Menu
رحمان كريمي

رحمان كريمي

دریغا... و حرفهایی به انگیزه آخرین طرح استاد بهرام عالیوندی

iran spring 15 e3948

دریغا، پنج سال از درگذشت استاد هنرمند ارزنده مقاومت ایران؛ بهرام عالیوندی؛ گذشت. او از میان ما با امیدها و انتظاراتش رفت اما یاد و خاطره او هرگز. آن پیر هدفمند که من می شناختم به عشق مجاهدین خلق و رهایی میهنش از چنگال مخوف ملایان حاکم همراه با شیفتگی شورانگیز هنری اش، زنده بود. او رنج می برد و صبوری می کرد که به روزگاری رسیده است که متأسفانه هنرمندان ایران جز قلیلی، تعهد انسانی و هنری را فرو هشته اند و به زندگی هرچه راحت تر و مرفه تر زندگی خود آنهم نه زیر سایه یک استبداد متعارف که یک استبداد نامتعارف و بدهنگام؛ چسبیده اند و از ستم های هولناکی که بر یک ملت می رود، ککشان هم نمی گزد. استاد همچون همسر هنرمندش ناهید خانم همت آبادی بی خیال از ارزش های زودگذر مادی و نامگستری، در قلب وین در آپارتمانی که واقعا یک کلبه حقیر بیش نبود، زندگی می کرد و می دانست که نبض تپنده هنر و زندگی در شریان های زمان و نسل ها می تپد و نه فقط امروزیان. این هنرمند بزرگ قدیمی حتا اتاق کار کوچکی هم برای خود نداشت. استاد چون سال های کودکی خود را در زلال آب و هوای آزاد کوهستانی ممسنی گذرانده بود وقتی به جوانی شهر نشین شد، همچنان خوی ساده و بی پیرایه کوهپایه نشینان را داشت. او درد محرومان، ستمدیدگان و زحمتکشان را با گوشت و پوست و استخوان خود تجربه کرده بود و بنابراین هدفمند و آرمانگرا شد و این را در آثار رئالیستی خود منعکس می کرد. او هنرمندی حاضر و غایب و پیدا و ناپیدا بود. هیچگاه ندیدم که از ارزش هنری خود، سخنی به میان آورد. می گفت: محرومان میهنم را تصویر می کنم و برای همانان. چنین بود که در بلوای پر خون و فتنه و فریب خمینی به شورای ملی مقاومت پیوست که همواره بدان سربلند و دلگرم بود. استاد دوبار با آمدن پیش ما، یکبار در بن که بودیم و یکبار هم در کلن، فرشته و مرا خوشنود و سرفراز کرد. چه سخن ها که میان من و او رد و بدل شد. استاد همچون ناهید هنرمند، سیاست جهانی را با همه دوز و کلک ها و کثافتکاری ها به خوبی می شناخت. آدم شناس تیز مجربی بود. به من متذکر می شد که اپورتونیست ها همگی دور یک رژیم مستبد بدنام جمع نمی شوند. بخشی از آنان که نمی خواهند این ننگ را بر پیشانی داشته باشند، برای معروفیت به اپوزیسیون روی می آورند، آنچنان سنگ داغ به سینه می زنند که ما باید لنگ بیاندازیم!! و می گفت ساده دلانی هستند که چنین جنسی را نمی شناسند و میدان می دهند. در یک کلام او به دنبال نام و شهرت نبود زیرا به خود و هنرش اعتماد کافی داشت. دو روزی که من و فرشته در خدمت ناهید خانم و استاد بودیم، همه حواسم به این جاودانه راز راستان بود که وقتی انسان متعهد باشی و هنرمندی بزرگ و واقعی، یک سلول زندان هم نمی تواند در تو یأس و تزلزل ایجاد کند. احوال دو جوان برومند اشرفی آنان را که می پرسیدی، از احوال اشرفیان می گفتند و نه فرزندان خود و آنهم با چه غروری. بگذار که کاسبکاران بازار جنجالی و پر هرج و مرج هنری امروز، خود را از امثال استاد بهرام عالیوندی هرچه بیشتر دورتر کنند که این موجب نظافت و پاکیزگی هنرمند متعهد خواهد شد. استاد همچون دیگر هنرمندان راستین، مردنی نیست که نام مبارک او بر صفحه تاریخ خواهد ماند.
وقتی مقاله زیر را نوشتم، بر این گمان بودم که استاد دگرباره بر مرگ فایق خواهد آمد و شاداب تر و امید بخش تر به کانون ایده آلش یعنی مقاومت ایران باز خواهد گشت. دریغا که تا به امروز نه انسان که هیچ موجود زنده یی به وقت مقرر، حریف مرگ نشده است و این یک قانون مسلم طبیعت است و بس.

حرف هایی به انگیزه آخرین طرح استاد بهرام عالیوندی

رحمان کریمی

فرشته که از کنفرانس جهانی روز زن از پاریس برگشت، پرسیدم: ناهید خانم را هم دیدی*؟ گفت: نیامده بود. ریه های استاد عفونی شده، دربیمارستان زیر سرم ومراقبت پزشکی؛ بستری ست. دلم فروریخت. چیزی درآن سحرگاه خاموش درمن شکست. چنان سنگین و پر شتاب و مضطرب شکست که فقط یک پاره آن کافی بود تا دگرباره مرا به گذشته های دور، به شصت سال پیش؛ پرتاب کند. گفتم پرتاب اما پرتابی شبیه درغلطیدن روی جاده یی ناهموار و پراز شیب و فراز. جسم با آنکه زنده است و زندگی بخش اما بالاخره یک مجموعه متشکل فیزیکو- شیمیایی ست و پیوسته در معرض سایش وفرسایش. جسم یک قالب حیاتی ست که موجودی بنام آدم درآن جا گرفته است اما آدمیت این موجود درارتباط با موجودات دیگر واز جمله و به ویژه با جامعه نوع خود چه درحوزه اقلیمی، چه جهانی وتاریخی می باشد. بدین دلیل است که هفتصد سال پیش، سعدی می فرماید: «تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت» از تفسیراین بیت می گذریم که خود گویا تر از هر تفسیراست. نهایت آنچه قابل تأمل وتعمق است، بار معنوی چند بُعدی «جان» است که مظهر تمامی نُمودهای اخلاقی، فرهنگی، سنتی وتاریخی ونیز نوع اندیشگی عنصری اجتماعی ولی سخت پیچیده ولایه لایه بنام آدمی یا انسان. دربرخورد با این جان است که قشریون وبی ریشه گان دریک پروسه کوتاه یا دراز مدت تغییر شکل وجبهه می دهند وبه یک اپورتونیسم حاصل ازفطرت و زدگی از شرایط حاد موجود به نیهیلیسم اجتماعی وسیاسی می رسند ودراین تقابل است که جان های ریشه دار ریشه گستر درمعرض ویرانگرترین توفان ها و سیلاب ها می مانند ومی پایند. سال هاست که جسم با جان استاد عالیوندی وهمسروفادار هنرمند اوناهید، همراهی و همخوانی نمی کند اما اینان به حکم همان جوهرهٌ جوشان درونی که مبتنی بر آرمان ملی وبشری ست، شجاع واز خود گذشته درکنار مقاومت سرفراز ایران ایستاده اند وخم به ابرو نمی آورند.

iran spring 13 8c1bf

دو روز بعد از خبربود که آخرین طرح سیاسی استاد را درسایت همبستگی ملی به مناسبت روز ملی کردن صنعت نفت دیدم. باز پرتاب سفری به گذشته های دور و دوسال و دوماه دولت ملی بزرگمرد تاریخ ایران، جاوید یاد دکتر محمد مصدق. چه ایام پر شرو شوری. کوی وبرزن و خیابان ها از جوش وخروش ما آسودگی نداشت. ما توده ای های آن روزگار با اطمینان خاطر ازآنکه با ارتجاع حاکم و حامیان استعمارگر او درنبرد هستیم، نمی فهمیدیم که داریم تیشه را به چه ریشه عزیزی یعنی مصدق و نهضت ملی او می زنیم. این رهبران ما بودند که دریک کوران باند بازی، خودگرایی و دلچسب ومطیع بودن برای حزب کمونیست اتحاد شوروی؛ چه سان اوضاع روشن روز ایران را به تحلیل سر قدم و قلم می روند. آری، ما نمی دانستیم. مصدق از هرسوی واز درون جبهه ی خود در تهدید و محاصره بود، حزب توده هم با سیاست ومشی غلط خود روی همه آنها پر جنجال تر. این را می گویم تا نسل امروزدریابد هنر اصیل وصادق رهبری مقاومت ایران را که از حیث شدت و حِدت تهدیدات و هجوم ها وتوطئه های بی وقفه مطلقا با آن زمان نرم، قابل قیاس و مقایسه نیست. من استاد بهرام عالیوندی را فرز و چابک وآتشین درآن سال ها شناختم. زیر تابلوهای بزرگ او به ابعاد سه درچهار حرکت می کردیم، متینگ می دادیم وانرژی می گرفتیم. نام او نه فقط در گستره حزب توده که درسراسر ایران مطرح و آشنا بود. سیزده سال بیشتر نداشتم که استثنائاً درزمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا یعنی سال 1329 به عضویت سازمان جوانان حزب توده ایران درآمدم. استاد ده سال ازمن بزرگتر بود وشاید عضو حزب. این مهم نیست، مهم آنکه او هنرمند سیاسی زمان بود. بیاد می آورم به خوبی که نام استاد رضا اولیا هم کاملاً سرزبان ها بود اما مطمئن نیستم که این برمی گردد به بعد از کودتای بیست وهشتم مرداد ماه 1332 ویا به همان ایام مذکور. کارهای رئالیستی استاد عالیوندی مثل کارهای امروزش به ویژه حول اشرفیان قهرمان، صریح وبی غل وغش بود. وقتی هنرمند خود را عنصری کاملاً سیاسی ودر جبهه یی مشخص می بیند، باید که درکارهای هنری اش هم این موضعگیری بی ابهام تجلی داشته باشد. بعد ازکودتا دوران سرد تفرقه ها و مفارقت ها وپراکنده شدن ها در رسید. درطول این فاصله رنجبار پراز عبرت است که استاد، سبک های دیگر را هم تجربه می کند تا خود به خلق یک سبک بدیع یعنی «فلسی» می رسد. او پیش از کودتا درهنر، پیشرو بود و بعد ازکودتا هم به پیشروی ادامه می دهد. استاد درکارهای هنری اش که عمدتاً حجمی ست ونه خطی، به کهکشان ها، به کیهان وجهان بی حدو مرز بالا سفر می کند. اگرخط فاصله دو نقطه هست اما نقطه ها وفلس گردی های او کاملاً حجمی و مواج و فراگیر است، دریک اتحاد تنگاتنگ هنری. به کیهان رفتن های عالیوندی درعصر تسخیر فضا، نه مکانیکی و فیزیکی ست ونه مُقتبس ازکار دیگران. او به دلیل شعور انسانی وهنری، فرزند خلف زمان خویشتن است. همچنانکه سفینه ها به مدد موشک های فضاپیما به قصد اکتشاف بالا می روند، او نیز سفرهای آسمانی اش را دریک حرکت مواج وپرپیچ وتاب اما نرم و خوش آهنگ آغاز می کند. استاد درتجربه های هنری به جایی رسیده است که باهمان انبوهی و پرشماری نقطه ها وفلس های حجمی به فیگوراسیون انسانی یک هنرمند پیشرو هم دست می یابد. فیگورهای انسانی وعمدتاً زن که گویی آمیزه یی ازفانتزی و طنز درخود دارد. هرکس آگاه که طرز کار وآفرینش هنری استاد را ببیند، جریان آزاد شاعران سوررئالیست برایش تداعی خواهد شد. او اتود یا طرح پیشین واولیه ندارد. دست می گذارد روی بوم یا صفحه ومثل عبور همآهنگ وجمعی لک لک ها مسیر خود را بی شناسایی قبلی طی می کند. پس اگر لک لک ها رفت وآمدشان غریزی ست، مال استاد از شور پرشعور روح هنری ست. جسم فرسوده با همه بد قلقی ها وناسازگاری ها نمی تواند مانع ریزش وبارش تند شیفتگی جان از هنرنطفه گرفته به شود.
اینک استاد دربیمارستانی از وین زیر سرُم دریک نزاع ناگزیر درگیر دفاع از زندگی ست. آرزو کنیم که چراغ تابان عمرش، چونان چراغی که به جاودان مصدق درساحت سیاسی ایران افروخت؛ بسوزد و خاموشی نگیرد تا چیزهای درانتظار ودر رأس همه سقوط اوباش فاشیست ها را که سال هاست که با هنرش درنبرد با آن درندگان است ببیند و شادمان شود. به راستی که آخرین طرح رئالیست سیاسی این استاد به مناسبت روز ملی شدن نفت درایران،
چه ساده ودر عین حال پرحرف و پر تفسیراست. خلاصه آنکه فقط به یک معنی، چراغ به ما این مثل را متذکر می شود که: «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است». نفت خرج مسجد و امام و امامزاده نمی شد و نمی شود. مصدق را برکندند تا این طلای سیاه به معابد و بتکده های سرمایه جاری و ساری شود. گناه مصدق همین که می خواست چراغی باشد روشنی بخش ایران. ویک سئوال دیگر و تمام: گناه مسعود ومریم، بزرگتر و کبیره تر نیست؟!!!.

غزل زیر، درمراسم وداع با روانشاد استاد بهرام عالیوندی ؛ توسط این سراینده خوانده شد.

یاران بزنید طبل که استاد هنر رفت

یاران بزنید طبل که استاد هنر رفت

آن یار وفادار و آن اهل نظر رفت

همواره مرا بود به او الفت دیرین

آن دیرینه دریغا، به تصمیم قـَدَر رفت

میلش به هنر بود و به آزادی ایران

ناهید هنر، باز نهاد وبی موقع سفررفت

انگشت ندامت بگز ای مرگ گرانبار

کز سرداران هنر، سردار دگر رفت

بی شرم تراز تو، حقا که فقیه است

کزبی رحمی داسش چه گل ها به شرر رفت

چندان زدی ای جان گرانسوز تو نعره

که ت غرش شیران بخروش تا به قمررفت

پنهان کنید ازسرد دلان،آتش جان را

کز خیل همه هیمه فروشان،به ضرر رفت

افسرده نباشیم ازاین دور زمانه

که ش باردگر تیراجل برقصد گـُهر رفت

دانم رفیقا ! که تو آسوده نخوابی

تا نشنوی ازما که دشمن به هدر رفت

رحمان تو مشو خسته زپیکار نهایی

زیرا که دسترنج دلیران به سرفصل ثمررفت

تقدیم به: هنرمند نامدار قدیمی و پیشکسوت هنرمدرن نقاشی استاد بهرام عالیوندی

در پیــرســالـی هــم مـی تــوان

رحمان کریمی

در پیرسالی هم می توان

ردایی از آفتاب بردوش کشید

و

بدیدار جهان رفت :

فسردگان را با صفای دل گرمایی بخشید

دل شکستگان را با کلامی از مهر، تسلایی داد .

در پیرسالی هم می توان

لخته های خون را از دل شست

میان زندگی و آرزومندان رفت و گفت:

فردا دروغ نیست

چرا که شما و کودکان شما

دروغ نیستند .

در پیرسالی هم می توان

به نبرد با تاریکی ها رفت

و با بارش شورانگیز آفتاب

شب را آسیمه کرد .

در پیرسالی هم می توان

بر مزرعهٌ سوخته از بیداد

بذری افشاند و روزهای برداشت حاصل را

زیر آسمان عبوس جهان

جار زد .

درپیرسالی هم می توان

به میان مردم رفت

با جوانان هم پیمان شد

و سهمی از رنج ها را بردوش کشید .

درپیرسالی هم می توان

با “ ناهید » * در کنج دنج کافه یی نشست

و از پشت شیشهٌ بلند تماشا

سال های جوانی را دید که هنوز

تورا به پیکار زندگی

فرا می خواند .

در پیرسالی هم می توان

از تپه های سنگین برف انبار ابرها گذشت

خواب زمستانی شب آسمان را برآشفت

به مجمع الجزایر بی پایان افلاک سفرکرد

و با امواج و گرداب های عظیم کهکشانی

به خانه کوچک خویش در “ وین » بازگشت

تا هنر به آیینی نو

در آشفتگی بی بند و بار زمین

هم چنان ستاره بماند .

در پیرسالی هم می توان

با رگبار خوش آذین نقطه ها

قلب تاریکی ها و نابکاران را نشانه گرفت

و از اجتماع تنگاتنگ ملیونی

هستی را به تصویر درآورد .

درپیرسالی هم می توان

با مختصرترین زندگی

جهانی آفرید که از غنای سرشار آن

انسان بیدار دل

نا میرایی هنر اصیل را باور کند .

چه زیباست ای مرد کهن !

نقطه ها را در زمین و آسمان

کلاف نرم و چابک رنگ و اندیشه کرد .

چه زیباست رقصان نقطه هایی که

انسان و هستی را دور می زند

تا بوم هنرمند را مغبون مگذارد .

درپیرسالی هم می توان

با نازک ترین دل عاشق

با شکنجه شدگان، شکنجه شد

با اعدامیان، اعدام

با زندانیان هم بند

با بی خانمانان ، بی خانه

با رزمندگان، همرزم

با مجاهدان ، همراه .

درپیرسالی هم می توان

به ندای دلاور بانوی سرفراز ایران“مریم » پاسخ داد:

آری

“ می توان

و باید » .

12 ژانویه 2005

* ناهید همت آبادی هنرمند برجسته و نویسنده صاحب سبک، همسر استاد

هفت سخن فراز کوتاه

iran spring 14 e0441

ــ 1
حول این گردش و چرخش
که مصافی ست میان شب و روز
مردمی هست ،
که معتاد تماشای شب اند .

 2 ــ

پریزادان اندیشه
شدند گُرگان این بیشه
مبدل می شوند آری
خود آرایان بی ریشه .

ــ 3

به شراری می سوزد
جنگل انبوه صبور
ما چه سان ماندیم
در آتش دوزخ
همه عمر ؟

ــ 4

خروش از درّه می آید
مهیب آسا و توفانی
از این باریکهٌ تاریک
مذاب جان شود جاری .

ــ 5

همسفر بودیم
با سایهٌ خاموش خود
از روز نخست
سایهٌ ابر سیه کار
جدا کرد
دو همراه قدیم .

ــ 6

به تنگسویی که می رفتیم
چراغ هر گذر ، خون بود
از آن بی راههٌ مُظلم
مپرس
احوال ما چون بود ؟

ــ 7

در خیابان های شب
چشم از چهارسوی
تاریک است
باید از سمت شما
ما چراغی گیریم .

رحمان کریمی

شرایط تحمیلی بر جنبش و انجام وظیفه خود فروختگان

iran spring 6 80698

صحبت از مسیح یا دیگری نیست . خیانت به یک دوست خیانت است و خیانت به کشور خود هم خیانت است

صفای با صفایان باد جانا

وفای با وفایان باد جانا

تو بگذر با کاروان از کوه و تنگه

که بدنامی برای خود فروشان باد جانا

به شهادت اسناد و مدارک مستند غیرقابل انکار تاریخی، از قیام مشروطه تا به امروز؛ که ایران و نیروی پیشتاز آزادیخواهانه آن همچنان درگیر استثنایی ترین استبداد سرکوبگر همه جانبه سیاسی و اجتماعی ست، هیچ سازمان و حزب و گروهی شرایط به شدت دشوار و همواره تحت تهدید و تعقیب و هجوم مثل سازمان پر افتخار مجاهدین خلق نداشته است. نکته قابل تأمل اینکه این سازمان از باریکه های توفانی و سیلابی بی وقفه و بی مجال و فراغت گذشته است که در هیچ تشکلی نمی توان نمونه آن را پیدا کرد. چنین عبور سهمگین و وقتگیری موجب یک سلسله شرایط ناگزیری می شود که مقتضیات ضروری را طلب می کند. سازمان یا حزب اگر از یک رهبری نیرومند و آگاه برخوردار باشد برای عدم گسیختگی، وارفتگی، غلبه بر ترس و نومیدی می بایست به بازسازی متناسب شرایط اقدام کند تا تشکیلات همچون یک سد سدید و دژ محکم، استوار و تسخیرناپذیر در برابر انواع هجوم ها و توطئه ها، بتواند پایداری کند. آنانکه افق دیدشان تا حد ظرفیت محدود شخص خود، فراتر نمی رود مسلما این ضرورت و حکمت مبارزاتی و تاریخی را هم نمی توانند درک و هضم و جذب کنند و لاجرم روی چنین درخت تناوری که گویی پیکره اش را از پولاد ریخته اند، نازکترین شاخه یی هستند که همواره در خود لرزه ها و وسوسه ها و شک و تردید ها احساس می کنند تا بدانجا که یا به پوچی مطلق برسند و یا به محاسبه و دلیل و انگیزه یی به صف دشمن بپیوندند. انگیزه برای یک شخصیت ضعیف اما به شدت متظاهر و خود پسند، چندان مشکل نیست. مثلا ارث پدری می تواند او را با پای خود به پابوس دشمن ببرد و مأمور خارج کشورش کند برای جبهه گیری و مقابله با جنبش اپوزیسیون آلترناتیو ایران و چنین بنده خدمتگزاری جرأت این را ندارد که به حضرت اربابی بگوید که قربان! جبهه سنگین و مهاجم شما چه کرد که یک الف نازک اندام خانمی چون من بتواند؟. ما در طول یک عمر مبارزاتی خود از این خائنان، خائفان و خودفروختگان سیاسی زیاد دیده ایم به حدی که کوچک ترین شان از امثال خائنان امروز یک سر و گردن بلندتر و معتبرتر بودند. این دیگر جای چانه زدن نیست، وقتی که آدم با پای خودش به هر تصور یا طمعی به خدمت دشمن برود، از پیش وظیفه خود را که چه خواهد بود از بَر است. اپوزیسیون و کلا سیاست را کنار بگذاریم، از دیدگاه روانشناسی انسانی؛ چنین آدمی هم محکوم و خائن به حرمت و ارزش های بشری ست. یک ساقط شده حقیر اپورتونیست که از ابتدا عوضی به عرصه مبارزه وارد شده و بهتر همان بود که به ایفای نقش ژرنالیستی خود ادامه می داد و وارد معادلات پیچیده و دشوار سیاسی نمی شد . به درازنای تاریخ بشری، خائن و خودفروخته داشته ایم . یکی از آنان را که همگان بر آن آگاهی دارند به عنوان مثال می آوریم: یهودا مسیح را به امپراتوری روم شرقی فروخت . فروش همان و ندامت و عذاب وجدان تا پایان عمر، همان . چنان از خیانت خود شرمنده و منفعل و سرگردان شد که در تاریخ عنوان «یهودای سرگردان» پیدا کرد. در اینجا صحبت از مسیح یا دیگری نیست . خیانت به یک دوست خیانت است و خیانت به کشور خود هم خیانت است. نهایت تا خائن کی باشد ؟ کسی که دیگر مفاهیمی چون وجدان، شرف و آبرو و معرفت و انصاف برایش معنای خود را از دست داده و براین اعتقاد است که «لوطی را حالا عشق است» و یا کسی که ته مانده یی هم شده از آن معانی نیک در نِهاد خود دارد و نهیب آن را گهگاه هم که شده می شنود؟. وقتی شنیدم که خانم مورد نظر به ایران رفته است، سوای جنبه های منفی و خیانتکارانه او ؛ برای شخصیت نیک و محترم پدرش متأسف شدم که هم دانشمند بود و هم ادیب و من در جوانی کتاب «دانش و هنر» او را خوانده بودم که در آن زمان آن نیکمرد چه دید باز و گسترده یی از رابطه دانش و هنر و ادبیات داشته است. منظور زنده یاد پرفسور دکتر محسن هشترودی ست. برای آن زمان بسیار با ارزش بود که اهل هنر و ادبیات بفهمند که قضایا همینطوری فله یی، دیمی و صرفا ذوقی نیست. متأسفانه این خانم حرمت اجتماعی و علمی پدر را هم شاید به عشق ارث پدر، رعایت نکرد. حالا لم می دهد روی مبل و می خواهد به چهره درخشان، پر غرور و افتخار و درعین حال رنج و ستم های بی شمار دیده مجاهدین خلق؛ چنگول بزند. نگارنده مذهبی نیست اما جا دارد این بیت را بیاوریم و عجالتا تمام کنیم:

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد.

ما به تساوی زن و مرد معتقدیم. هر کاری از این برمی آید از آن هم می تواند برآید .

رحمان کریمی

درجستجوی قلب جهان

iran spring 9 e2c5c

چرا
آن پیر همیشه از آتش گذشته را
به حرمت امانتی که در سینه داشت ، نشناختید ؟

ـــــــــــــــــــ

گر گرفته از درون
از کناره تماشایی جهان ، می رفتم .
قطاری که مرا با خود می برد
فقیرترین رهگذری بود
که از ایستگاه های مشغول می گذشت .
سوزنبانان ، با چراغ های خاموش دردست
مرگ عابری را انتظار می کشیدند
که می خواست امانتش را
از بی حسی ایستگاه های سرد بگذراند
و به قلب جهان ببرد .

ازدحام بادهای متکبر شمالی
در دماغ های با فرهنگ
تصویر سادگی مرد غریب را
به تبعید مضاعف می بردند .
در هیچ ایستگاه
قطار تهیدست جنوبی
منتظری نداشت .
و مرد
با اطلس کمرنگ یتیمان
در جستجوی قلب جهان بود .
خط سرخ بی پناهی قطار
تا بی رحم ترین ایستگاه ها می رفت
و مه یی لزج و مزاحم از بیرون
پرده دار دو فاصله بود .

من باید می رفتم
باید از افق های به خود مشغول می گذشتم
تا امانتی را که بر سینه داشتم
به مقصد برسانم
که کس به فردا نگوید
« ما نمی دانستیم »
اگر نمی دانستید
پس
آن امانت به خون آلوده
در دامن آن پیر
از که بود ؟ از کجا آمده بود ؟
ای آشنایان به خواب خویش نیز ناآشنا !
مگر آن بار سنگین طاقت سوز
از بی خیالی خداوندان عصرنبود
که شما را نیز به حراجی بی بها
به بازار نشانده بودند ؟
مگر کور چشمی « هومر » در آتن
کوردلی جغرافیای سیاسی جهان را
به امضا رسانده بود ؟
چرا
آن پیر همیشه از آتش گذشته را
به حرمت امانتی که در سینه داشت ، نشناختید ؟
مگر ارمغان آن مسافر تهیدست دیرآشنا
عطر وبوی مشرق زمین را نداشت ؟

قطار بی پناهان آمده از جنوب
به هر کجا که باید رفت ، رفت
وهر چه را که باید گفت ، گفت .
درگهواره یی که به روزگاری
فرهیخته تر کودک زمانه خفته بود
آنک
تناور بازرگانان بی قلب وعصبی
به صدارت نشسته بودند
که راه بر قطار فقیر عاصیان می بستند
تا مگر جهان
از ارمغان رسواگر جنوب به شمال
بی خبر ماند .

از مه و مهتاب و ریل های غریب می گذرم
تا صدای خونین جگرامانتم را
به تپندگی قلب جهان
برسانم .

من ازاین قطار پیاده نمی شوم
اگر به راه
خونی نشسته است
از این مسافر نیست
بردامن او
ملتی غلتیده در خون است .

میان امپراتوران
بی پیام طبیب دردمندان *
در بهشتی ، گشوده نمی شود .
من پیک رهگذری هستم بی کتاب مرسل
اما
هر سطر این امانتی که بر سینه دارم
آیاتی از رنج و محنت اند .
بر آیه های خدای تان
اگر خون به ناحق ریخته یی ، نشسته است
از این مسافر نیست
از پاک ترین فرزندان « آدم » است .

آه
درایستگاه های یکسان
سیب های گاز زدهٌ باغ خدا را
به حراج گذاشته اند .
خریداران بی شمارند
و هوا
آکنده از بوی تـُرشال و دهان های گندیده
عبور قطار را کند می کند .
و شگفتا
درهندسه زوال
خطوط نجیب عشق
مرزهای مطمئنی ست برای نپوسیدن و رسیدن .
اینک
« فرشته » درمن و من دراو
با یک قطار ویک امانت
به قلب جهان می رویم .
به راستی
در کجای زندگی بودیم
که درقطار نشستیم ؟
اگر زمان درهم فرو ریخته
وگذشته و حال ، شانه به شانه می روند
ما با قطاری که تقدیرمان بود
سفر را آغاز کردیم .
ما باید
چونان پیکی کوچک وبی نام
ارمغان خونین یک ملت را
به دادخواهان آن برسانیم .

جهان به هرلحظه
دور ودورتر می رود
وما نیز، می رویم .
هر ایستگاه می خواهد
زمین را زیر پای ما ، خالی کند .
ولی ما نه تنها مسافر که ریل راه هم هستیم .
قطار ازروی ما و ما با قطار می رویم .
استخوان های خسته اگر صدا می کنند
از پارگی تحمل نیست که از فاجعهٌ ایستگاه هاست .
ما
تا این پاره های پنجه درپنجه از هم باز نشده اند
از ایستگاه های ممنوع خواهیم گذشت .

بارانی که می بارد
دیواره مه را فرو نمی ریزد
و ما نمی خواهیم که آسمان فروافتاده براین سفر
ستارگان مان را
درنجوم قدیم ایستگاه های مدرن ،پیاده کند .
می خواهیم بگذریم تا به قلب جهان برسیم
در قلب تپنده ، خون فواره می زند
و تورا به ناشناخته های عالم می برد .
اگر جهان ، امروز خفته است
ما بیداریم و می رویم
می رویم
می رویم
می رویم .

آنک ، فلق
لجه های خون را
بر نیلی آسمان می پاشد .
وصبح ، درکنار ما
در ایستگاه همیشه آشنا
در می رسد .
وقطار بی فاصلهٌ مه
در روز شناورمی شود .
باید پیاده شد
ما به قلب تپنده جهان ، رسیده ایم .
غبار چرکین سفر، از تن وجان می شوییم
و در امواج خورشیدی روح انسان
شناور می شویم .
رحمان کریمی

---------------------------------
* اشاره به عیسی مسیح ( ع )

دو سخن فراز انگار که هیچ

iran spring 5 f42a7

سخن فراز یا به قول شاعران ، شعر « مرغ پیر » نوشته یا
سروده سال 1345 بعد از درگذشت دریغ انگیز دکتر مصدق
رهبر نهضت ملی ایران است که سال ها در کنج غبارگرفته
حافظه جا داشت تا 30 سال پیش ، به تبعیدگاه ؛ در مجموعه یی
آمد . مخلص هرگز از قلمزنان تقویمی نبوده ام اما اینک بل
به تأملی ، آوردنش را کم ضرر دیدم .

دو سخن فراز انگار که هیچ :

مـرغ پیـر

مرغ پیری که به منقارش
بار صد تجربه داشت
از سر خانه گذشت
گفتم آیا نتوانی پایین تر
گفت کار از حرف گذشت .

آه
مرغ پیر ،
از سر این خانه گذشت .

ای کودکان سرگردان اجاره یی !

iran spring 5 1c943

ای کودکان سرگردان اجاره یی
در خیابان های پریشان حال عصبی
در آسمان تاریک نگاه شمایان
ستارگان نیز ، گرسنه و سرگردانند .
و ماه ،
در خسوف اهریمنی وقت
به جستجوی گندمزاران بهشت خدایان زمین
در طغیان اعتراض .

رحمان کریمی

قیام پیروز در راه است

iran spring 5 969d2

رحمان کریمی :صدای مبارزان دردمند دلیری چون دکتر محمد ملکی، گوهر عشقی و شعله پاکروان و .... همانا صدای بیدار رنج کشیدگان ایران زمین است

یکی از مشکلات مردم عادی چه در درون کشور و چه در سطح جهانی، لگام گسیختگی و دوچهرگی سیاسی ارتجاع و استعمار است. روشنفکران و آگاهان که نباید دستخوش و مشغول چنین ترفند های موذیانه یی شوند، وظیفه روشنگری بعهده آنهاست
تا آنجا که به خلق ستمدیده و جان به لب رسیده مربوط است، دیگر سراپای رژیم ددمنش حاکم را که سالیان با گوشت و پوست و استخوان و روح و جان و شرف آزموده اند؛ به خوبی می شناسند و فریب معرکه گیری های این دغلبازان آدمکش را نمی خورند، چه انتخابات باشد و چه جام و برجام. این آگاهی از راه دور حاصل نشده است، بل از له شدن میان دو سنگ سیاه آسیاب بدست آمده است. هشت سال بازی رفسنجانی را در کسوت «سردار سازندگی»!! تجربه کرده اند و هشت سال خاتمی و نزدیک به سه سال هم روحانی قالتاق را . صدای مبارزان دردمند دلیری چون دکتر محمد ملکی، گوهر عشقی و شعله پاکروان و .... همانا صدای بیدار رنج کشیدگان ایران زمین است. این صداها در خود شناخت و آگاهی را هم دارند. وقتی دکتر ملکی نظام فاشیستی حاکم را با این جناح و آن جناحش به خیمه شب بازی تشبیه می کند، یک دنیا بصیرت و دریافت درست در خود دارد. صدای این دلیران داغدار جان بر کف است که همچو صدای اشرفیان قهرمان و کل مقاومت سرفراز ایران؛ ناقوس های عظیمی ست که در آسمان مه آلود تاریخ معاصر ایران به صدا در می آید. مردم ایران و نه آنانکه ریزه یا درشت خوار خوان ملایان و پاسداران هستند، در اشکال مختلف هندسی هم مثل شکل این نظام حاکم ندیده اند. این رژیم به هیچ یک از اشکال شناخته شده دیکتاتوری شباهت ندارد چه برسد به آنکه به اشتباه مکاتب هنری و ادبی را برای آن بکارگیریم. مثلا مکتبی داریم در نقاشی بنام «امپرسیونیسم» که چهره شاخص این مکتب و نسان وانکوک است. این مکتب می گوید طبیعت پیوسته در تغییر است. مثلا آفتابی را که در روز می بینیم، هر ساعت به گونه یی دیگر و تابش آن بر طبیعت و پدیده ها در تغییر. بطور کلی، توجه دارد به تطور و تغییر لحظه ها و بنابراین برای تجسم آن، نقاش امپرسیونیستی بیش از نقاشان سایر مکاتب؛ رنگ های متعدد مختلف بکار می گیرد. اگر بخواهیم برای این دیو و ددها، رؤیایی قایل شویم؛ باید بگوییم: خواب پنبه دانه! و اگر شکلی، کوبیسم است که مثلا در یک پرتره از چهره، نه دماغ به دماغ معمول آدمی می برد و نه چشم و گوش و دهان. و هیچیک سر جای طبیعی خود نیست. اما در مجموع جلوه یی از درونمایه را منعکس می کند.
نگارنده واژه قیام را با صفت پیروز بکار گرفت، زیرا در فرهنگ سیاسی؛ انقلاب مضمون و تأثیرات مداوم خود را دارد. انقلاب به یک دوران طبقاتی – تولیدی که به زوال خود رسیده است، پایان می دهد و طبقه نوتری از حیث تولید و فرهنگ و تمدن به روی کار می آورد. انقلاب کبیر فرانسه با آنکه دوره خونین روبسپیر و بعد جنگ های ناپلئون ها اما اهرم های اهدافی انقلاب از دست نرفت. بوروژوازی جایگزین فئودالیسم شد با تمامی مظاهر شکل تولید و فرهنگ و تمدن و آزادی هم در محدوده سرمایه و هم آزادی های اجتماعی برای خودشان. اظهار نظر آزاد است. نگارنده براین باور است که انقلاب اکتبر روسیه به نوعی سزارینی بود و بدین دلیل نپایید. البته تأثیرات عظیم جهانی آن را نمی توان انکار کرد. نگارنده همچنین انقلاب مشروطه را یک قیام با خواسته های بس محدود سیاسی می داند: حکومت قانون و مجلس شورای ملی. بخش انقلابی این قیام، در جنبش مسلحانه ستارخان و باقرخان باید دید. دیگرانی با انجمن های مخفی هم بودند که خمیرمایه انقلابی داشتند اما نتوانستند به صورت یک تشکل واحد همگام ستارخان و باقرخان شوند تا مانع دخالت فرصت طلبانه شاهزادگان و اعیان آزرده یا رانده شده از درگاه سلطانی بشوند. شیخ فضل... نوری را در میدان توپخانه به دار کردند اما برایش فرش پهن کردند و دستمال ابریشمی به گردن کلفتش بستند تا طناب خیلی گردن آقا را جریحه دار نکند. مخلص هر جا از مشروطه صحبت کردم، به عمد سهم روحانیت را نادیده گرفته ام. چرا؟ چون حاصل همان سهیم شدن بود که تکلیف ایران و ایرانی با روحانیت، روشن و یکسره نشد. آمدند در دل قانون اساسی مشروطه، ماده یی گذاشتند که پنج مجتهد جامع الشرایط !! (کی می بره اینهمه بار سنگین را ؟ ) می توانند مصوبات مجلس شورا را اگر با «شرع مبین» ! در تضاد باشد، وتو کنند. اگر قیام نبود و انقلاب بود امکان نداشت بدان سرعت سر از دیکتاتوری رضاخان قزاق به کمک آیرون ساید نماینده امپراتوری بریتانیا تهران، در آورد .
شرایط امروز ایران همچون کوه آتشفشانی ست که آماده فوران است. هیچ آرتیست بازی داخلی و خارجی، هیچ لگام گسیختگی و دو چهرگی مزورانه داخلی و خارجی نمی تواند در وقت موعود مانع انفجار ستمدیدگان شود. خامنه یی جلاد نقش رهبری و هدایت بنیادگرایان تروریست و توسعه طلب جهان اسلام را بعهده دارد و امثال روحانی و رفسنجانی و غلتک دلقک خیلی ظریف، وظیفه دلربایی از صاحبان ثروت و قدرت جهانی. آنکه درین میان هرگز فریب نخورده است به حق مسعود قهرمان، مریم قهرمان، مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت بوده و هست. ترس لاشخورهای جهانی از این است که با این مجموعه مصمم و منسجم و پویا، انقلاب به معنی حقیقی کلمه در ایران رخ دهد و موجب دگرگونی بنیادی مترقی نه فقط در ایران که در خاورمیانه و جهان جنوبی ها گردد. حالا بگذار از حشرات انچوچکی مزدوران که دیگر پرده ها را برافکنده و آشکارا از رژیم دفاع می کنند تا آنانکه با روده درازی های به اصطلاح روشنفکرانه، در اینترنت نقش نظریه پرداز بازی می کنند؛ آنچه دل تنگشان می خواهد بگویند. نه صد و هزار بل یک میلیون عیب و علت با الهام از ذات خود، برای قهرمانان ما و مقاومت پوینده ما ردیف کنند. مخلص درد اصلی آنها را به حکم تجربه، خوب می شناسم. زدند بیرون بر این گمان که واحدهای روشنفکران سیاسی به روی آنان، آغوش خوش آمدید می گشایند. حالا می بینند هم از دوست باز شده اند و هم به یاری نرسیده اند. سوته دلانه یکدیگر را نوازش و ستایش و حلوا حلوا می کنند و سر به دیوار ندبه می کوبند.
به هر حال، قیام پیروز در پیش است. از آن جهت می گوییم: پیروز که بساط و دکان آخوند های قدرت طلب نخود هر آش بر سر راه تاریخ برچیده خواهد شد که دیگر نتوانند وارد مراحل تکامل سیاسی و اجتماعی ایران به اخلال شوند. با ننه غریبم قاپ عوام را بدزدند و در هر شهری مشتی اوباش محله ها را به دور خود جمع کنند. مثل کشیش های بعد از انقلاب کبیر فرانسه سر جایشان بنشینند و به صد بهانه و ترفند، پا را از گلیم درازتر نکنند. وظیفه قلم زنان اهل مقاومت است که در تشریح جناح بندی های رژیم، ناخواسته اختلافات را بیش از حد برجسته نکنند که غیرمستقیم بتواند گوشته یی از اهداف این ناکسان را بستر سازی و یا یحتمل بخش مردد جامعه را به شبهه اندازد. این ضرب المثل را از یاد نبریم که آخوند جماعت گوشت و پوست هم را می خورند اما استخوان هم را دور نمی اندازند. نقطه اتکای ما، توده های زحمتکش به فریاد درآمده است. مهم نیست که اختلافاتشان تا چه حد است. آنچه می بینیم اینکه نه تنها آن را از دید عموم و جهانیان پنهان نمی کنند که انگار تعمدی در علنی کردن آن هم دارند. چون معمولا رژیم های دیکتاتوری هر اندازه فراکسیون و باند بازی در درون خود داشته باشند، سعی در مخفی کردن آن می کنند و نه اینکه داستانی شود که بر هر سر بازاری هست. جامعه جوشان و معترض ایران گوشش از این صحنه سازی ها پر است و دیگر جای فریبی نیست. مجمع الجزایر اعتراضات صنفی و غیر صنفی که همگی رنگ سیاسی و ضد دیکتاتوری بخود گرفته، بهم خواهد پیوست. تیز هوشی دو قهرمان ملی ما یعنی مسعود و مریم از دور نگری تاریخساز آنان است. طبیعی ست که خیلی ها به دلایل مختلف حوصله نیاورند. بیرون زدن اشکالی ندارد اما دست و پازدن برای بی اعتبار کردن مقاومت، بی برو برگرد خیانت است و خیانتی بزرگ به ملت روزشمار ایران زمین و نیازی به توضیحات سفسطه آمیز هم ندارد. اینان سراز کتاب ها و جزوه ها بردارند و از گرسنگان، بیکاران، کارتون خواب ها، جگرگوشه به ناحق از دست دادگان و توسری خورده های آبرومند ایران و کودک چهارساله یی که از پشت لباس پدرش را می کشد که نرود به سمت دار، بپرسند:
خائن کیست؟ و خادم کیست؟.

رحمان کریمی

ورجاوند سرداری از تبار قهرمانان اسطوره و تاریخ

iran spring 4 73f75

سردار موسی خیابانی

آنگاه که ابودجال قتال شیاد حوزوی

با بدرقهٌ ابرسوداگران جهانی، که می دانی و می دانم

بر لشکری از دجالگان و جاهلان بی رحم فرصتی فرود آمد

کسوفی سهمگین چونان بختک پر کابوسی

چنان بر سینهٌ فلات اهوراییان نشست

که خرد خام در ناباوری باخت خویش

بناگزیر به تبعیدگاه “حیات خفیف خائنانه » رفت

تا به حیرت و حسرت، عمر آرمانی خود را تمام کند .

شهامت عام و خاص، منکوب و مرعوب وحشت شد

سعید و شکری و سعادتی را از میان برداشتند .

میهنا، ای میهن

خلقا، ای خلق

بشرا، ای بشر !

آیا کس ندارد این فلات آتشکده های خاموش

تا برخیزد و با فریادها، مشعل ها برافروزد

برای آزادی ؟

تا شارح مشروح تاریخ

از سازندگان امروزین خود، شرمنده نباشد

ورجاوند سرداری از تبار قهرمانان اسطوره و تاریخ

چنان به دلیری برخاست

که از غریو پر خروش فریادش

دیواره های سیاه دل قلعه ابودجال را بلرزه درآورد .

میهنا، ای میهن

خلقا، ای خلق

شرفا، ای شرف

غیرتا، ای غیرت !

مفهوم پر رنج و ایثار و افتخار مقاومت را

نه میوه چینان فرصت جوی درمی یابند

نه خرده مزدوران و خائنان خودیاب

و نه از پای افتادگان و ره گم کردگان حواشی صحنه .

جنون ابودجال، سرریز شد و فرمان قتل عام داد

ستارگان میلیشیایی و پیشگامی را

به رگبار ظلمت برگرفتند .

قفس ها را آشیان عقابان کردند

و سوختند و ویرانه کردند هر چه باغ را .

خارستان ها، گلگشت گل پرستان شد .

دل چه تنگ می آمد از هجوم بغض در گلو

از همرهان ناموافق و ایمان باختگان تسلیمی

دیدم هنوز پاسی از شب شیطانی نگذشته است

پرچم سپید و زرد از هر سوی در فراز

و دیدم، زمان با پوز خنده یی شگفت

برآن سست عنصران وراجی

چه با یقین گام برمی داشت .

آن رهوار همیشه را، بادپای خویشتن کردم

تا به جبههٌ پیل دلان ایمانی رسیدم

به جبههٌ مقاومت سرفراز ایران زمین .

مقاومت افشاگر تعرضی، هر روزش

روز پیروزی ست .

رحمان کریمی

یک سخن فراز

iran spring 2 05ed8

از خائنان و خادمان بی وطن ، دلم تنگ است
که اینهمه ، برای هر ملتی ؛ مایهٌ بسی ننگ است
شراب زمانه به هر جرعه یی که نوشیدیم
تو گویی که دُرُشتناکی از پارهٌ سنگ است
نازم محمد ملکی ، این شیر پیر گرگ ستیز
که همچو اشرفیان با اهریمنان در جنگ است
وحشی گـُرازان که شخم می زنند مزرع حیات وطن
دلیری شان از سودجویان پستِ الدنگ است
اگر فزونی گرفته دزد مال و جان و شعر و ادب
ازاین نظام غارتگران بی فرهنگ است
برای نام و مال و جاه ، مده شرف برباد
که وقت حسابرسی نه درین فرصت تنگ است
مجاهد خلق خوب می داند طریق زیستن را
ولی برای وطن آماده هر موشک و تیر خدنگ است
مغرض و جاهل را توان درک اصالت نیست
که در ضمیرشان ، پُررو منی سردار و سرهنگ است
نخورده ام فریب خودگستری به روزگار هرگز
که از برون خوشآهنگ و از درون بدآهنگ است
جنازهٌ مرا در وادی بی نامان غریب بخاک دهید
که آزرده از جهان صادق گداز پرنیرنگ است
رحمان کریمی

آبدیده پولادین طلای ناب و بازار مسگران

iran spring 9f0c2

« آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم »
« دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست »
« اظهار عجز پیش ستم پیشگان خطاست
اشک کباب باعث طغیان آتش است »

تاریخ سیاسی – اجتماعی ایران به قرن های طولانی ، تاریخ استیلای سنگین همه جانبه بی رحم ترین مستبدان بادیه نشین مهاجم ، یا خودی های بی مسلک و تعصب و غیرت ملی قدرت طلب بوده است . معترضان به جدّ در مخاطره آمیزترین شرایط ؛ به صحنه آمده یا بردار شده اند و یا کارشان در بن بست روحی و ذهنی به انزوا یا خیانت یا خودیابی و خودگستری بنام محرومان و مظلومان و معترضان به زشت ترین و پوشیده ترین اپورتونیسم به اصطلاح همراه کشانده شده است. از سویی دیگر ، به ظاهر مصلحان ضد خشونت !! اما در حقیقت عاشق نام و مال و جاه و مقام ، در دستگاه جبار حاکم به مسند نشینی و انباشت سرمایه به وزیری خلفا و سلاطین رفته اند و بسیارشان در اوج فرصت طلبی و فریب مردم خود ، بدست حاکمان به قتل رسیده اند. این سیر دردناک و پرخسارت تاریخی بدان سبب بوده است که همواره این عوامل مزاحم نگذاشته اند تا مردم واقف بر حقایق امور شوند . از حاکم جبار گرفته تا مدعیان فریبکار همراه ، در اغفال اذهان عمومی اشتراک نظر و عمل داشته اند. بنابراین هیچ جامعه و واحد قومی و ملی را بدون شناخت مختصات روانشناختی تاریخی آن برآمده و حاصل تأثیرات مخرب سیاسی و فرهنگی حاکمیت مطلق العنان مستبدان ، نمی توان به درستی فهم و درک کرد. بدون این تشخیص و توجه ضروری ، نظر دهنده حرکت و جلوه یی در سطح صرفا اکنونی پیدا می کند و گرفتار تحلیل های روزمره گی می شود . البته یک حزب یا سازمان سیاسی که صادقانه و با تمام قوا و سرمایه انسانی و مادی خود برای مقابله با استبداد آنهم در نامساعدترین شرایط ممکن برخاسته ، نمی تواند و نباید همچون یک روانکاو و روانشناس تا پنهان ترین لایه های اینگونه روانشناختی مردمی برود و پرونده آن را بر سردر مطب خود آویزان کند . چنین کاری سازمان سیاسی را در برابر جامعه به بر شمردن اشکالات روان فردی و اجتماعی وامی دارد که فقط ممکن است از دیوانگان برآید. نگارنده که از راه دراز ناهمواری تا به امروز یعنی ناهموارترین روز و روزگار میهنم ، رسیده ام ، با صراحت و صداقت شیفتگی عاطفی و اعتقادی خود را به مجاهدین خلق ایران و هر مبارز راستین واقعی پوشیده نمی دارم که در اخلاق و مسلک من نبوده و نیست. همواره بر این اعتقاد بوده ام که ستودنی ها را باید ستود و نکوهیدگان را باید نکوهش کرد. ما با جامعه به شدت استبداد زده یی سر و کار داریم که مردمانش را به صراحت و رک گویی نه تنها تربیت نکرده اند بلکه آنان را غرق تعارفات ظاهری بسیار هم کرده اند. ما نظریاتمان را آشکارا می گوییم ، بگذار که از ظاهربینان تا به معاندان و مغرضان ، قضاوت ناروای خود کنند. نگارنده همانقدر که در بیان اشتیاق و علاقه جسور و بی ملاحظه ام در اعتراض و انتقاد نیز همچنان ، اما نه چونان دشمنان که یک را هزار می کنند و جزء ناچیزی را کلِ کل و آنهم برسر نیزه در ملاء عام . اینان بی تردید خودفروختگان حقیری بیش نیستند هرچند به صد مغلطه و قلب و تحریف و تصریف حقایق ، چون استادان معمم شان ، مظلوم نمایی کنند. صریح بگویم شیفتگی این پیر به مجاهدین خلق ، دقیقا از پروسه انقلاب ایدئولوژیکی درونسازمانی آنان بیش از پیش ؛ گُرگرفت . از آنجا بود که دریافتم مریم و مسعود چه توجه عمیق و گسترده یی از چند و چون تاریخ ایران دارند ویکی از عمده ترین عوامل تلاشی و گسیختگی شیرازه تشکیلاتی آزادیخواهان چه بوده است ؟ . آیا بی آنکه به مرتبه ناب انسانی برسانیم ، آوردن مبارزان برای مقابله با مستبدان کافی ست ؟ تجربه نشان داده است که نه . پیری چون این مخلص به قدر خود می فهمد راز و رمز بقا و پایداری مجاهدین خلق را در برابر انبوهی مشکلات و موانع داخلی و خارجی . پیش رو داریم که سرنوشت سازمان ها و تشکل های مدعی به کجا کشانده شد هرچند ضربات مهلک و کاری که بر مجاهدین خلق فرود آمد و تا به امروز هم ادامه دارد ، یک صدم آنهم بر آنان وارد نشد . انقلاب درونسازمانی مجاهدین خلق فراتر از هر چیز ، یک انقلاب نوین انسان ساز بود نه در نظر و تئوری بل در عمل و عامل بودن . باور کنید که دشمنان این را بهتر از ما فهمیده اند که اینقدر لوث کردن آن را سر لوحه وظیفه خود قرار داده اند. وقتی خودباختگی با خود فروشی همراه شود ، موجب بغض و کین و عنادی می گردد که از خریدار حامی هم پیشی می گیرد. مسعود و مریم را باید در نجابت و اصالت و صداقت و فروتنی و تواضع در برابر خلق مجاهدین دید و شناخت . این گوهران ، این پاره طلاهای ناب که در دوام و استحکام و نرم نا شدن در برابر ضربات پتک دشمن ؛ سبقت از آبدیده ترین پولادها برده اند ، پرورده همان مکتب و همان انقلاب درونی اند . اگر به مجموعه شرایط حاکم بذل توجه کنیم می توانیم همچون رفیق صمیمی و وفادار مهدی سامع ، به محور مسئله برسیم . تکرار می کنم که وقتی مبارزه هر روزه و گام به گام است ، پیروزی هم ذخیره یی روزانه است . مبارزه فقط برای رسیدن به پیروزی نهایی نیست. اصل مقاومت مهاجمانه در برابر دشمن و سیل موانع او، خود یک پیروزی اکنونی و تاریخی ست . فهم این نکته منوط به داشتن دید و دانش تاریخی ست . سال هایی بود که ماندلا و یاسر عرفات را دشمن و تروریست معرفی می کردند ، سیر تاریخ آنان را رییس جمهوران محبوب کرد . در اینجا که ما ایستاده ایم ، رییس جمهور سالار بانویی داریم که در عرصه پر تلاطم حوادث ، روی در روی مجموعه یی واقعا به تمام معنا نسناس خناس که حامیان چاق و چله یی هم آنان را به لطف و ملاحظه در برگرفته اند ؛ شجاعانه ایستاده است به پیکار و افشاگری و آگاهی بخشی به جهان . پس درود به مسعود و مریم دو قهرمان شاخص عصر ما و همه همراهان مقاومت ایران و نیز دیگر مبارزان راستین ایران .
رحمان کریمی

به ســـودای ســخن حـــق

iran 5adc6

در هوای مساعد ، بیرون نیامدم
تا در هوای نامساعد ، بخانه بنشینم .
آن شراره یی کزآغاز فروزانم کرد
آتشی جاودانه بود .
اگر برویرانگری توفان بنشینم
شعله ورتر خواهم رفت
و اگر بر تلاطم دریـا
شتابنده تر .

گنهکاری من وچون من
برپیشانی بلند میهنم نوشته اند :
« آزادی و عدالت خواهی »
این همان گناه کبیره یی ست
که سرگردان جهانم کرده است .
اگرم ازاین گناه
لب دوخته و پای درزنجیر
ازتبعیدگاهی به تبعیدگاه دگر برند
همچنانم هراسی نیست .
کدامین سلاح کاراتر از ایمان
کدامین انگیزه زیباتر از حقیقت ؟

آزادیخواه و عدالتجویم
« همین گناهم بس » *
جام شوکران دردست
به سودای سخن حق
جهان را بیک جرعه
کوتاه توانم کرد .

* با تغییر ضمیر ، برگرفته از حافظ
رحمان کریمی 24 آذر 82

منتخب ویدئوکلیپ