال ۶۷  فراخوان بدهد.
وی در ابتدا با اشاره به سخنرانی رئیس‌جمهور آمریکا در اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل، می‌نویسد: «از زمان انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹ هیچ رئیس‌جمهور ایالات متحده تاکنون چنین توصیف عمیقی از رژیم مذهبی در ایران ارائه نکرده است... (ترامپ گفت:) «حکومت ایران یک دیکتاتوری فاسد را با ظاهری دروغین از دموکراسی پنهان کرده است... صادرات اصلی این رژیم) خشونت، خونریزی و هرج و مرج است. اصلی‌ترین قربانیان این رژیم مردم (ایران) هستند.»
وی می‌افزاید: «که این دیدگاه... به‌خوبی یک حکومت مذهبی را توصیف می‌کند که ۸۰ میلیون ایرانی را طی 4دهه گذشته به گروگان گرفته و آرزوهای آنها را برای آینده‌یی بهتر و شکوفاتر سرکوب کرده است».
این نماینده ارشد پارلمان انگلستان، با اشاره به گزارش اخیر گزارشگر ویژه حقوق‌بشر ملل‌متحد درباره وضعیت حقوق‌بشر در ایران و اختصاص‌دادن چند بخش از این گزارش به قتل‌عام سی هزار زندانی سیاسی در سال ۶۷، می‌افزاید: «(این قتل‌عام) یکی از بدترین جنایات در تاریخ معاصر ایران است، ولی با این حال تا حد زیادی نادیده گرفته شده است... گزارش (گزارشگر ویژه) می‌گوید که مقامات (رژیم) ایران گورهای جمعی را تخریب و مدافعان حقوق‌بشر و خانواده‌های قربانیان را که در پی حقیقت و عدالت هستند، مورد اذیت و آزار، ارعاب و پیگرد قرار می‌دهند.

سر ایمس رئیس مشترک کمیته بریتانیایی برای آزادی ایران در ادامه مقاله خود، خاطرنشان می‌کند: «... (رژیم ایران) عاملان (قتل‌عام ۶۷) را به مواضع بالا و وزارتی ارتقاء داده است. هم‌چون علیرضا آوایی وزیر دادگستری کنونی روحانی و... ابراهیم رئیسی کاندیدای انتخابات ماه می.» وی  در خاتمه مقاله از آمریکا، کانادا، انگلستان و اتحادیه اروپا میخواهد که دست به اقدام مشترکی  بزنند و تضمین کنند که قطعنامه بعدی سازمان ملل درباره وضعیت حقوق‌بشر در ایران، به تحقیقات بین‌المللی درباره قتل‌عام ۶۷ فراخوان بدهد. وی می‌افزاید: «... به‌رغم سه دهه (حکومت) ترور، مردم ایران تصمیم گرفته‌اند که این رژیم مذهبی را به چالش بکشند و سران آن‌را به‌خاطر یکی از بدترین جنایاتشان، مورد حسابرسی قرار بدهند. اکنون غرب باید تصمیم بگیرد که آیا در مبارزه مردم (ایران) برای عدالت، از آنها حمایت می‌کند یا آنان را نادیده می‌گیرد؟».

هر کس که از نزدیک با مکانیسم کار در سازمان ملل و بخصوص دستگاههای حقوق بشری این سازمان آشنایی دارد بخوبی از پیچیدگیها و سختیهای این فعالیت در چنین صحنه بین المللی مطلع است. پس میباید حقیقتا از دست اندرکاران مقاومت در صحنه سازمان ملل و بخصوص در شورای حقوق بشر بخاطر تلاشهای شبانروزی و وقفه ناپذیرشان در پیشبرد این پروژه بسیار سنگین قدردانی نمود. تلاشی که در یک مصاف مستمر و رودرروی با ماموران و دیپلمات تروریستهای رژیم و عوامل سرکوبگرو اطلاعاتیشان تحت عنوان سازمانهای حقوق بشری که بشکل گله های وحشی به ژنو سرازیر میشوند، جدا در خور بالاترین تحسینها و تقدیرهاست. در فقدان چنین فعالیتهای خستگی ناپذیری ،بجرآت باید به این حقیقت اذعان کرد که هیچکس ابتدا به ساکن در هیج جای این جهان، بخصوص در ملل متحد حاضر نیست کمترین قدمی در این مسیر بردارد! گزارش متقن و کوبنده خانم جهانگیر در رابطه با این قتل عام ، نشانگر فعالیتهای افشاگرانه وسیعی بوده است که به اهتمام اعضای این مقاومت و بویژه خواهران و برادران مجاهد که پروژه را با تدبیر و تجارب دیرینه و غنی خود به پیش برده اند. تجارب گرانبهایی که بر مصب رودی خروشان از خونهای پاک دهها هزار تن از رشیدترین فرزندان مجاهد و مبارز این میهن و بطور خاص، شهید سرفراز حقوق بشر پروفسور کاظم رجوی که هم اکنون از سمبل های جاودان این دادخواهی است قرار دارد.

قدر مسلم اینکه در تاریخ معاصر میهنمان یک تراژدی ملی صورت گرفته است. دهها هزار تن از قهرمانان مجاهد و مبارز که مدافعان سرسخت آزادی و حقوق بشر در ایران بودند با فتوای بزدلانه خمینی، خون آشام با سینه های ستبر و گردنهای افراشته در مقابل جلادان که خواهان به تسلیم کشیدن آنها بودند جانانه ایستادند و خون پاک خود را نثار آرمان بزرگ رهایی مردم دردمند و رنجدیده ایران عزیزمان کردند. در مقابل فدای عظیم این انسانهای شریف و پاک و در یک سرفصل تاریخی براستی وظیفه ملی و مبرم هر ایرانی آزاده و ایران دوست جز دادخواهی برای این شهیدان سرفراز چه میتواند باشد؟ در تاریخ مدرن میهنمان یک فاجعه ملی ،اما قرون وسطائی و بغایت اسفبار بوقوع پیوسته است. طبعا در این مقطع زمانی، رسالت هر شخص میهندوست و آزادیخواه در قبال این امر جز تلاش مستمر و بی چشمداشت و برداشتن گامهای جدی در راستای آنچه که با ابتکار خانم مریم رجوی هم اکنون در جنبش دادخواهی در ابعاد جهانی و در تار و پود  جامعه ایران ریشه دوانیده است، چه میتواند باشد؟ همه روزه ایرانیان مبارز و اشرف نشانهای شریف در بسیاری از شهرهای جهان در آکسیونهای متعدد خود، بطور مستمر خواهان ارجاع پرونده این جنایت تاریخی به محاکم بین المللی هستند. این تلاشها در فرانسه با برگزاری نمایشگاههای افشاگرانه در شهرداریها و اماکن عمومی صورت گرفته و شخصیتهای مدافع حقوق بشر در فرانسه اعم از شهرداران و سایر سازمانهای حقوق بشری فریاد خانواده های داغدار این مصیبت بزرگ را طنین انداز کرده اند. ما باید هرآنچه را که در ید قدرت خود داریم برای تحقق این خواسته مشروع مبنی بر ارجاع پرونده  این قتل عام موحش به شورای امنیت ملل متحد بکار بگیریم. کوشش مستمر برای تحقق یک هدف غائی، آنهم اجرای عدالت برای قربانیان سرفراز این فاجعه ملی یک ضرورت تاریخی است. همه تلاشهای سالیان اعضای این مقاومت در این راستا  بر این بوده است که بقول معروف با سوزن کوه سکوت و مماشات را شکافته  تا بتوان از دل آن کورسویی از نور امید در دل این تونل سیاهی که ناشی ازاستمالت  رذیلانه بین المللی از این رژیم خون شام در فضای بین المللی بوده، ایجاد کرد. حال که کوهی از دلایل متقن و محکمه پسند در دست داریم، پس برویم تا با تلاشی مستمر و بی وقفه، عدالت را در مورد خونهای جوشان ولی هنوز انتقام گرفته ناشده این سربداران سرفراز را از طریق مجامع حقوقی بین المللی بویژه تشکیل کمیسیون حقیقت یاب در شورای امنیت برقرار کنیم. این کمترین ادای دین به این جاودانه دلیرانی است که مایه شرف ملی و عزت تاریخی برای ایران و هر ایرانی میباشند که در صحنه پیکار با نیروهای اهریمنی حکومت جلاد آخوندی حضور جدّی دارد.

موضوع اجرای عدالت در هرزمان و برای هر جنایتکار در هر موقعیت سنی و غیره تعطیل بردار نیست. لازم به ذکر است که مردم اروپا هیچگاه حامیان و همدستان حکومتهای دست نشانده فاشیسم هیتلری را نه بخشیده و نه فراموش میکنند. آنها هر آیینه بدنبال دستگیری این جانیان و سپردن آنان به دستگاه عدالت بوده اند. در سمیناری که تحت همین عنوان چندی پیش در پارلمان اروپا با حضور مبارزان و آزادیخواهان اسبق و جوانانی از کشورهای گوناگون اروپا  برگزار شد، شخصیتهای حقوق بشری و پیشتازان نهضت های آزادیبخش در کشورهای اروپایی که با دیکتاتوریهای حاکم در کشورهای خود جنگیده بودند، به نسل جوان خود موکدا میگفتند که آنها باید تاریخ مقاومت نیاکان خود را همواره در ضمیرشان زنده نگاه دارند زیرا که بدون اشراف عمیق بر تاریخ خود هرگز نمیتوان چشم انداز آینده را بروشنی دریافت.   نباید هیچگاه ظلم و سرکوبگریهای خائنین و جانیان و دیکتاتورها را از خاطره تاریخی خود پاک نمود. دیکتاتورها را نه میتوان بخشید و نه باید فراموش کرد. همیشه باید بدنبال تحقق عدالت برای قربانیان این حکومتهای سرکوبگر و در هر کجای جهان که ظلمی صورت گرفته باشد، آماده بود.

حال هر ایرانی که به منشور تاریخی حقوق بشری کوروش خود میبالد باید در این مسیر برای سپردن جانیان به پشت میز عدالت از هیچ تلاش و کوششی فروگذاری نکند. البته بدون تردید آنگاه که دستگاه سفاک و خونریز ولایت فقیه از هم دریده شود، روز تحقق  عدالت واقعی برای این جانیان فراخواهد رسید. بدون شک این زمان در تقدیر این میهن محقق خواهد شد. پس بکوشیم تا سازمان ملل را موظف به انجام وظیفه تاریخی خود در این امر بنماییم تا هم از این دستگاه بین المللی در این زمینه اعاده حیثیت شود و هم عدالت در مورد قربانیان و جلادان آنها در یک محکمه بین المللی اعمال و اجرا گردد.

در سوگ گلچین، هنرمندی نادر در گلزار بی همتای موسیقی

musik 8cdc9

شوربختانه هنرمند نامدار و صدای پرطراوت زیبای عشق و انسانیت "نادر گلچین" خاموش شد.

دست تقدیر اینبار نیز از گلزار فرهنگ و هنر و انسانیت این کهن دیار؛ یکی از گلچین ترین نوادر روزگارمان را چید.

الهی به مستان جام شهود
به عقل آفرینان بزم وجود
به آنان که بی باده مست آمدند
ننوشیده می‌ می پرست آمدند
دلم مجمر آتش طور کن
گلم ساغر آب انگور کنعطر نوای دل انگیز این فرزانه خسته دل، سالیان سال در گلستان سرسبز موسیقی ایران جانهای عاشقان موسیقی سالم را گرما و شور و زندگی میبخشید. در کنار هنر ارزنده و درخشانش، شخصیت و منش والای انسانی گلچین همواره زبانزد و مورد احترام و ستایش هنرمندان و هنردوستان شریف و مردمی ایران بوده است.

نادر گلچین در آذر ماه سال ۱۳۱۵ از پدر و مادری آذری در شهر زیبای رشت دیده به جهان گشود. در ایام کودکی بطرزی عجیب، عشقی وافر به ادبیات و موسیقی در وی شکل گرفت و به سرعت بارز شد. نادر کوچک از همان زمان شروع به آموختن ترانه های محلی خطه شمال و نیز جمع آوری اشعار شاعران نامدار ایران و بخاطر سپردن آنها نمود. از این جهت سینه او گنجینه ای از هزاران بیت اشعار ناب از بزرگان ادب ایران زمین بود و او بعدها این سرمایه عظیم ادبی را توشه کار هنریش قرار داد و از آنها بهره های فراوان گرفت. اولین اجرای صحنه او در سن ۱۶ سالگی و در یک برنامه در تئاترگیلان در شهر رشت بود که در آنجا در نقش ابراهیم موصلی قطعاتی را در دستگاه همایون اجرا کرد که مورد استقبال عموم واقع شد و راه را برای فعالیتها و آموزش موسیقی برای او گشود.

وی در آغاز با استفاده از صفحات گرامافون و شنیدن آثار خوانندگان بزرگ آن دوران از قبیل ادیب خوانساری، ظلی و تاج اصفهان با دستگاهها و گوشه ها و ردیف موسیقی آشنا شد و با ممارست و تلاش پیگیر خود، آنها را نزد خویش آموخت .زنده یاد گلچین در مصاحبه ای به همین موضوع اشاره میکند و از سایر استادانی سخن میگوید که در رشت فعالیت هنری داشتند،از جمله استاد اکبرپور و دیگران که از آنها بسیار آموخت و خود بعدها در زمره همکاران او نیز قرار گرفتند.زنده یاد گلچین در سال ۱۳۳۹ به دعوت اداره کل فعالیتهای هنری فرهنگ و هنربه این مرکز موسیقی پیوست و سالیان سال در آنجا با هنرمندان بزرگی چون استادان زنده یاد عماد رام، فرامرز پایور، محمد حیدری و بسیاری دیگر فعالیت حرفه ای خود را در ارائه آثار موسیقی ناب ملی ادامه داد.

در آن دوران هنرمندان وابسته به این اداره هنری که بعدها به وزارت فرهنگ و هنر تغییر نام داد بشدت با محدودیتهایی از سوی این وزارتخانه برای اجرای موسیقی مواجه بودند. آنها فقط مجاز به اجرای برنامه هایی بودند که این وزارتخانه برای آنها تدارک میدید و بطور کلی از شرکت در برنامه های جاری رادیو و تلویزیون تا حدودی زیادی محروم بودند. اما بعدها با تغییر سازمان کار در وزارت فرهنگ وهنر بتدریج با ورود این هنرمندان به رادیو و تلویزیون چهره آنها برای مردم ایران شناخته تر گشته و بالاخره آنها توانستند بعنوان هنرمندان نامی ایران در سالهای اواخر چهل و پنجاه برای مردم ایران در سطوحی بسیار بالا هنر درخشان خویش را عرضه کنند. نادر گلچین نیز با بهره وری از صدایی بسیار لطیف و گرم و سبکی کاملا متمایز از دیگران که باید آنرا بحق " سبک گلچین " نامید توانست به مدد استعداد و خلاقیت و درک و شعور عمیق ادبیش، آثار هنرمندان بزرگی را که برایش میساختند به زیباترین و دقیقترین شکل ممکنه ارائه کند.

گلچین با هنرمندان نامداری در رادیو و تلویزیون همکاری داشت. علاوه بر استادان عماد رام و فرامرز پایور، او قطعات زیادی نیز با هنرمندان دیگری از جمله استادان جاودانه یاد پرویز یاحقی، جبیب الله بدیعی، همایون خرم، مجد، جلیل شهناز، فرهنگ شریف، فریدون حافظی، منصورصارمی و دیگران در برنامه های گوناگون از جمله گلهای تازه اجرا نموده است. نویسنده این سطور از دوران خردسالی بهمراه برادرهنرمندم، استاد از کف رفته منوچهر طاهرزاده عمیقا متاثر ازصدای فوق العاده استاد گلچین بوده و این شناخت را نیز دقیقا مرهون آموزه های پدرمان بودیم که از دوستداران صدای نادر بود. آشنایی ما با این هنرمند و نیز استاد رام بهمان زمانهایی برمیگردد که بتازگی در کرمانشاه تلویزیون شبکه غرب ایران احداث شده بود و ما میتوانستیم برنامه هنری این هنرمندان را که از تهران رله میشد دریافت کنیم. برادرم در همان سنین نوجوانی بقدری شیفته و واله گلچین شده بود که برای دیدار او سر از پای نشناخته راهی تهران شد و در این ملاقات بشدت مورد لطف و مهربانی و شاگردنوازی گلچین عزیز واقع گشت، این امر برای من هم که بعدها افتخار و توفیق دیدارشان نصیبم شد همواره خاطره انگیز بود.

در کارنامه درخشان و افتخار آمیز نادر گلچین قریب سیصد ترانه و آواز در فرمهای گوناگون از موسیقی سنتی تا موسیقی محلی و موسیقی روز و مدرن آن روزگار وجود دارد که او با مهارتی وصف ناپذیر به همه آن کارها جان و آنی مخصوص بخود دمیده که حقیقتا او را در زمره بزرگترین خوانندگان معاصر ایران قرار میدهد.

همانطور که در بالا آمد، او گلچینی از همه ارزشهای متعالی هنری و انسانی را در خود جمع کرده بود. طبع لطیف و روحیه عرفانی و شخصیت انسانیش در کنار ارزشها و توانمندیهای اجرایی و تسلط چشمگیر استاد گلچین به ادبیات در وی مجموعه ویژه ای خلق کرد که به جرات باید او را در کنار استاد بنان بعنوان یکی از برجسته ترین تصنیف خوانهای منحصر بفرد موسیقی ایران نامید. او از هیچکس تقلید نمیکرد و مهر ممتاز اجراهایش در همه آثار بنحو بارزی گوشنواز است. از مجموعه آثارش نزدیک به سی ترانه جاودانه را دوست دیرینه اش استاد بی بدیل عماد رام برای او ساخته است که گلچین شخصا آنها را در زمره بهترین آثارش تلقی میکند . او همواره عماد را میستود و از او بعنوان یک اسطوره بزرگ و هنرمندی کم نظیر در امر آهنگسازی و نوازندگی فلوت یاد میکرد. در مصاحبه هایی که از این هنرمند ارزنده بجای مانده وی با فروتنی خاص خودش که همیشه ماخود به حیا بود،به این امر اذعان میکند و شخصیت و هنر والای یار دیرینه اش را میستاید.

او در یک مصاحبه تلویزیونی در کانادا ضمن برشمردن برخی از ترانه هایش به یکی از ماندگارترین آنها بنام مناجات "الهی به مستان جام شهود" با فلوت استاد عماد رام میپردازد. زنده یاد گلچین به زلزله ویرانگر بویین زهرا اشاره میکند و تلاشهایی که در آن زمان مردم برای کمک به قربانیان انجام میدادند را شرح میدهد. گلچین در آنجا به تلاش پهلوان تختی برای جمع آوری کمکهای مردمی اشاره میکند و اینکه همزمان در یک برنامه تلویزیونی زنده در حالیکه از یک سو پهلوان بزرگ میهن تختی را در حال دریافت کمکهای مردمی نشان میداده او و بهمراه فلوت جاودانه عماد جان رام هم فی البداهه روی شعری از میزرا حبیب خراسانی مناجات مربوطه را میخواند و در پی آن "در این حال مستی صفا کردم" را اجرا کرده که از آن بعنوان یکی از زیباترین آثار هنری و خاطرات بزرگ زندگیش یاد میکند.

استاد گلچین عزیز در پیشبرد و ارائه موسیقی سالم و علمی در ایران با تلاشی خستگی ناپذیر و پویایی فطری که در هنرش نهفته بود نفش عظیمی در ارتقای موسیقی ما ایفا نمود. اما براستی ارزشهای این هنرمند مردمی و میهن دوست در همینجا خلاصه نمیشود. او در اوج بلوغ هنریش با روی کار آمدن حکومت هنرکش آخوندی در چهل سالگی از همه فعالیتهای هنری محروم شد و این خورشید درخشان به محاق رفت. خانه نشینی و سکوت دردناکش تا آخر عمر ادامه یافت و این استاد هرگز هنر و شخصیت والایش را به هیچ وجه ممکنه به حکومت منحوس ولایت فقیه نیالود و برخلاف برخی از هنرفروشان خودفروخته و عافیت طلب ننگ آمیختن به این جرثومه جهل و سیاهی را نپذیرفت و در خاموشی و تنهایی جان به جانان سپرد

در توصیف ابعاد شخصیت انسانی این استاد بزرگوار و فرزانه بزرگ هنر زمان ما همین قدر میتوان بسنده کرد که گلچین قبل از انکه هنرمند یا خواننده ای بی بدیلی باشد انسانی والا،مهربان، شریف و ازاده است که هیچگاه در طول زندگی و عمرافتخارآمیز هنری خود،شخصیت و هنر ارزنده خویش را تسلیم هیچ جبار وجلادی نکرد. نه در دوران سیاه آریامهری و نه در حکومت پلیدان آدمخوار آخوندی، هرگز مرعوب هیچکس نشد و همواره قلب مهربانش مالامال از عشق به مردم و هنر و فرهنگ این سرزمین بلادیده بود.

بعد از مرگ دردناک دختر هنرمندش برای مدتی به کانادا آمد و در آن دوران این سعادت را داشتم که در تماسی مستمر با این گوهر درخشان هنر موسیقی ایران با او درد دلی داشته باشیم. استاد از بی مهریهای زمانه و نیز از ظلم و جنایت وصف ناپذیری که حکومت جباران بر سر هنرمندان و عموم مردم ایران آورده اند با همان کلام بلیغ و با دلی پردرد و قلبی مجروح و خونین سخن میگفت و از اینکه همه سختیها را بجان خریده و هرگز تسلیم جباران هنرستیز نشده یک سینه سخن چون در و گهر بر زبان میبارید. او همواره این آرزو را در دل میپرورانید که ایران زمین روزی جایگاه واقعی خودش را در میان ملل جهان بیابد و موسیقی ایران از زیر یوغ این قوم وحشی خونخوار رهایی یابد و بتواند چهره جهانی بخودش پیدا کند زیرا در این موسیقی چنین توانمندی و پتانسیل بزرگی برای دست یابی به قلل رفیع موسیقی جهان وجود دارد. او در عین حال ستایشگر هنر مرضیه و نیز مبارزات این هنرمند بزرگ بود و میگفت خانم مرضیه برای هنرمندان ایران آبرو و اعتبار خرید.
در روزهای پایانی حیات پرفروغش برخی از شاگردان و دوستدارانش از اینکه استاد فرزانه ما تا به این حد حتی در بستر مرگ مورد بی مهری مقامات!! واقع شده که حتی برخلاف رسم جاری که در چنین شرایطی برای مرده خواری دوربینهای تلویزیون ارتجاع در کریدورهای بیمارستانها مشغول فیلمبرداری از هنرمندان در حال احتضار هستند به سراغ ایشان نرفتند دچار تعجب گشته اما گویا استاد در آن حالات جانکاه بیماری از اینکه آن حضرات پلید سروقت ایشان نرفته ابراز مسرت و سرفرازی میکرده است و خانواده شریف استاد نیز راه را کاملا بر این عناصر فرصت طلب بسته بوده اند. استاد گلچین عزیزمان با آسودگی و خاطری ممطئن بالاخره ازاین کویر وحشت پرواز کرده تا سلام مارا به شکوفه ها و به باران برساند...
به یقین گذشت زمان حضور نوادری چون نادر گلچین را که باعشق و خون دل از هنر حراست و نگاهبانی کرده اند پر رنگ تر و ماناتر خواهد کرد و در عوض نیز نام و نشان منحوس همه کسانیکه دامان پاک هنر را با آلودگی به بارگاه ولایت فقیه به هر گنداب متعفن و فضاحتی نابخشودنی کشاندند مفتضح و شدیدا رسوا خواهد کرد.
با تسلیت به خانواده محترم استاد گلچین در فراق این انسان والا و نیز طیف فهیم و آزاده و متعهد در جامعه هنری و موسیقی و هم چنین دوستداران غمزده استاد گلچین گرامیمان!
روانش شاد و یادش گرامی باددر هر جمعی بنشینم از یادم نروی
در هر بزمی دور از رویت غم بامن آمیزد

 

به آنانكه شرافت را چوب حراج زدند

iran spring 6 87b07

پنج شنبه, 30 آبان 1392 00:00

زماني که کودکي بيش نبودم وقتي عبارت «اشک تمساح» را ميشنيدم فکر ميکردم که آن حيوان غول پيکر هولناک هم مثل ما انسانها داراي احساسات ظريفي است و در حالت غم و اندوه اشک ميريزد! روزي از سر کنجکاوي از زنده ياد پدرم در اين مورد پرسيدم. او برايم تعريف کرد که تمساح وقتي شکارش را مي بلعد بعلت فشاري که بر او وارد ميشود ناگهان اشکهايي از چشمانش جاري ميشود و … بعدا نکته ديگري هم به آن اضافه کرد و گفت که اين داستان يک جنبه انساني و اجتماعي هم دارد که معمولا جانيان براي پوشاندن جنايت خويش براي قربانيشان اشک هم ميريزند و به من گفت وقتي بزرگتر بشوي آنرا حتما در زندگي تجربه خواهي کرد که چگونه آدمهايي که هيچوقت فکرش را هم نميکني، ممکن است دست به اين کار بزنند و اين اصطلاح برايت بيشتر ملموس خواهد شد.

سير برخي وقايع اين روزها مرا بي اختيار به ياد موضوع بالا مي اندازد. قصيم و روحاني با آن عجله و به آن شکل مشکوک و غير مترقبه و در نهايت مخفي‌کاري ناصادقانه ، صفوف مقاومتي را که آنگونه به آن مفتخر و برايش سينه چاک داده و يقه دراني ميکردنديکشبه ترک گفتند،آن هم درست در آستانه بزرگترين گردهمايي مقاومت كه به مثابه رويارويي بزرگ با دشمن و تبلور پيروزيها و اقتدار سياسي، اجتماعي و بين المللي مقاومت محسوب ميشود و نيز يک هفته مانده به نمايش انتخابات رژيم. ايندوتن با وقاحت تمام،اقدام خيانت آميزشان را که در واقع پشت پا زدن و نقض آگاهانه همه تعهدات و ميثاقهاي مبارزاتي بود،از سر خيرخواهي و با نيت پاک، نيک نهادانه ! براي پيشرفت، تعالي و موفقيت مقاومت عنوان و جلوه دادند! به آنها بايد گفت حقا که دست مريزاد !شما حتي براي شعور انساني افراد هم پشيزي ارزش قائل نيستيد و بخود اجازه ميدهيد تامشتي موضوعات بي پايه وآميخته با دروغ و تزوير را دغلکارانه و کاسبکارانه بعنوان دلائل استعفايتان به حلقوم جامعه آگاه و مبارز ايراني فروکنيد و انتظار هم داشته باشيد که مردم به حالت ايستاده اين خيانت آشکار و بي پرنسيبي سياسي محض شمايان را مورد تفقٌد هم قرار دهند!در اين خصوص ما حرفهايمان را به تفصيل در بيانيه شورا مطرح کرده ايم که ديگر نيازي به تکرار آن نمي بينم. در همين مسير جنايتکارانه،تواب خودفروخته مصداقي نيز که سوابقش در همکاري با دژخيمان دادستاني و لاجوردي،ازجمله شناسايي و دستگيري مجاهدان،کاملا برملاشده، يكماه قبل از استعفاي اين افراد، با انتشار لجن نامه‌ي 230 صفحه اي عليه مجاهدين و مقاومت، همراه با پيگيري مصرانه و وقيحانه در رديابي آقاي مسعود رجوي، اجراي مأموريت اصلي خود را بوضوح اعلام نموده بود. بر اساس پژوهش بيطرفانه و علمي محقق و تاريخدان ارزنده مقاومت دکتر عبدالعلي معصومي، اين ننگين نامه سرگشاده، دقيقا سرجمع شده سلسله اتهامات و ياوه هاي هميشگي وزارت اطلاعات و انواع ماموران گمنام و بدنام پيشاني سفيدش!ميباشد که ازهرگونه ارزش و مستندات حقوقي، و واقعيت هاي تاريخي و مبارزاتي کاملا بري و تهي است. همه اباطيل و ادعاهاي سخيفانه و خامنه اي پسندانه اين فرد خودشيفته و آبروباخته، چيزي جز کذب محض ،افترا ، تحريف آشکار وقايع سرسخت و فرافکني ماليخوليائي يک عنصر درهم شکسته زبون و از ميدان مبارزه گريخته نمي باشد. بدون هيچگونه اغراق وي و ساير شرکاي باندش فاقد کمترين صلاحيت در امر مبارزه حتي در ساده ترين شکل آن يعني برگزاري يک آکسيون کوچک چند نفري عليه رژيم ولايت فقيه مي باشند. تواب بزدل مدعي است که اباطيلش را براي بهبود اوضاع و صلاح مجاهدين نوشته ! ولي در دو قدم بعد ميگويد که برآنست آقاي مسعود رجوي را از «عرش به فرش» بياورد!! غافل از اينکه نه مسعود رجوي و نه هيچيک از مسئولين مجاهدين هرگز جز در ميدان مبارزه،رنج و رزم و شکنجه و تيرباران درعرش منظور نظر نامبرده سير نکرده و در ايوان سلامت، فرش نشين هم نبوده اند که بتوان آنها را ازعرش اعلا به فرش سفلا فرود آورد! زهي وقاحت به اين همه مزدوري و خيانت! گرچه تاريخ مقاومت خونبار ما گواه اين واقعيت شکوهمند است که آنها به همٌت رزم و رنج و فداي توصيف ناپذيرشان همچون خورشيدي تابناک در آسمان غمزده اين ميهن ميدرخشند. حالا اين خفاش کور که از پرتو افشاگراني يک شمع حقيقت جو بيمناک و از رسوايي واقعيت گذشته ننگينش گريزان است ميخواهد خود را چرخ زنان از بارگاه خامنه ‌اي به منزلگه خورشيد بکشاند و نابودش کند!؟ کسي که يکروز از عمرش را نه در اشرف و نه در هيچيک از قرارگاههاي بيقرار مجاهدين نگذرانده و بنا به تصريح خودش هرگز در هيچگونه رابطه تشکيلاتي با سازمان مجاهدين قرار نداشتهاست در تلاش است تا در مسند قاضي القضات رژيم ولايي همه ارزشها و دستارودهاي اين مقاومت را براي خوشخدمتي به بارگاه ولي امرش لجن مال کند! آيا اين ماموريت چيزي جز در رديف همان تلاشها و توطئه هاي ساليان رژيم براي نابودي مجاهدين است که اين مفلوک حالا تازه خوابنما شده که قصد دارد براي پيشبرد امر مبارزه آنرا به منصه ظهور برساند؟ البته هر کودک دبستاني هم اين روزها قادر به درک اين حقيقت ساده است که اين پروژه خائنانه در زمره يکي از سکانسهاي سناريوي لو رفته وزارت اطلاعات براي پيشبرد جنگ رواني کثيف ساليانش در جهت شيطان سازي و اضمحلال اين مقاومت مي باشد.

کريم قصيم به صورتي چندش آور بادستاويز قرار دادن سابقه سي ساله اش در شورايي كه به آن ناصادقانه و با حيله و تزوير پشت كرده و خنجر خيانت بر اعضاي آن وارد آورده ، و با ادعاي 50 سال تجربه مبارزه ( البته نه در ميدان هاي رزم و نبردهاي خونين)،نوشته آکنده از تعفن فکري يك هرزه‌دراي معلوم الحال را در فيسبوکش که امروز آينه همين خط لورفته انهدام مجاهدين و مقاومت گشته منتشر ميکند! عجب قٍران ناميموني! گوته در فاوست اثر جاودانه اش بدرستي مي گويد که تيزپاترين موجود در عالم حيات، بشري است که از قله هاي ارزش و انسانيت به اعماق دره هاي پستي و سبعيت با سرعتي شگفت انگيز سقوط ميکند ! بهمين منوال متاسفانه کريم قصيم و نفر همراه وي روحاني با آنچنان شتابي طبق قانون گريز از مرکز( مقاومت ) با خصومت و تيغ کشي کينه ورزانه اي بسوي وادي نفي و نابودي مقاومت و رهبري و تشکيلات آن پرتاب شده و پيش ميروند که اميدوارم قبل از فرود در قعرلجنزاري كه مصداقي و مزدوران هم كاسه‌اش در آن غوطه ورند، راه خودرا دريابند.

اسماعيل يغمايي نيز در يک قلمي با چنين مضاميني از موضع جنت مکانانه به مقاومت و رهبريش توصيه ميکند! که بخود بيايند و تا دير نشده با بيان سمعا و طاعتابه نداي خيرخواهانه و منويات انساني و مبارزاتي!! اين درماندگان و بريدگان از مقاومت لبيک گفته و در صدد جبران مافات برآيند!

در اين نوشته روي سخنم بيشتر با اسماعيل يغمايي، «شاعر»سابق مقاومت و سرهم كننده يا « ناظم» امروزي منظومه‌هاي ولايي مأب و خامنه اي پسنداست که با کينه توزي و سبعيت وصف ناپذيري در اين گيرودار و موقعيت خطير، قلم شرزه اش را چون خنجري زهرآگين به قلب مقاومت فرو ميکند به نحوي که گوي سبقت را از مزدوران شناخته شده وزارت آدمکش اطلاعات آخوندي نيز ربوده است!

ابتدا بايد تاکيد کنم که من عنوان «شاعر»سابق را با دقت ، تعمد و به طور حساب شده بکار ميگيرم چرا که او از زمان هبوط و آنگاه سقوط بي دنده و ترمز و بدون چتر نجات و فرود در صف مقابل يعني هم جبهه شدن با دشمن مقاومت به آنچنان انحطاطي تنرل يافته که جوهر شعريش نيز طبعا کاملا خشک شده و چشمه اي که روزي به يمن حضورش در درون مقاومت جوشان بود حال کاملا مرده و به مردابي متعفن تبديل شده است به نحوي که وي هم اکنون صرفا “ناظم” نادمي است که منظومه هاي چندش آورش فقط زينت بخش سايتهاي جنايتکاران رژيم گشته است و بس!

البته بايد اذعان کنم که نوشتن اين سطور براي من که روزي با اسماعيل در خانه اين مقاومت، دمخور و دمساز هنري بودم بسيار دردناک و اسفبار است. اما چکنم وقتي که زنگي مست تيغ به کف به ميدان آمده نميشود و نبايد در مقابلش سکوت کرد زيرا که سکوت در برابر جنايت و خيانت، مشارکت کامل با آنها محسوب مي شود. بعنوان نمونه در اروپاي دموکراتيک اگر فردي از کنار انساني که جانش در معرض مخاطره قرار گرفته بي تفاوت بگذرد و به کمک او نشتابد طبق قانون در پيشگاه عدالت به محاکمه کشيده خواهد شد. در اين مورد هم بايد با تمام قوا هر کسي را که به هر نحوي از انحا براي امحاي مقاومت و در مسير همراهي با رژيم خوشرقصي ميکند و به چشم مبارزان آزادي خاک مي پاشد افشا و رسوا کرد زيرا که فردا محکمه تاريخ وپيشگاه بزرگ مردم دردمندمان به گونه ديگري راي و قضاوت خواهند کرد.

من از ساليان دور و دراز با شاعر اسبق مونس، همخانه و رفيق گرمابه و گلستان بودم. در آنزمان که در مقاومت حضور داشت اشعارش آرام بخش روح و روانم بود. غزلياتي که گاه بمناسبتهايي مي سرود را با ساز و آوايم ترنم ميکردم. خيلي از ترانه هايش را از جمله « بهار بزرگ» که به اهتمام استاد محمد شمس به آهنگي جاودانه در سينه مقاومت ثبت شد اجرا کرده ام و بر روي خيلي از اشعارش ترانه هايي خوانده و اجرا کرده ام. پيشينه همکاري هنري و عاطفي ما در بستر مقاومت بخصوص مجاهدين زمينه هرچه نزديکتر شدن عواطف و علائق ما بيکديگر بود. خوب بياد دارم در سال1365 که شرايط مبارزه را در منطقه، پس از شروع حملات موشكي رژيم ،تاب نياورده و از عراق به پاريس آمده بود، درحالي كه تصورمن اين بود كه وي همچنان يک كادر سازمان مجاهدين خلق ايران است، اولين دوستي هايمان در آنجا شکل گرفت. روزي يکي از مسئولين مجاهدين با اشاره به اينكه اسماعيل عضو سازمان و درون تشكيلات مجاهدين نيست، به من يادآور شد كه او به توصيه« برادرمسعود» به فرانسه اعزام شده است .وي از من تقاضا کرد تا بدليل فعاليتهاي هنري که آنزمان تحت عنوان گروه عارف و صبا انجام ميداديم با اسماعيل همکاري فعٌال، صميمانه و برادرانه گرمي داشته باشم. او تأكيد ميکرد که «برادرمسعود» موکدا به آنها دستور تشکيلاتي داده است که او بايد ازامکانات، فضا و مناسباتي احترام آميز و سرشار از مهر، محبٌت و عاطفه مجاهدين برخوردار باشد تا بهيچوجه احساس غربت نکند و بتواند به کارهاي هنريش در مقاومت ادامه دهد .مسؤل فوق الذكر سپس از من خواست كه در رابطه با اسماعيل اين مسؤليت را عهده دار شوم. البتٌه من در آنموقع قبل از هر چيز از اينکه مسعود رجوي به يکي از اعضاي جداشده از سازمانش اين گونه توجه ويژه ميکرد دچار حيرت و نيز تحسين مي شدم. بعدا بتدريج متوجه شدم که افراد ديگري نيز همچون اسماعيل وجود دارند که بنا به سفارشهاي مسعود، آنها تا آن زمان که مرزبندي خونين مقاومت را با رژيم حفظ و حراست کنند بابت خروجشان از مجاهدين و مقاومت دچار هيچگونه فشار، ناراحتي و کمبود صنفي و معيشتي و غيره نشوند.

اسماعيل يغمايي مدتي در فرانسه ماند و دوباره تصميم گرفت به عراق بازگردد. ما هم دچار مسٌرت خاطر که او مجددا به کانون مقاومت بازگشته است. يک سال بعد موضوع زهر آتش بس و سپس عمليات کبير فروغ جاويدان مطرح شد. در جريان اين عمليات ملي- ميهني که دورترين لايه هاي هواداران اين مقاومت از سرتاسر دنيا براي شرکت در آن سر از پا نميشناختند و جانانه با همه عشق و عرق مبارزاتي در آن پاي مينهادند، در کمال شگفتي از شاعر نامبرده خبري نيافتم. از فرماندهان ارتش آزاديبخش سراغش را گرفتم گفتند اسماعيل در راديو مجاهد آن دوران مشغول انجام وظيفه است! در حالي که مسئول وقت راديو مجاهد شهيد حميد تدين و اکثر کادرهاي راديو براي شرکت در اين عمليات به ارتش آزاديخش منتقل شده بودند. دوست دارم براي قدرشناسي از اين مجاهد صميمي و بزرگوار يادآور شوم که حميد تدين يکي از مشوقين اصلي من در کارهاي هنري در سازمان بود و در آخرين سفرش به پاريس يک تار نفيس يحتي را هم برايم تهيه کرد- که من آنرا چون جان دوست دارم و همچون فرزندي از آن حراست مي کنم- اين مجاهد کبير در اين عمليات، سرفرازانه به جاودانه فروغهاي آزادي پيوست. هر وقت که دستي بر اين ساز ميبرم چهره انسانيش در ذهنم تداعي ميشود يادش گرامي باد! در آن زمان خيلي از اعضا و هواداران شورا و مقاومت از جمله نويسنده و محقق ارزنده شهيد دکتر محمدحسين حبيبي، نويسنده و انديشمند بزرگ مجاهد شهيد ابوذر ورداسبي، شهيد پاکباز مقاومت كاظم باقرزاده که همه اموال و زندگي و دار وندار خود را در طيق اخلاص نهاد و به مقاومت اهدا کرد و بسياري ديگر در کنار انسانهاي شريفي از ساير مليتها که براي آزادي ايران به مجاهدين پيوسته بودند حضور داشتند که از آن جمله بايد از مجاهدان شهيد آني ازبر فرانسوي که در تيپ رزمي که من در آن حضور داشتم پرستار دلسوز تيم امدادمان بود، سمينا اقبال پاکستاني بهمراه همسرش مهندس علي، سو چانگ از چين و مهندس هارون هاشمي از افغانستان در کنار يک هزار و چند صد مجاهد قهرماني که جان شيرينشان را فديه آزادي ميهن در زنجيرمان نمودند ياد کرد. بعدها دريافتم که با سفارش سازمان، اسماعيل در بحبوحه آن عمليات خطير و سرنوشت ساز که سازمان با همه دارايي هاي مادي و معنويش در آن قدم نهاده بود،همچنان در راديو بکار هميشگي اش اشتغال داشته است! هر آنکس که در آن عمليات شرکت داشت درجه فداکاري و رزم و ايمان مجاهدان را در مصاف با دشمن ضدبشري ميديد و اين چيزي است که من هرگز آن را تا پايان عمر از ياد نخواهم برد.

مسعود به عنوان فرمانده کل ارتش آزاديبخش دستور داده بود که در همه عمليات نظامي با اسراي رژيم بمثابه اعضاي خانواده اش رفتار شود و آنها ميبايست از محبت و الطاف و مناسبات برادارانه مجاهدين برخوردار شوند. بهمين دليل بود که بسياري از اين اسرا به مقاومت پيوستند و خود حتٌي در سلسله عمليات ديگر ارتش آزادي به آسمان مملو از ستارگان شبکوب جاودانه فروغهاي مقاومت پيوستند.حال بگذار معاندين تصوير خميني پسندانه و تفسير خامنه اي نوازانه خويش را در لجن نامه هايشان عليه اين عمليات کبير قي کنند!

يکسال بعد از اين عمليات خارق العاده ، اسماعيل مجددا راهي فرانسه شد. وي دوباره شرايط جديد مبارزاتي را تاب نياورده و باز هم به توصيه مسعود به اروپا اعزام ميشود. من قصد ورود به ماجراهاي مربوط به مسائل دروني مجاهدين را در رابطه با اسماعيل يغمايي ندارم. اما آنچه را که من ميتوانم گواهي کنم رسيدگي و توجهات خاص سازمان و رهبري مجاهدين بود که اواز اين امكان برخوردار باشد كه در صف مقابل رژيم به هر ميزان که مي خواهد و ميتواند، موثر باشد و بتواند قدمي بردارد. پس از چندي سازمان همسر وي را نيز عليرغم درخواست مصرانه ايشان براي پيگيري مسؤليتهاي خود در قرارگاههاي ارتش آزاديبخش در عراق،به فرانسه فرستاد. اسماعيل يغمايي بعدها طي يک پروسه چند ماهه با درخواست مصرانه خودش براي پذيرفته شدن مجدد در مناسبات دروني سازمان، به عراق بازگشت.

در پروسه گسترش شوراي ملي مقاومت نيز به توصيه مسئول شورا، يغمايي به عضويت شوراي ملي مقاومت پذيرفته شد. حالا هر دو بعنوان اعضاي شورا ميتوانستيم رابطه هنري ارگانيک، اکتيو و پربارتري را در درون مقاومت داشته باشيم. با بروز بحران کويت و چشم انداز تهاجم نظامي آمريکا و متحدانش عليه عراق در سال 1990، مجددا يغمايي دچار عودت بيماري مزمن تشکيلاتي در رابطه با مناسبات همسرداري در درون سازمان شد. در آن روزگاران بدليل شرايط خطرناک جنگي و بمنظور حفظ و تامين سلامت فرزندان مجاهدين مستقر در آنجا، سازمان با تحمل مشقت و جانفشاني خارق العاده کليه آنها را به خارج از عراق اعزام نمود که در واقع اين کار يک پروژه بسيار بزرگي بود که انجام آن در آن شرايط خطير جنگي در منطقه کار غول آسايي تلقي ميشد. خوشبختانه کليه فرزندان باتفاق مادران و پدران سالخورده که مايل به خروج از عراق بودند به کشورهاي اروپايي و آمريکا و کانادا و غيره اعزام شدند.

پيشتر در يک پروسه خطير انقلابي اعضاي مجاهدين با يک تصميم گيري تاريخي براي پيشبرد امر مبارزه در آن منطقه حساس بطور داوطلبانه ترک همسر و کاشانه کرده بودند و در اين ميان اسماعيل يغمايي در زمره معدود کساني بود که توان عبور از اين معضل مبارزاتي را نداشت. اين امر بحدي بحراني شده بود که سازمان در آن شرايط هولناک جنگي همه امکانات زندگي مشترک يغمايي را عليرغم ميل و خواسته همسري که پيشاپيش او را طلاق گفته بود، برايش تامين نمود و همسر مجاهدش را موظف نمود تا کماکان به زندگي مشترک با يغمايي ادامه دهد چرا که اسماعيل به تصميم همسر مطلقه اش وقعي نمي گذاشت و بر ادامه زندگي مشترک در آنجا اصرار ميورزيد. گويا در ميان چندين هزار زن و مرد مجاهدي که پاکبازانه و داوطلبانه به امر اين انقلاب دروني و ضرورتهاي آن دوران مبارزاتي گردن نهاده بودند، تنها چندتن از جمله جناب شاعر بود که حاضر به تمکين نبوده و شبها به منزل مسکوني در اشرف مراجعت مينمود. با آغاز بمبارانهاي ارتش ائتلاف و شروع يک دوران سخت که به زندگي سنگري معروف است طبعا ادامه آن زندگي در زير سقفهايي که هر آن امکان تخريب در زير بمبارانها را داشت ميسر نبود و اسماعيل نيز وارد مرحله جديدي از بحرانهاي زندگي خانوادگي شد. نويسنده و شاعر ارزنده مجاهد خلق آقاي حميد اسديان که يغمايي تحت مسئوليت وي در سازمان انجام وظيفه ميکرد و شخصيت مبارزي است که اسماعيل بارها و بمناسبتهاي مختلف از صلاحيتهاي تشکيلاتي، مبارزاتي و تخصصي او در امر ادبيات و شعر و نويسندگي برايم داستانها بازگو کرده بود و من نيز چندي اين افتخار را داشتم که تحت مسئوليت ايشان در فرانسه و در نهاد ترانه و سرود سازمان فعاليتهاي هنري داشته باشم، موردي را برايم تعريف کرد که من قبلا نيز آنرا از زبان يغمايي شنيده بودم که مايلم در اينجا آنرا نقل کنم. از قرار معلوم يغمايي، نيم شبي در يک حالت عصبي و پرخاشگرانه به همسرش متعرض ميشود و او هم براي نجات جان از خانه ميگريزد و نزد همرزمانش ميرود. گويا اسماعيل با مشت آنچنان به کمد آهني اتاقشان کوبيده بود که از شدت ضربه دستش مجروح ميشود. همان شب مسعود از ماجرا مطلع شده و اسماعيل را همراه با حميد اسديان در نيمه هاي شب نزد خود فرا ميخواند. مسعود با همان سعه صدر و محبت هميشگيش به اسماعيل ميگويد آخر اسماعيل ما الآن در شرايط مهيب و بسيار پر مخاطره اي قرار داريم. همه سازمان و ارتش آزاديبخشمان ممکن است در جنگي که هيچ ربطي به ما هم ندارد محو و نابود شود و الان تمام هم و غم ما اين است که بتوانيم کاري کنيم که کمترين ضربه را دريافت کنيم و سازمان و بچه ها را حفظ کنيم و تو در چنين گيرودار تاريخي بجاي اينکه کمک کارم باشي، شب و روزت درگير اين مسئله و بحران مزمن خانوادگي است! مسعود به اسماعيل پيشنهاد ميکند که در اولين فرصت با امکانات سازمان به اروپا و يا کانادا عزيمت کند و در اين رابطه سازمان هم همه الزامات را براي تامين زندگي او فراهم خواهد کرد و بسياري مطالب ديگر که من از بيان آنها ميگذرم. ضمنا از حميد اسديان هم مي خواهد که اسماعيل را در سازمان کار خودش و تحت مسئوليت خويش که اسماعيل هم آنرا قبول دارد مجددا سازماندهي کند .من هم در آن زمان داوطلبانه به اشرف رفته بودم تا در آن شرايط خطير تاريخي با رزمندگان مجاهد خلق همسفر و هم سرنوشت باشم. عاليترين روايط انساني و مناسبات مبارزاتي در قاموس فدا، ايستادگي و شکيبايي انقلابي را در همان روزها و شبهاي دهشتناک در زير مهيب ترين بمبارانهاي تاريخ معاصر، در همان سنگرها تجربه مي کرديم. من شبها در زيرزمينها و سنگرها بهمراه برخي ديگر از هنرمندان ارتش آزادي براي کودکاني که در شرف ترک عراقي که در آتش و خون مي سوخت بودند برنامه هنري اجرا مي کردم تا آن لحظات سخت و هراسناک را کمي برايشان قابل تحمل کنيم … و سپس صحنه هاي فراموشي ناپذير شبهاي خداحافظي والدين مجاهدين از فرزندانشان بود که اين خود از آن جمله حماسه هايي خاموش و ناگفته اي است که بايد در مورد آن کتابها و قصه ها و سرودها نوشت. متاسفانه مجاهدين بدليل مشغله غول آساي مبارزاتي، در اين زمينه و بسيار از حماسه هايي بي نظيري که در تاريخ مبارزه خلقها بي‌بديلند کم توجهي کرده و حق مطلب را در مورد خويش بيان نکرده و متاسفانه مردم ايران از بسياري از اين حماسه هاي خاموش و بي نام و نشان بي اطلاعند.

به هر روي بعد هم يورش جنايتکارانه رژيم به مجاهدين و عمليات مرواريد واقع شد و دهها شهيد خونين کفني که بخاطر حفظ شرف مبارزاتي نام مجاهد آنچنان جانانه تا آخر بر آرمان خويش پايفشردند. اما شوربختانه«شاعر» مزبور در اين نبرد نابرابر هم کمافي السابق خود را بي نصيب گذاشت! و البته مثل هميشه از آسيب حتي يک تير ناقابل ترکشي کوچک هم خود را در امان نگاهداشت!

بهرحال اسماعيل بعد از پايان جنگ اول خليج فارس به اروپا اعزام شد و در فرانسه مستقر گرديد. به سفارش سازمان قرار شد که راديويي محلي در پاريس راه اندازي شود . من و اسماعيل دو نفري راديو ايران زمين را تاسيس کرديم که با اقبال عمومي مواجه شد و بعدها آقاي مسعود رجوي در يک اجلاس شورا از تلاشهاي ما در کار راديو ايران زمين قدرداني کرد و خواهان گسترش راديويي با همان محتوا در اکثر کشورهاي اروپايي گرديد. پس از مدتي خانم مريم رجوي براي پيشبرد امر مقاومت با مسئوليت جديد خويش بعنوان رئيس جمهور برگزيده شورا براي دوران انتقال به فرانسه آمد. مضافا بر فعاليتهاي سياسي بين المللي، گسترش کار هنري نيز در دستور کار قرار گرفت. در اين رابطه از من نيز خواسته شد که روابط کاري و مبارزاتي را با اسماعيل گسترش دهم به نحوي که اين مناسبات تنگاتنگ سالهاي سال ادامه يافت. من در آن ايام بيشتر اوقاتم صرف کارهاي گردآوري کمکهاي مالي براي سازمان و فعاليتهاي سياسي در پارلمانهاي مختلف و نيز تلاشهاي هنري بود که با پيوستن خانم مرضيه بانوي شجاع و ماندگار هنر ايران زمين به مقاومت ابعاد گسترده و وسيعتري يافت. به تشويق و با حمايت خانم مريم رجوي يک انجمن هنري تحت عنوان فرهنگ و آزادي- بنياد مرضيه تاسيس شد. در محل اين بنياد دفتر کار مناسبي هم درست کنار اتاق خانم مرضيه براي اسماعيل فراهم شد که او بتواند آزادانه به کارهاي هنريش اشتغال ورزد. پس از چند سال با عزيمت زنده ياد مرضيه به عراق و پيوستن حماسيش به ارتش آزادي، عليرغم اينکه شاعر سابق از سازمان مجاهدين جدا شده بود اما باز هم به توصيه مسئول شورا عضويتش در شوراي ملي مقاومت ابقا شد. در اصل طبق اساسنامه شورا فردي که به صفت سازماني بعضويت شوراي ملي مقاومت ايران درآمده با خروج از سازمان مربوطه اش،بطور اتوماتيک از شورا نيز منفصل خواهد شد زيرا عضويت او موضوعيت خود را از دست ميدهد. اما مسعود رجوي اسماعيل و برخي ديگر از جمله مرحوم ابراهيم آل اسحاق را در شورا کماکان نگاه داشت.

در آخرين سفرمان به قرارگاه اشرف و در آخرين شب نشستهاي هفت شبانروزي شورا، مسعود با برخي از اعضاي شوراي مسقر در فرانسه در دفتر کارش ديداري دوستانه و خصوصي كرد. در حالي که ساعتي از نيمه شب گذشته بود او هنوز بدليل حجم غول آساي کارها و مسئوليتهايش که ميبايست پس از نشستهاي طولاني شورا به امور مجاهدين و ارتش آزادي نيز رسيدگي کند، همچنان گرسنه مانده و شامي صرف نکرده بود. ظرف کوچکي از غذايي ساده در دست داشت و با همان محبت و تواضع هميشگيش روي به ما کرد و از اينکه در آن ساعت خواهان ديدارمان شده بود پوزش ميخواست. در آنجا مسعود ضمن پرداختن به برخي مسائل جاري سياسي به تاکيد بر اهميت حياتي روابط و مناسبات اعضاي شورا در چارچوب مرزبندي با رژيم سخن گفت. در آخر هم با همان لحن دوستانه روي به اسماعيل کرد و گفت: من دوست دارم تو در درون مقاومت راحت و با آرامش خاطر به کار هنريت بپردازي. به اسماعيل توصيه نمود که از بابت تنگناهاي مبارزه زندگيش را در محذوريت خاصي قرار ندهد.آري تمام تلاش مسعود در اين بود که اين فرد در کادر مقاومت حفظ شود اما افسوس که وقتي خازنهاي مبارزاتي تخليه ميشوند و جايشان را بيدردي و خيره سري ميگيرد جايي براي مبارزه باقي نميماند. سرانجام بدنبال سلسله اي از مشاجرات و برخوردهاي عصبي با اعضاي مقاومت، از شورا با حالتي هيستريک کناره گرفت و به آخرين پيوند و حلقه ضعيف وصل خويش با مقاومت پايان داد. از آن زمان يعني در سالهاي 2006 به بعد او با ضديت و خصومت و لجن پراكني عليه سازمان در نوشته هايش بزعم خودش به مبارزه عليه رژيم !!؟؟ ادامه داد. در يکي دو مورد با وي در زمينه راهي که پيش گرفته بود بحثهاي مفصلي داشتم که متاسفانه به مصداق شعر سعدي ميخ در سنگ و آب در هاون کوبيدن بود و عبث و بي نتيجه! از دو سه سال پيش او تيغ حملات ناجوانمردانه اش را ابتدا به ساکن بقول خودش براي بهبود اوضاع مجاهدين! بشدت بر عليه مسعود رجوي بالا برد که مايه خشم و انزجار بسياري از حاميان مقاومت قرار گرفت. اما عليرغم آنهمه لوش و لجن پراکنيهاي فرافکنانه عليه آقاي رجوي، سازمان از هر گونه پاسخ و عمل متقابل به مثل در مقابل او خودداري ورزيد و هواداران مقاومت را به خويشتن‌داري فراخواند. تمام تلاش مقاومت اين بود که اسماعيل در وادي رژيم فرو نغلتد! حتي در مراسم خاکسپاري خانم هنگامه اميني دختر خانم مرضيه كه يغمايي نيز در آن حضور يافته بود، از او براي شرکت در مراسمي که در دفتر مقاومت در اورسوراوآز برگزار شد دعوت بعمل آمد !

اما وي متاسفانه با حفظ ارتباطهاي مشکوک با برادرش بنام ساغر يغمايي که با انجمن نجات رژيم فعاليت گسترده اي داشت بيشتر و بيشتر و با سرعتي شتابان با نوشتن رذيلانه ترين عبارات و انتشار کثيف ترين مقالات از سوي همپالکي‌هايش در بازار مکاره اي که بدرستي دريچه زردش مينامد! از هر نقطه نظر به ورطه سقوط هولناکي فرو ميغلتيد.

مقصود نگارنده از بيان جزييات فوق ارائه مشتي از خروارها مهر و محبت، همدردي، رسيدگي انساني و بالاترين پرداختهاي يكسويه از طرف مسعود رجوي و سازمان مجاهدين و شورا به اسماعيل بوده که متاسفانه وي در کمال حق ناشناسي با زير پا نهادن تمام پرنسيبهاي مبارزاتي و اخلاقي و انساني، زشت ترين کينه توزيهاي ددمنشانه، خائنانه و بيشرمانه اي را پيشه کرده که در اين ميدان بسا از ماموران بدنام وزارت اطلاعات نيز پيشي گرفته است. اسماعيل يغمايي همچون قصيم و روحاني که با مردرندي روي هم رفته بيش ازيک و نيم قرن سابقه مبارزاتي براي خود توليد کرده اند، هرگز يک روز در هواي سرد و يا گرم و دمدار اروپا زحمت جمع آوري حتي يک سنت و يا يک امضا را در حمايت از مقاومت بجان نخريده و يا حتي سختي هيچگونه تلاشي را براي جذب فقط يک نفر اعم از ايراني و يا خارجي به اين مقاومت را بخود هموار نکرده اند!. عجبا که يغمايي حتي در شرايطي که ميتوانست در فرانسه فرزند خردسالش را در جريان جنگ اول خليج فارس و چندي بعد از اعزام از عراق تحت سرپرستي خود قرار دهد از اين کار و مسئوليت پدرانه نيز شانه خالي کرد و در عوض اين بار سنگين امانت را به بهانه مسئوليتهاي مبارزاتي به يک خانواده بزرگوار و شريف هوادار مقاومت در سوئد سپرد! در حالي که در آن روزگاران وي هيچگونه مسئوليت مشخص و پرمشغله اي را در مقاومت نداشت و کاملا بطور آزاد با يک دريا وقت و حتي پشتيباني مادي و معنوي سازمان به تمشيت امور مورد دلخواه خويش ميپرداخت. جناب «شاعر» حتي بر خلاف دورترين هواداران اين مقاومت که در بزنگاههاي مبارزاتي در کنار مجاهدين در ارتش آزادي در سلسله عمليات آنها شرکت ميکردند، در هيچيک از اين مجموعه عمليات مجاهدين چه بطور مستقيم و يا غيرمستقيم ولو بطور ناظر بعنوان يک ژورناليست مطلقا حضور و شرکتي نداشته و هيچگاه هم داوطلب اين چنين پراتيکهاي مبارزاتي نبوده است! نام برده هميشه در عاليترين مناسبات و فضاي کار و در محيطي آرام و امن به سرودن شعر و تحرير مقالات و آن چيزي که خودش به انجام آن مايل بوده اشتغال داشته است.

از جمله رسيدگيهاي ويژه ديگر به اين فرد حق ناشناس، برگزاري سفرهاي متعدد از عراق به اروپا به بهانه هاي مختلف از جمله حضور در پروسه ضبط ترانه و سرودهاي متعدد و شرکت در جلسات سخنراني و غيره بودبراي ما تعجب آور بود که چه شاعر و ترانه سرايي که بايد براي سرود از عراق به پاريس و يا وين بيايد تا در سرضبط اثر حضور داشته باشد! روزي نظريکي از مسئولين اجرائي مجاهدين در امور هنري را در اين باره جويا شدم. پاسخ اين بود که سازمان براي ارتقاي روحيه و رفاه اسماعيل از اين گونه موقعيت ها برايش فراهم ميکند .كثرت اين مايه گذاريهاي يك جانبه از سوي مجاهدين و ابعاد عظيم دريافت يك جانبه از سوي اين عنصر بي چشم و رو، نامبرده را چنان وقيح، متوهم و طلبكار نموده كه وي ديگر خود را مالك آن توليدات و دستاوردهاي هنري جلوه ميدهد!و بگونه اي بيشرمانه، مجاهدين را از استفاده از آنها ممنوع ميدارد!؟ در حالي که طبق قوانين مربوط به مصنفين و مولفين آثار هنري در همه کشورهاي دموکراتيک جهان ، مجاهدين بدليل پرداخت تمام هزينه هاي مربوط به ترانه و سرودهايشان از هزينه كار و زندگي شاعران از جمله اسماعيل گرفته تا آهنگساز و مخارج استوديو و ارکستر و غيره قانونا صاحب آثار خويش محسوب شده و اين شخص و يا هيچکس ديگرياز هيچگونه حققانوني در رابطه با هر نوع استفاده از آنهاجز با اجازه و موافقت مجاهدين برخوردارنيست و اتفاقا اين اسماعيل يغمايي است که بدون اجازه سازمان مجاهدين آثارآنها را در دريجه زردش به يغما برده است! البته مجاهدين آنقدر سعه صدر دارند که هرگز مثل او تنگ نظرانه برخورد نکرده و نميکنند .خوب است يغمايي بداند که بعد از اين همه ناجوانمردي و رذالت در حق مجاهدين و رهبري آنها، هيچکس هيچگونه رغبتي به شنيدن کارهايش و يا صدايش را ندارد! عجبا که محمدرضا روحاني در مصاحبه اخيرش فغان سرداده و براي خوش آيند سرسلسله دشمنان اين مقاومت به اصطلاح پيشگويي كرده که مجاهدين کتابهاي اوو قصيم را که با آن همه عبارت مطنطن به خانم مريم رجوي اهدا نموده پس از خروجشان از شورا در يک جشن چهارشنبه سوري به آتش خواهند کشيد!

بر همگان روشن است که مجاهدين هرگزسنت کتاب سوزان و دفتر شستن نداشته و هيچگاه کتابي حتي توضيح المسائل خميني ملعون را هم نسوزانده اند و در اين ميان چه نيازي به سوزاندن کتابي که نويسنده آن عليرغم آنهمه ستايش و تمجيد از مريم رجوي خود را بهمراه رفيق جان پناهش روحاني! در يک معامله و قمار موهن سياسي به ثمن بخس سوزانده و هم اکنون در تقابل و تخاصمي بس کينه توزانه و ناجوانمردانه با آنها قرار داده و تير خلاص بر هرآنچه در اين ساليان از قبل مقاومت براي خود تنيده و بافته بودند زده!؟ روحاني که شيفته قانونمداري و احترام به مقررات ميباشد، ميتوانست شخصا گواهي کند که در کتابخانه بنياد رضايي ها که سالها مامن امن و بقول خودش خانه اميدشان بود تمام کتب ضاله !بريدگاني از قبيل اسماعيل و غيره را در قفسه هاي کتابخانه فوق ديده و حتي از اين بابت به سازمان هم دست مريزاد گفته بود . زهي بي وجداني و بيشرمي! اتفاقا اين قبيل آثار، سند گوياي سقوط انساني و مبارزاتي نامبردگان و ورشکستگان به تقصيري است که اين روزها جبهه عوض کرده و گراي خود را بسوي مجاهدين و رهبري آن نشانه ميروند! خوب دوستان مقاومت اين روزها بخوبي از عملكردها و تلاشهاي اخير قصيم و روحاني در خصومت و لجن پراكني عليه اين مقاومت کاملا شاهد و آگاهند .در همياري اخير ما شاهد اين فنومن بوديم که آنها چگونه با حمايت بيدريغ سياسي و مالي از مقاومت و بويژه مسعود رجوي مشت محکمي بر دهان ياوه سرايان فوق الذکر کوبيدند.

من به قدر و سهم خود بدليل اينکه مجاهدين تا مرزهاي طاقت فرساي شکيبايي بشري در مقابل يغمايي و بقيه عناصر مذبذب زمان از خود سعه صدر بخرج دادند انتقاد جدي دارم. اين فرد دهان دريده تا همين اواخر در کمال وقاحت آثارش را با توافق مجاهدين و درکنار ميز کتاب آنها در گردهمايي هاي بزرگ مقاومت در ويلپنت و جاهاي ديگر در معرض فروش قرار ميداد و هواداران مقاومت هم بتصٌور اينکه اسماعيل يغمايي در مقاومت حضور دارد با گشاده دستي کارهايش را ميخريدند و … او حتي با دغلکاري در سايتش از هواداران مقاومت استمداد مي جست و بدين ترتيب هواداران شريف مقاومت را براي ارسال انواع کمکهاي مادي و امکاناتي براي خودش تشويق و ترغيب ميکرد و آنها هم البته بدون اطلاع از بريدگي نامبرده از مقاومت دست استمدادش را به گرمي ميفشردند، در حاليکه روشن بود او حقيقتا نيازي به دريافت چنين مساعدتهايي نداشته!؟ هرچه از نامرديها و نامراديهاي اين «شاعر» از مبارزه گريخته بگويم کم گفته ام. فقط به بيان شمه اي از لجن پراکني ها و دريده گويي هاي مستهجن و رذيلانه«شاعر» بزدل به ذکر چند دسته گل! از ادبيات وقيحانه و موهن او اکتفا ميکنم و خواننده را در معرض اين پرسش قرار ميدهم که خود بر اساس آنچه اسماعيل يغمايي عليه اين مقاومت و رهبري آن ميگويد و مرتکب ميشود به قضاوت نهايي بنشيند که آيايغمائي در کمپ مقاومت عليه آخوندها مي رزمد! و يا درست در مقابل و در مصاف با اين مقاومت و همسو و يا شايد بهتر بگويم هم پيمان با آنها براي امحاي مقاومت مظلوم و پايدار و سرافرازمان قرار گرفته و در اين ميان همان اهداف شوم ساليان رژيم را براي نابودي مقاومت و بويژه رهبري آن در مغز ميپروراند!؟ شاعري که دهها کتاب شعر و ترانه و سرود در ستايش سازمان مجاهدين و رزمندگان مجاهد پاکباز و شجاعش سروده ، اين روزها چگونه در غرقاب خيانت غوطه ميخورد و در ذم رهبري آنها که کاري جز ادامه مبارزه و اصرار بر سرنگوني تمام عيار رژيم ندارند، مهملات و منظومه هاي چندش آورش را براي خوشرقصي و اجراي اوامر مطاع اينگونه سخيفانه به هم ميبافد. کارهايي که فارغ از محتواي رذيلانه اش از هر گونه ارزش شعري و هنري نيز تهي است! فقط بايد گفت اسماعيل شرمت باد تو روزي«سرود مسعود» را با آنهمه اصرار خودت سرودي:

( اي شرفت با شکوه خلق به پيوند چهره فرداي ميهن از تو به لبخند

اي که بنامت درفش جنبش ايران مانده برافراشته بر بام دماوند …

تا که برآرد ز دودمان ستم دود صبح رهايي رسد خجسته و «مسعود!»)

آهنگساز توانمند مقاومت آقاي محمد شمس با ماهها تلاش و کار مستمر، سرود بسيار زيبايي بر روي اين شعر«شاعر»سابق ساخت. اما وقتي آقاي رجوي از جريان امرمطلع شد با قاطعيت تمام به مخالفت با آن پرداخت و از شاعر و آهنگساز آن قطعه صميمانه و مجٌدانه درخواست کرد که آنرا به نوعي براي بزرگداشت شهيدان بنيانگذار سازمان تغيير دهند. اسماعيل بشدت مخالفت ميورزيد و مصرانه استدلال ميکرد که او اين کار را در ستايش رزم و پايداري مسعود در رهبري پاکبازانه اش سروده است و بهيچ عنوان حاضر به تغيير آن نبود. حتي وساطت خانم فهيمه ارواني مسئول اول وقت سازمان و توصيه هاي خانم مريم رجوي نيز در اين ميانه مفيد واقع نشد. تا اينکه بالاخره با اصرار اسماعيل و بدون توافق مسعود اين اثر زيبا اجرا و ضبط شد ولي مسعود مانع پخش و انتشار آن شد و اين سرود جاودانه همچنان در نهاد ترانه و سرود سازمان بنا بدستور مسعود رجوي بايگاني شده است.

وي پيشتر هم شعري بنام «غزل مسعود» را سرود و آنرا با عبارات زير به او تقديم کرد:

«براي مسعود، آن نور پاک برآمده از دل آمال و آرزوهاي خلق دردمند ايران براي آزادي که بي هيچ چشمداشت خودش را چون خورشيد نثار مي کند و …»: زچه شادي، ز چه شادي؟ که از آن شاد شوم من/ زچه غمگن، زچه غمگن؟ که بفرياد شوم من… تو خداخانه تويي تو همه ميعادشوم من…»

محصولات ادبي- فرهنگي – سياسي اسماعيل يغمايي پس از تغيير جبهه سياسي او كه در دشمني هيستريك با مقاومت و شاخص آن و فاصله گرفتن و پشت كردن به تك تك ارزشها و مرزبنديهاي مبارزاتي ضد شيخ و شاه، خلاصه ميشود، عبرت انگيز است. لابد كه يغمايي مضافا بر انتخاب خود ، اين دگرديسي منحط و شتابان را مديون تلاشهاي«نجات» بخش برادرش در انجمن نجات وزارت اطلاعات نيز بوده است.

بعنوان نمونه هرچه به پايان مهلت خامنه اي ـ مالكي براي بستن اشرف, نزديك تر مي شديم, تلاشها از هر دو سو ـ جبهه ياران و همدردان براي دفاع و همياري با اشرف و جبهه روياروي آن براي درهم شكستن اشرف ـ شتاب بيشتري مي گرفت. ولي در اين ميان, به موازات رسانه ها و وب سايتهاي وزارت اطلاعات و مزدوران بدنام و گمنام آن و دستگاه تبليغاتي مالكي، عناصري از قبيل مصداقي و يغمايي در پوشش دفاع از «بچه هاي مظلوم اشرف» عملا همسو با كارزار سياسي-تبليغاتي و مواضع دشمن ضدبشري و دولت دست نشانده اش در عراق كه در حال توطئه و تدارك حمله و كشتار عليه مجاهدان اشرف بودند، خائنانه مجاهدين و رهبري شان را هدف رذيلانه ترين حملات ولجن پراكنيهاي آخوند پسند خود قرار ميدادند و با مقصر جلوه دادن آنها در هر سركوب و كشتاري از جانب رژيم آخوندي و دولت مالكي، جاي جلاد و قرباني را عوض ميكردند. از جمله اسماعيل يغمايي با وقاحتي بي حد و حصر رهبري مجاهدين و مقاومت را زمينه ساز «عاشورا»ي اشرف معرفي مي كند كه«چاه» را به جاي«راه» و«چه نوردي» را به جاي«رهنوردي» در پيش پاي اشرفيان قرارداده اند. در فراخوانش براي ساكنان اشرف ـ «پيش از آن كه ساكنان اشرف كشتار شوند, به ياريشان برخيزيم» ـ ضمن اين كه آن دو را زمينه ساز كشتار «مجاهدان و مبارزان رنج كشيده» معرفي مي كند, جنين مي نويسد: «… سالها وقت سوزاني, از زمان حمله آمريكا به عراق و سقوط صدّام حسين, و پاي فشردن بر يك توهّم, يك استراتژي به پايان رسيده, مبنايي شد و شرايطي را آماده كرد كه رژيم فاسد و خونريز ايران و همكارانش در عراق بتوانند, به بيرحمانه ترين شكلي, خون بسياري از مجاهدان و مبارزان رنج كشيده را بريزند». بهمين منوال اسماعيل يغمايي تدارك اين كشتار خونين را از سنخ«حماسه هاي ملّي بابك و ستّارخان و ميرزا و مصدّق» و حتّي«حماسه مذهبي عاشورا» جدا مي كند و عملا در مقام مدافع و سنخگوي جلاداني كه اين كشتار را زمينه سازي ميكردند ،مسؤليت آن رابا دنائت و رذالتي فوق تصور، تلويحا به پاي رهبري مجاهدين مي نويسد:«اين کشتار اگر صورت بگيرد پايان حماسي يک مبارزه سي و سه ساله و از خانواده حماسه هاي ملي بابک و ستارخان و ميرزا و مصدّق نيست؛ اين کشتار اگر صورت بگيرد در کنار حماسه مذهبي عاشورا نخواهد نشست… بلکه حکايتي ديگر است که مي توان آن را, به روشني, توضيح داد؛ اين کشتار اگر صورت بگيرد فاجعه يي خونين و دردناک خواهد بود که خون آن نه تنها بر چهره خامنه اي و همکاران او, بلکه بر بسياري چهره هاي ديگر خواهد پاشيد».

اين عنصر زبون واز ميدان گريخته در نوشته اي كه لابد خودش آن را شعر ميداند و خطابي است به مسعود و مريم رجويبا عنوان «نگذاريد بچه هاي اشرف كشته شوند»، «بسياري چهره هاي ديگر» را روشن تر مي شناساند: «…اگر بچه هاي اشرف چندتا, چندتا كشته شوند مي شود باز هم كنار بدنهاي خونينشان با پرچم و طبل و شيپور باز هم سخنراني كرد و گاهي حرف مفت زد …

امّا, واي! اگر بچه هاي اشرف, يكجا, كشتار شوند … ديگر دوران سخنراني و حرف و شعر و پيام و فيلم و طبل و شيپور و استراتژي و تاكتيك و خادم و خائن و بريده و نبريده… و چشم انداز و چشم بند تمام خواهد شد و در چاله يي از بهت و سكوتي مرگ آور و باد وحشتناكي كه متاٌسفانه تمام تنبانهاي اطو كشيده را با خود خواهد برد و يك ميليارد علامت سؤال را, به نعره, خواهد آورد …… كه خون بچه هاياشرف, تنها و اين بار به صورت خامنه اي و مالكي و شمر ين ذي الجوشن نخواهد پاشيد … اين بمبِ خون در مقابل چهره هايي ديگر هم خواهد تركيد …».

اين «منظومه» به همان ميزان كه تيري است بر قلبهاي خونچکان همان «بچه هاي مظلوم اشرف», كه «صبا»وار, ننگ تسليم به قاتلان يارانشان را با پذيرش شجاعانه شهادت خويش مهر بطلان زدند, نوشدارويي است براي قلبهاي سنگين آن جانياني كه خام خيالانه عزم جزم كرده بودند كه تك تك آن «بچه هاي مظلوم» امّا, چون كوه استوار بر آرمان آزادي ايران زمين را شرحه شرحه كنند.

اين «شعر» به روشني هويت و ماهيت و جبهه و جهت گيري سياسي و ارزش انساني اين به اصطلاح شاعر نازك دل را در ميانه ميدان حقيقي رويارويي پيشتازان و پرچمداران پاكباز مقاومت يك خلق در زنجير در برابر پليدترين ديكتاتوري ضدبشري در جهان كنوني را مشخص ميكند. يغمايي با قرار دادن قرباني به جاي جلاد, مسعود و مريم رجوي را گشاينده راه خونين كشتاري كه در پيش است, معرفي ميكند و از آنها مي خواهد كه «نگذارند بچه هاي اشرف كشته شوند». او چنين وانمود ميکند که پنداري تيغ اين كشتار در دستهاي آنهاست. او در کمال بي وجداني گامي فراتر گذاشته و درحقيقت براي معرفي دقيقتر جبهه و جايگاه خود، رهبري مجاهدين را مشتاق و شيفته ريخته شدن خونهاي فرزندان مجاهدشان مي داند و با اشاره به كلام جاودانه مسعود رجوي: («رود خروشان خون شهدا ضامن پيروزي محتوم خلق ماست»)، در دفاع از منطق جلاد عليه قرباني اينگونه مي سرايد: «و رود خروشان خون بايد خروشان تر باشد و نهرهاي جديد خون هي بايد به آن سرازير شوند…». ننگت باد! اين ياوه ها و ترهات آخوندپسندانه يقينا همين طور في سبيل الله سرزير نمي شود.

پس از شهادت قهرمانانه 36 پاكباز اشرفي در 19فروردين 90, «در سوگ شهيدان اشرف», باز همين جلاد سرشته را در منظومه «كاروان» نشخوار ميکند. و با دنائني بي پرده تر رهبري مقاومت را قاتل «صدها, هزاران, صدهزاران, بيشماران» «كُشتگانِ» «مسير سي ساله» كه«خونين» «در درون گورها», «در كنار هم افتاده»اند, توصيف ميكند

و بعد بدون اينكه خودرا معتقد به عاشورا و امام حسين بداند، براي لوث كردن و هرزه درايي عليه رهروان پاكباز او و پرچمداران راهش يعني رهبري مجاهدين ،دجالگرانه از حسين, «پيامبر جاودان آزادي», مي پرسد: آيا «راه عاشورا»يي كه تو آغازگرش بوده اي, همين است كه«امام حسين» دروغين امروز پرچم آن را, به ناحق, به دست گرفته است؛ راهي با اين نشانه ها؟: «مرگ را پرچم نمودن زندگاني را دمادم سربريدن, سوختن, با خيشِ خون هر دم شَخودن دل نمودن خوش به رؤيايي و سودايي و فردايي كه در ديروزها ديريست شمعش مرده, افسرده ست» «از تو مي پرسم: اندرين سوگ گرانِ بيكران آيا صدهزاران, لردها و پارلمانترها صاحبان چند ميليون خط و امضا صبحگاهان در عزاي كشتگان ظلم قهوه خود را ننوشيدند… ؟».

اسماعيل يغمايي در پايان اين واژه هاي سخيف بهم بافته که شعرش مي داند, مقصودش را روشن تر بيان مي كند: «… نَك حسين بن علي با زينب كبرا رو به سوي لندن و پاريس و شايد بعد از آن تا كاخ اوباما»!

اين ترهات كه البته هدفش موجه جلوه دادن كشتار مجاهدين و عوض كردن جاي جلاد و قرباني است ، در عين حال، بيانگر سوز دل و درد بيدرمان ولي فقيه مفلوك و تمامي كارگزاران و مأموران جنايتكار اين رژيم ددمنش است كه در رابطه با پرچمداران پاكباز راهِ نه گفتن به تسليم و ذلّت, به خصوص در شرايطي كه ارتجاع و استعمار، باهرچه درتوان داشته اند براي منهدم و منحل كردن مجاهدين از هيچ چيز فروگذار نكرده اند، اما حماسه پايداري و جانفشاني مجاهدين در پرتو رهبري پاكبازشان دشمن ضدبشري را با همه حاميان و همدستان و عوامل داخلي داخلي و منطقه اي و بين المللي اش، با شكستهاي پياپي مواجه كرده و آن را ناكام و مستأصل در تند شيب سرنوشت محتوم قرار داده است

حال در توصيف اين هذيانهاي ولايي پسند« شاعر»! چه مي توان گفت جز اينکه تو خود قصه گوي ويراني روح پلشتت شده اي! اين روزها بروشني مي توان همين مضامين سخيف را مضافا در دهها وب سايت زنجيره اي وزارت اطلاعات ، به صورت سرجمع و يكجا در لجن نامه ايرج مصداقي يافت. وي البتهكارگزار شرکت و شعبه اي است که اسماعيل يغمايي پادوي آن است. وي (مصداقي) درست با چنين عبارات و مفاهيمي با مقايسه امام حسين و مسعود رجوي و ترسيم عاشوراي آن روزگاران و وضعيت اشرف و ليبرتي خشم و شقاوت آخوندهاي جلاد را با حالتي تشنه به خون، نسبت به مسعود رله ميكند كه چرا كشته نشده و چرا هنوز زنده است به تازگي كريم قصيم نيز دم از گردن نهادن به اولتيماتوم عراق و خروج مجاهدين از آنجا در همان سالها مي زند. گويا فراموش کرده که تا همين چند ماه پيشتر چگونه براي ماندن آنها در اشرف يقه دراني مي کرد! البته از او که بر قبح و خيانت عمل کساني که با پاسپورت پناهندگي به زير قباي ولايت مي خزند سرپوش مي گذارد و آنرا توجيه مي کند، ديگر بيش از اين هر انتظاري داشتن خطا و بيهوده است!

هم تراز قراردادن اربابان بي مروّت دنيا و نمايندگان همگام آنها ـ كه در اين «مسير سي ساله» همواره با پشتيباني از رژيم جنايت پيشه ولايت فقيه, با قاتلان مردم ايران و فرزندان پاكبازشان در اشرفِ پايدار, همساز و همنوا بوده‌اند، با دلسوزان و همدردان مردم داغدار ايران؛ انسانهاي شريفي چون استيونسون, ويدال کوادراس, كازاكا, پاتريك كندي، يهودي منوهين، مريم مکابا، لرد اسلين، لرد راسل جانسون و لشکري از بيشماران انسانهاي شريفي از اقصا نقاط جهان از فلسطين و عراق غرقه در خون تا آنسوي بحار كه با پذيرش همه نوع ريسک و خطر جاني،بي وقفه و بي هيچ چشمداشتي از جنبش مقاومت و مردم به پاخاسته ايران پشتيباني كرده اند,كتمان و پايمان كردن حق و عدالت و واگويه كردن ياوه هايي است كه سالهاست وزارت بدنام اطلاعات آخوندي و وابستگانش در اين زمينه بر آن اصرار مي ورزند.

اسماعيل يغمايي در يكي از فراخوانهاي رسوايش كه به منظور موجه جلوه دادن كشتار مجاهدين توسط رژيم آخوندي و دولت مالكي ومقصر دانستن رهبري مجاهدين بود، مدعي شد كه: «پاي فشردن[رهبري مجاهدين] بر يك توهّم, يك استراتژي به پايان رسيده», «شرايطي را آماده كرد كه رژيم فاسد و خونريز ايران و همكارانش در عراق بتوانند به بيرحمانه ترين شكلي خون بسياري از مجاهدان و مبارزان رنج كشيده را بريزند».

از نظر يغمايي و همگنانش كه آشکارا به منطق جلاد تسليم هستند، مجاهدين و رهبري آنهادراولين فرصت ، به جاي ايستادگي و مايه گذاري بر سر عهد و پيمان وپذيرش همه ريسكها و خطرات ، مي بايستي دست بالا ميكردند و مثل آنها به عافيت و آسايش خود ميچسبيدند. اين همان ننگ و ذلٌتي است كه با فلسفه وجودي، آرماني و مبارزاتي مجاهدين در تضاد است.

مسعود فرمانده کل ارتش آزاديبخش دو هفته پيش از آغاز جنگ و فشرده ترين بمبارانهاي نيروهاي ائتلاف به سركردگي آمريكا در عراق كه منجمله كليه قرارگاههاي مجاهدين و ارتش آزاديبخش را به رغم اعلام بيطرفي كامل و عدم هرگونه دخالت در جنگي كه ربطي به مقاومت ايران نداشت، هدف قرارداد , طي سخنان پرشوري در مراسم عاشوراي حسيني در يكي از قرارگاههاي ارتش آزاديبخش ملي, در اواخر اسفند 1381 چنين گفت: «… هيچكس بيش از ما به خطراتي كه از هر سو ما را دربرگرفته احاطه و اِشراف ندارد, امّا عزم جزم كرده ايم تا اگر زمانه صدبار از اين هم خطيرتر و پرفتنه تر باشد, با تاٌسّي به پيشواي آرماني مان درسهاي جديدي از مقاومت و ايستادگي عرضه كنيم. ارتش آزاديبخش, اين سرمايه عظيم ملت ايران, چون كوه, استوار و سرفراز ايستاده است… خدايا گواه باش كه گفته ايم و مي گوييم كه فقط براي جنگ با خميني و رژيم يزيدي او به سرزمين امام حسين آمده ايم و هرگز از آزادي خلق و ميهن خود دست برنخواهيم داشت» (نشريه «مجاهد», شماره 622, 27 اسفند1381).

16سال قبل از آن نيز, مسعود رجوي در پيام شب پيش از عزيمتش از فرانسه به عراق در 17خرداد1365, بر همين «توهّم» و «استراتژي به پايان رسيده» ادّعايي آخوندها و مأمورانش پاي فشرده و گفته بود: «من… به عنوان نخستين مسئول مقاومت پرخون يك خلق در زنجير نمي توانم و نبايد چنان كه مطلوب دشمن است و برايش اِعمال فشار مي كند, در اينجا سكوت يا بي طرفي پيشه كنم؛ اعلان جنگ به دشمن ندهم؛ فرمان تسليح ندهم و چنان كه مي گويند و مي خواهند بي طرفي اتّخاذ كنم. نه, اين شايسته ما نيست… بنابراين, تا آخرين لحظه, تا آخرين نفس, با چنگ و دندان هم كه شده, بناي ستم پيركفتار جماران را, تا آخرين خشتش, از جا خواهيم كند… ما عزممان جزم است كه باز هم مقاومت انقلابي را وارد كورهٌ گدازان ديگري بكنيم… دشمن مي خواهد ما را محدود و فلج كند و بعد قهقهه بزند و ما ميخواهيم او را داغان بكنيم, نابود كنيم و اين كار را خواهيم كرد… («پرواز تاريخساز صلح و آزادي», ص125).

دو سه ماه پس از «عزيمت» مسعود به عراق, «اشرف» در يك در بياباني خشك و بي آب و علف ,در استان ديالي عراق در شهريور 1365 پي نهاده شد, تا كانون گردآمدن كساني باشد كه حاضرند در راه بركندن بناي بيداد رژيم ضدبشري و گشودن راهبندهاي استقرار آزادي و حكومت مردمي در ايران زمين, با رژيم جنگ طلب و سركوبگر آخوندي بجنگند.

كمتر از يك سال بعد در 30خرداد66 «ارتش آزاديبخش ملي ايران» تاٌسيس شد با اين مشعل راه: «ارتش آزاديبخش ملي قبل از هر چيز وظيفه دارد به منظور درهم شكستن طلسم اختناق خميني و تدارك قيام عمومي, با اهرمها و دستگاه سركوبگر و جنگ افروزِ دشمن پليد چنگ در چنگ شده و با نبرد تمام عيار آنها را بشكافد و از هم بپاشد و به پيش برود…»

يك سال بعد, ارتش آزاديبخش در حماسه بزرگ«فروغ جاويدان» در هفته اول مردادماه 67 نشان داد كه وقتي گذر از سدّ و راهبند آزادي ايران زمين, نقد جان مي طلبد, بي ذرّه يي بيم و دريغ, «مرگ بر كف»- (همچنانکه نويسنده نامدار و مدافع بزرگ مقاومت زنده ياددکتر غلامحسين ساعدي در مورد مجاهدين گفته بود) , آماده جانبازي است.

از عاشوراي اسفند1381, در آستانه بمبارانهاي ويرانگر, تا عاشوراي امسال, پيام اشرفيان پاكباز, اين «سرمايه هاي عظيم ملت ايران», دربرابر شديدترين يورشها, كشتارها, آزارهاي شبانه روزي و مضيقه ها و تنگناهاي كمرشكن, همواره اين بوده است كه: ما «عزم جزم كرده ايم تا اگر زمانه صدبار از اين هم خطيرتر و پرفتنه تر باشد, با تاٌسّي به پيشواي آرماني مان درسهاي جديدي از مقاومت و ايستادگي عرضه كنيم»؛ «با عزم حداكثر, با جنگ صد برابر», براي برافكندن بناي بيداد نظام ولي فقيه. اين «عزم جزم» و اين «درسهاي جديدي از مقاومت و ايستادگي» را همگان در پايداري و پاكبازي شگفت انگيز روزهاي 6 و 7 مرداد88 و 19 فروردين 90, به عيان ديدند و بر آفرينندگانش درودها گفتند، و درست درهمين شرايط ،اسماعيل يغمايي و همپالکيهايش با پيروي از منطق جلاد والبته با اشك تمساح براي اين شهيدان والامقام،رذيلانه پرچم خونخواهي اين شهيدان را بر عليه رهبري و الهام دهنده حماسه پايداري آن قهرمانان جاودان به اهتزاز درآوردند!!

در نشيب و فرازهاي اين دهه سخت و نفسگير, «دل به دوجايان», عافيت جويان, بيم خوردگان و سست پايان, به قول حافظ چون بيد بر سر ايمان نداشته خويش لرزيدند و پاي پس كشيدند. در سايه ايوان سلامت نشستند و راه عافيت جستند و احدي هم سدّ راهشان نشد, چرا كه درهاي خروج از سازمان مجاهدين و اشرف پايدار, هميشه, چارتاق, باز بوده است. چنانکه اسماعيل وفا و همگنان بيوفايي چون او بارها يي هيج مانع و رادعي برخلاف ادعّاي ديده بان حقوق بشر، آگاهانه و البته مصرانه و به رغم تشويق سازمان براي پيگيري زندگي خود، به سازمان وارد و آزادانه از آن خارج شدند. امّا, اين كانون اميّد و اعتماد مردم ايران زمين براي آزادي, در دل آتش و رنج و خون, بي ترس و بي تزلزل, به پيش تاخت؛ ايستاد و باليد و تناور و مستحکمتر شد تا اكنون كه «نام و نشان اشرفي, زمزمه زمانه شد».

بياد بياوريم که اولين چراغ معركه آخوندي براي نابودي کانون مقاومت را«شوراي حكومتي عراق» كه همدستان رژيم آخوندي در آن دست بالا را داشتند و عبدالعزيز حكيمِ مدفون, در راٌس آن قرار داشت, در روز 9دسامبر2003 (18آذر 82) برافروخت و در اطلاعيه يي اعلام كرد«مجاهدين خلق بايد تا آخر دسامبر (2003) خاك عراق را ترك كنند و اموالشان نيز مصادره خواهد شد».

خامنه اي و رئيس جمهور عوام فريبش خاتمي شياد و ديگرِ نوكربابهاي او, از شوق و ذوق پوست تركانده بودند و كار اشرف را تمام شده ميديدند. دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران در روز 26آذر82, به نقل از تلويزيون رژيم اعلام كرد: «خاتمى رئيس جمهور رژيم آخوندي، در پايان جلسه هياٌت دولت بر استرداد مجاهدين به ايران براى بررسى جنايات آنان تأكيد كرد. وى افزود حكم شوراى حكومتى عراق مبنى بر اخراج مجاهدين از عراق كار مثبتى است …. ولى ما خواستار ارجاع آنها به ايران هستيم… ما معتقديم آنهايى كه دستشان به جنايت آلوده نيست بايد مورد عفو و اغماض قرار بگيرند, امّا, سايرين بايد محاكمه شوند و ما درخواست داريم كه آنها به ايران بيايند. وى هم چنين از كشورهاى اروپايى خواست عليه مجاهدين اعمال فشار و محدوديت نمايند…»

ترفندها و زمينه چيني هاي خامنه اي و رئيس جمهور شيّاد و همدستان مزدورش در«شوراي حكومتي عراق» براي استرداد مجاهدين در اثر دامنه گسترده حمايتها و همدرديهاي مردم عراق و مجامع حقوق بشري بين المللي و نمايندگان پارلمان از كشورهاي مختلف و حقوقدانان برجسته بين المللي و عراقي, همانها که اسماعيل و قصيم از فرط تنگ نظري به آنها کينه مي ورزند، «راهي به دهي نبرد» و تير زهرآگينشان به سنگ خورد.

سالها بعد در پي توطئه بين المللي براي بستن اشرف«نيرون نيوز» اردن (26آذر88) در يك گزارش ويژه نوشت: «تلاش براى كوچاندن ساكنان قرارگاه اشرف متعلق به مجاهدين خلق ايران با شكست مواجه شد… اعضاي مجاهدين خلق هيچ ممانعتى براى ورود پليس به عمل نياورند، بلكه همه درها و اماكن براى ديدار مقامهاى عراقى و خبرنگاران باز بود… نيروهاى عراقى در خيابانها و ميدانهاي اصلى اشرف پخش شده بودند. مسئولان كميته[سركوب اشرف] و نيروهاي عراقي در حالي كه خبرنگاران و گزارشگران آنها را همراهي مي كردند, از مقرّي به مقرّ ديگر در داخل اشرف جابه جا مي شدند و با بسياري از ساكنان آن ‌جا, رو در رو, صحبت كرده و از آنها مي خواستند كه اشرف را ترك كنند و در هتلهاي چند ستاره بغداد اقامت گزينند. امّا, بر خلاف انتظارشان و دعوتهاي مكرّري كه انجام مى دادند, حتي يك نفر از مجاهدين خلق به اين نمايشات پاسخ مثبت نداد و ميني بوسهايي كه براى انتقال ساكنان اشرف آورده بودند, خالي بازگشت».

درهاي اشرف براي پيوستن به كارواني كه خامنه اي و مالكي به راه انداخته بود, باز بود و «هتلهاي چند ستاره بغداد» هم آماده پذيرايي, امّا, اشرفيان پاكباز تن به ذلّت تسليم و سازش ندادند و سختيها را براي آسانيهاي فرداي آزادي خلقِ در زنجير, به جان خريدند و از كوه آتشِ اين آزمايش خطير نيز, سياوش وار, سرفراز بيرون آمدند. مقاومت جاودانه و تاريخي اشرفيان سرفراز در قتل عام وحشيانه اخير بدرستي يکي از پرافتخارترين و درخشان ترين برگهاي زرين کتاب حماسه هاي مقاومت سرخ فام براي آزادي ميهن است که قبل از هر چيز مويد اين واقعيت شکوهمند و دشمن شکنانه است که آري ميتوان مجاهد خلق را کشت و مثله کرد اما نمي توان عزم و اراده سترگش را که در سازمان و در زير چتر رهبري محبوبش براي سرنگوني رژيم جهل و جنايت آخوندي متجلي مي شود نابود کرد. اين بار نيز شيرزنان و کوهمردان اشرف در ميانه سهمگين ترين خطرها, بي تزلزل و بي ترديد, « پيرهن چاک و غزلخوان و صراحي در دست» بر پايداريشان در راه آزادي ايران زمين استوار ماندندو بالاترين درسهاي شرف و ايستادگي را در زمانه اي که عافيت جويان فرار را بر قرار ترجيح مي دهند با خونهاي پاکشان در دل تاريخ خونين ميهنمان ثبت و ماندگارکردند. حال بگذار آنها که در اين معرکه تمساح وار براي اين قهرمانان اشک مي ريزند و مدعي خونهاي پاک آنها از سازمان مي شوند براي پوشاندن خيانت خود بعنوان« جاده صاف کنهاي» سياسي اين جنايت هر رطب و يابسي را بهم ببافند و به هر خس و خاشاکي متشبث شوند. اما مجاهدان مقاوم و پايدار با عزمي جزم در هر جا چه اشرف و چه زندان ليبرتي به مقاومت شکوهمند خويش تا سرمنزل مقصود ادامه خواهند داد.

در چنين حالتي به راستي چه راهي باقي مي ماند براي از ميدان گريختگاني همچون اسماعيل يغمايي و شرکايي که اخيرا به جمع سوته دلان بازارٍ کاسدٍ بريدگان پيوسته اند؟ مقاومت جانانه و فداکارانه و شکوهمند مجاهدان که از رهبري پاکبازشان الهام مي گيرند تا قهرمانانه و با دستهاي خالي دربرابر مهاجمان وحشي مجهّز به توپ و تانك و تيربار و آخرين سلاحهاي كشتار جمعي, كه به جز كشتار آنها و ازميان بردن اين تنها كانون اميدو شعله نبرد براي آزادي ايران زمين, انديشه يي در سر ندارند، همان حقٌانيتي است که اين ورشکستگانٍ بازارٍ مکاره سياستٍ وادادگي و بريدگي را تاب ايستادن نيست. پس لاجرم بايد به سخره و ريشخندشان گرفت و هر آنچه لوش و لجن و افکار پوسيده متعفن را بر سرشان واژگون کرد. اين همان منش و روش ناجوانمردانه اي است که اسماعيل يغمايي چندي است با ساير شرکاي سفيه و شقي خود نصب العين مبارزه خويش قرار داده است. همچنان که مسعود به درستي سالها پيش در يکي از پيامهاي جانبخش مبارزاتيش خطاب به خميني گفت:« ما مقاومت مي کنيم پس هستيم…» و به يمن همين مقاومت سرخ فام و رهبري خردمندانه و فداکارانه اش، و به کوري چشمان کوتاه بين تمام امدادرسانان منطقه اي و بين المللي اين رژيم فاشيستي خونخوار و انسان ستيز- از کوبلر و مالکي و مماشاتگران ليست ساز تا خرده مزدبگيران حقير و فرومايه از هر سنخ و شمايل که اين روزها در جمع انجمن بزه کاران و بريدگان گردهم آمده اند- با ياري و حمايت خلق قهرمان و محبوبمان در آينده اي بسا نزديک «بند از بند» رژيم ارتجاعيي و ايران ويران کن ولايت فقيه خواهيم گسست و طرحي نو در چرخ فلک سياسي ميهن رنجديده عزيزمان در خواهيم انداخت. پس تا آن روز موعود مبارک و با تعظيم و تکريم به روانهاي والاي همه شهيدان سرفراز اين دوران خونين مقاومت بخصوض شاهدان شهيدان قتل عام 10شهريور در اشرف و با استعانت از روح پرفتوحشان خطاب به رژيم و اذناب رنگارنگش مي گوييم: موجيم که آسودگي ما عدم ماست/ ما زنده به آنيم که آرام نگيريم، پس: بجنگ تا بجنگيم!

نشريه مجاهد 282-9 اسفند 64

“غزل مسعود”

اسماعيل__وفا يغمايي

عاشقانه‌اي بي‌خويش براي “مسعود” با شنيدن كلامش و با ديدن تصاوير پر شكوه پر رنج و درد و پرصلابت او در “مجاهد” شماره‌ي 281، براي مسعود كه بي‌چشمداشت چون خورشيد خود را نثار مي‌كند، براي “مسعود” پاره‌نورِ پاكِ برآمده از تمامي رنج‌ها و آرزوهاي خلق ايران، پاره‌نوري آماج حملات تمامي_ِ حرامزادگان سياسي ضدخلق و سگانِ هار عاري از شرف، براي “مسعود” كه قلبِ عاشق تمامي ما پذيراي تمامي عشق اوست و براي مسعود كه باز هم بسيار خواهمش سرود، روياروي تمام دشمنان دروني و بيروني خلق و بر قله‌ي شرف و افتخار چون غباري در راه او و در مسير گام‌هايش.

زچه شادي ز چه شادي؟ كه از آن شاد شوم من زچه

غمگن ز چه غمگن؟ كه به فرياد شوم من

تو تبر شو تو تبر شو، كه شوم من شجرِ تو تو

بشو تيشه كه مستانه چو فرهاد شوم من

نبود غم نبود غم، كه به دستِ تو خرابم چو

خداخانه توئي تو، همه آباد شوم من

به فغانم كه كمانت، به فغان نامده تا تن گسلد

قيدِ خود و صيدِ تو صياد شـوم من

تـو فـزوني تو فـزوني، تو از اين حلقه بروني نشوم

خاكِ رهت گـر، همه بر بـاد شـوم من

بـه نگاهِ تـو نه سـود و نه زيان جـاي ندارد نتوانـم

نتـوانم، كه چو تـو راد شوم من

تـو جدا از مـن و مايي، تو چو خورشيد رهايي مگر

اي يار به قيدت، شوم، آزاد شـوم مـن

به كجايي به كجايي، بِوَز اي لطف خـدايي بـه

غبارم بـه غبارم، كه به ميعاد شـوم من

4/اسفند/64

منتخب ویدئوکلیپ