Menu
رحمان كريمي

رحمان كريمي

«هر جا که عدالت باشد، ما پیروزیم»

«هر جا که عدالت باشد، ما پیروزیم»
مسعود رجوی

عوارض روان فردی و روان اجتماعی در دوران شوم و مهاجم و قاتل و فتنه انگیز خمینیسم، نه آنچنان است که بتوان آن را در یک نوشتار بیان کرد. ما امروز با جامعه یی سرکوب شده در تمامی سطوح هستی فردی و جمعی روبرو هستیم که گویی با یک بیمارستان روانی ویا یک زندان بزرگ پر از رنج و عذاب و شکنجه. ملایان ناکس بدرفتار و تفنگداران از خودشان نه کمتر بدتر، ساختار روحی جامعه ایرانی را به زشت ترین و مکارترین شیوه ها برهم ریخته اند تا به حساب خام خودشان، مردمی مرده و مطیع و بی خطر و اعتراض در روی داشته باشند؛ اما مردم ایران با همه مصایب و ابتلائات واقعا وحشتناک و کمرشکن، نشان داده اند که این رژیم سراپا فاسد و پلید و جنایتکار را نمی خواهند. البته در برابر این اکثریت چشمگیر عظیم، کسانی هم هستند که خادم و خدمه حاکمان باشند و در پروسه دشوار مبارزاتی خاصه در مقاطع به شدت بحرانی، خمیرمایه درونی را بیرون بریزند و مزدور و وظیفه خور رژیم بشوند. به هیچوجه مبالغه نیست که طی بیش از سه دهه تمامی سنگینی بار طاقت فرسای یک مبارزه تمام عیار روی دوش مقاومت سرفراز ایران خاصه سازمان مجاهدین خلق بوده و همچنان هست. محتوای دادگاه اخیر برلین که به محکومیت دو مزدور جاسوس بنام میثم پناهی و سعید رحمانی منجر شد و در آن اتفاقا مجاهدین نقش شاکی را نداشتند بلکه این پلیس امنیتی آلمان و دادگاه برلین بود که موقعیت پرتلاش وزارت بدنام رژیم را در برابر سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت؛ برملا کرد. این برملایی که در حقیقت رسوایی دیگری ست برای ملایان حاکم، برای نخستین بار نیست. به قول رهبر مقاومت مسعود، هرجا که عدالت باشد پیروزی از آن ماست.
نکته قابل ملاحظه اینکه ما سال هاست شاهد تشبثات بی وقفه رژیم و مزدوران آن هستیم و می دانیم که رژیم چه می خواهد؟ پر و بال مقاومت را کندن و منزوی کردن آن از طریق تمامی شیوه های بی شرمانه جعل و قلب و تصریف حقایق تا حریفی برایش در میدان نباشد و شب بتواند کپه مرگش را بی دغدغه خیال بر بالین بگذارد. اصولا تجربه طولانی مبارزاتی نشان داده است هرکس از سازمان یا حزبی بیرون می زند برای توجیه و تبرئه خود، هرچه معایب و اشکال است متوجه سازمان می کند؛ یعنی آقا یا خانم سراپا بی عیب و نقص بوده اند!!.
عدالت همیشه و همه جا نیست. در جهان اقتصاد و سیاست سوداگرانه، عدالت هم اگر سنبه عدالتخواه از حیث مدارک و استدلال قوی نباشد، می تواند خود هم به پای سود و سرمایه و مصالح حسابگرانه سیاسی و ارتباطی؛ قربانی شود. سال هاست که مقاومت ایران به اشکال و با مدارک گوناگون مستند، نقش نفوذی و تخریبی وزارت بدنام ملایان و مزدوران حقیرش را افشا کرده و به اطلاع افکار عمومی و جهانیان رسانده است. در مقابل رژیم هم سعی کرده است که این مقاومت از پای درنیامدنی را چوپان دروغگو معرفی کند. در این رهگذر نه فقط با گرد و غبارهای عفن ریز و درشتِ مزدوران و بریده مزدوران و دلال ها و واسطه های کمپانی ها روبرو بوده ایم که متأسفانه حاسدان و معاندان زمینگیر و بی تحرک سیاسی هم مزید بر علت بوده اند. در همین جهان و همین غرب به دنبال «منافع ملی»! بودن هرجا که عدالت بوده است، سازمان مجاهدین سرفراز خلق و متحدانش همچون سازمان پایدار چریک های فدایی خلق و کلا شورای ملی مقاومت ایران؛ پیروز و سربلند از کوره داوری؛ درخشان و حق به جانب بیرون آمده است.

طلیعه امیدبخش سرنگونی در افق روشن کهکشان «بورژه»

liberty 8a142

بی هیچ جانبداری متعصبانه، به حق؛ گردهمآیی بزرگ «بورژه» در نوع خود با ویژگی چشمگیر آن، در نهایت درخشندگی و سرشاری از پیام های امیدمند با موفقیت کامل بپایان رسید. واقعا از هر جهت دیدنی و آموزنده بود. دیدنی بود که شکوه عظیم دریای انسانی آزادگان ایران و جهان را به نمایش گذارده بود، بی هیچ پیرایه و حشو و زواید در خور سوژه حقد و حسد رژیم و مزدورانش.

وارد سالن که می شدی، انگار که به دریایی از شادابی و طراوت و جنب و جوش آزادیخواهان داخل شده یی. به ذهن پیری چون نگارنده چنین رسید که این سالن بزرگتر از سال های پیش آماده کارزار تاریخی سالانه نمی شد مگر آنکه انسان هایی هدفمند و پرتوان با تحمل روزها و شب ها آن را برای ما آراسته و آماده کرده باشند. و حضور شیفتگان پرشمار حکایت از یک بسیج بزرگ مردمی می کرد. نگارنده براین بسیج و آماده کنندگان سلام می کنم. رژیم فاشیستی ملایان پاچه ورمالیده و شیطان صفت حاکم بر ایران، شریف ترین و دلاورترین فرزندان آزادی ستان ایران ستمکش را به موشک ها بستند تا مگر فروغ این کهکشان را بی فروغ کنند و خوشا که چونان دگر پندارهای پیشین شان، پندار محتضری بیهوده دست و پازن از آب درآمد. چرا که فهم مسیر دشوار و پرفراز و نشیب تاریخ از شعور و درک آنان بیرون است. آنان ضد تاریخند. ارزش مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت در همین نکته پر از راز و رمز و رنج و تعب نهفته است که فقط ایمان راسخ می طلبد و حوصله یی به ظرفیت رنج درازنای تاریخ ستمدیدگان جامعه بشری. فرخنده بادا مجاهدین خلق که پرورده مکتب آزادگی و مقاومت تمام عیار در برابر مهیب ترین و سنگین ترین مصائب روزگار استبداد زده اند. وقتی مجاهد راستین خلق باشی، با جثه یی به ظاهر نحیف می توانی پشت پهلوانان و پیلتنان ناجوانمرد و نامردمی را بخاک آوری. این همان شگفتی یا معجزه یی ست که نگارنده به سال ها شاهد آن بوده و هستم. اینهمه شگفتی و اعجاب و حضور درخشان ایمان و ایثار با صرف انرژی های بیرون از توان یک انسان حاصل نمی شد اگر مکتب انسانساز و رهبران و انقلاب درونسازمانی نمی بود. رنجمایه دردناک و تأسفبار شکست های پی در پی تاریخی ایران، بی هیچ تعارف و ملاحظه؛ بیانگر ناصافی ها و ناصداقت ها و فرصت طلبی های اخلاقی ملتی ست که همواره زیر سیطره بدترین استبدادهای غیرقابل تصور، به صحنه آمده و زحمت زحمتکشان سیاسی و انقلابی را به هدر داده است. انقلاب اخلاقی درونسازمانی مجاهدین خلق حامل چنین دقت و توجه لازم بوده است که امروز ما نتیجه آن را در «بورژه» دیدیم. بگذار جیره خواران حقیر رژیم مستأصل فاشیستی خفه کننده ملت ایران همصدا با دیگر اضداد، این شکوه معجزه انسانی را مطابق ظرفیت ناچیز خود با پول و امثالهم قیاس و تبلیغ کنند. تازگی ندارد. همواره دیکتاتورها سمپاش های خود را نیز داشته اند.
کهکشان «بورژه» از حیث جمعیت و ارزش های پیامی، نه آنچه بود که هرساله بود. این تجمع عظیم، نشان داد که مقاومت ایران با پرچمداری یک بانوی آگاه و خستگی ناپذیر خواهان جدی سرنگونی رژیمی نامتعارف است که همراه با تسمه کشیدن بی رحمانه از گرده ملت مظلوم ایران، می خواهد با تعدی و تجاوز و تفرقه افکنی و دسته بندی از تهی مغزان منطقه؛ با به آشوب کشیدن خاور میانه؛ کام کارتل ها و تراست های استعماری را شیرین کند تا بلکه با حمایت آنان بماند. هر رژیم دیکتاتوری با هر مقدار از سرکوب و تاراج منافع ملی و حمایت بین الدولتی، بالاخره فرصتی محدود دارد. این محدودیت در ذات و عملکرد احمقانه و در عین حال خوشباورانه دیکتاتورها مستتر است. آلترناتیو نظام ملایان خواهان صلح و امنیت و برابری و برادری و حسن همجواری و همزیستی با تمامی ملل منطقه و جهان است. ما هواداران می گوییم که برای سرنگونی این جرثومه خون و فساد و فتنه، بی توجه به تبلیغات دشمنان رهایی خلق ، استقبال می کنیم از هر دستی که این هدف را مدد کند و شر فاشیست ها را از سر ایران و جهان کوتاه.

تقلای مذبوحانه و جنایتکارانه رژیم فاشیستی در آستانه کهکشان امسال

iran spring 13 0e29c

رژیم دد منش بر این گمان ابلهانه و ناگزیر بود که با موشکباران لیبرتی، کهکشان امسال را تعطیل و یا حد اقل مختل می کند

موشکباران زندان لیبرتی برای نابودی دلیرترین و مسئولیت پذیرترین جانبازان میهن در بند ما، تازگی ندارد؛ اما در این بار از ویژگی های خاصی برخوردار است که ما هواداران مقاومت ایران، برداشت و نظریات خود را در مورد رئوس آن به شرح زیر به اطلاع آزادیخواهان ایران و جهان می رسانیم:

1 ــ مقاومت ایران طبق برنامه باشکوه کهکشان، گرم کار و تدارک است.
2 ــ این تدارک در شرایطی ست که رژیم اوباش فاشیستی حاکم غرق بحران های همه جانبه و مزمن درگیر چنگول زدن به چهره رسوا و شیطانی خویش است. بنا براین بهترین تضمین بقا! و تداوم جنایات مختلف خود اینکه ظریف را به کشورهای اروپا بفرستد با چوب حراج منابع و معادن ملی ایران.
3 ــ هر روزه رژیم شاهد اعتراضات و اعتصابات و تنفر و انزجار ملت در بند ایران است.
4 ــ تجلی حس عصیانگر جامعه به ویژه در حماسه آفرینی و مقاومت و پیروزی زندانیان سیاسی ایران، قابل ملاحظه است.
5 ــ برخلاف برخورداری از حمایت زشت و منفعت جویانه استعمارگران، رژیم روز به روز در نزد آزادیخواهان و مدافعان حقوق بشر؛ مورد اعتراض و رسوایی رو به تزاید است.
6 ــ در چنین شرایط و تنگنای ملی و بین المللی، مقاومت سرفراز و پر افتخار ایران؛ به ایستادگی شکوهمند و استثنایی خود ادامه می دهد و جایگاهی با ارزش تر از پیش میان ملل خاصه ایران و منطقه کسب می کند.
7 ــ رژیم دد منش بر این گمان ابلهانه و ناگزیر بود که با موشکباران لیبرتی، کهکشان امسال را تعطیل و یا حد اقل مختل می کند.
8 ــ مثل دفعات پیش، زمینه ساز ذهنی جنایت را به عهده کثیف ترین و بی رگ ترین سوگلی وزارت بدنام اطلاعات واگذار کرد تا تحت عنوان مصاحبه با یک جنایتکار معلوم الحال، به حساب خواب شتری خود و اربابانش؛ با زبان بازی و شیادی با دوپا کشتزار افتخارات معاصر ایران را با نفی انقلاب و انقلابیون شخم زند و ایفای نقش بز پازن را بازی کند تا موشک ها از جوی بپرند به بازماندگان شریف ترین انقلابیون زمان.
9 ــ با تمامی تلاش ها و قوای ممکن در منطقه برای راه انداختن کشتار و تروریسم و تفرقه میان ملت ها و اقوام تا به حال جز رسوایی و شکست و پاسخ قاطع «نهـ» از ملل و دولت ها، نتیجه یی برایش حاصل نشده است.
10 ــ لازم است تکرار کنیم که این جنایت صرفا به خاطر کهکشان امسال مرتکب شدند تا مگر اذهان را پریشان کنند.
با توجه به رئوس ذکر شده به اختصار، وظیفه ملی و انسانی ما ایرانیان است که با شرکت در کهکشان «بورژه» به جنایتکاران پاسخ شایسته و بایسته را بدهیم؛ زیرا رژیم تبهکار و فاشیستی ملایان که قوی ترین حربه وجودی او سیاست زشت و مشکوک ابرقدرت های استعماری سودجوست، خواهد دید که کهکشان در پیش پرشورتر و معترض تر از پیش روی پیکره لرزان او، آوار خواهد شد.
ما با درود به پایداران بی نظیر مقاومت ایران در صف مقدم، هموطنان را به کهکشان «بورژه» پرانرژی تر از پیش، فرا می خوانیم.

فرشته و رحمان کریمی

تقدیم به راهیان کهکشان «بورژه» - در کهکشان مقاومت ایران

iran spring 14 fd0b9

در کهکشان مقاومت ایران

خورشیدی می درخشد

که حضور تابانش

معنای رهایی از ظلمت است.

در کهکشان مقاومت ایران

خورشید بانویی از تبار دلاوران تاریخ

سخن می گوید که هر کلامش از جنس آفتاب

و طنین رسای پر صلابتش

لرزه می افکند بر برج و باروی جنیان،

و هشدار می دهد سوداگران خون و سود را

به احتراز از قلعهٌ جن و جادو.

در کهکشان مقاومت ایران

سلسله امواج ستارگان

در مدار خورشید پرخروش

شادمانه در ازدحام و اعتراض.

در کهکشان مقاومت ایران

مزدوران خائن و خائنان مزدور

چه مرگبار ساعاتی می گذرانند

تا تمام شود مگر مجلس خورشیدی

سایه افکن بر ظلمت اهریمنان اربابی.

در کهکشان مقاومت ایران

ستمدیده ملت های در تاراج

چونان شهابان ثاقب

در کلام خورشیدی

و هلهلهٌ شورانگیز ستارگان

به همراهی، شعله ور می مانند.

در کهکشان مقاومت ایران

سربلند بادا

آنانکه همه چیزشان، حتا شعرشان

در سپید چشمی دشمن و مزدورانش

«بی مقدار» است.

بگذار تا امروز

«مقدار» در منقار کرکسان

به وزن درآید.

باید با مقاومت، حوصله کرد

فردا با آیین و پندار دیگری

در راه است.

در کهکشان مقاومت ایران

جنایتکاران دین ابزار شرارتی

بار دیگر رسوا و هراسان می شوند.

رحمان کریمی

وزارت ننگین اطلاعات در درماندگی، با طرحی احمقانه؛ به خادم خود تیر خلاص زد

iran spring 14 f3389

هر رژیم دیکتاتوری به نسبت شرایط خود و اپوزیسیون، سیاست مقابله و تعرض را برنامه‌ریزی می‌کند. اینکه خود تا چه اندازه استحکام دارد و با اقبال مردم روبروست و اپوزیسیون در چه حد از توان سیاسی و ایدئولوژیکی، پایداری و مقاومت می‌نماید. هیچ رژیم دیکتاتوری برای یک اپوزیسیون ضعیف و ناتوان از مبارزه جدی، نمی‌آید سرمایه‌گذاری‌های سنگین و وقت و انرژی فرسای؛ بنماید.

نظام پوسیده و متزلزل و بحران‌زده ملا – پاسدار حاکم گرفتار موقعیت استثنائی ست. از حیث اجتماعی به‌شدت مورد نفرت اقشار و طبقات زحمتکش جامعه تحت ستم ایران است. بحران اقتصادی، سیاسی و بین‌المللی و تقابل روبتزاید جناح‌ها؛ تهدیدی جدی و ویرانگر است. از سوی دیگر رژیم با اپوزیسیونی روبرو و در مقابله است که طی هجوم‌های وحشیانه به او از زمان خمینی دجال روزگار تا به امروز باآنکه تلفات و لطمات کمرشکن دیده، از پای درنیامده است. برعکس، هر زمان تواناتر و گسترده‌تر و محبوب‌تر هم صحنه ملی و هم منطقه یی و هم جهانی را در اشغال نفوذ و پیام‌های درخشان انسانی و آزادی‌خواهانه خود گرفته است؛ و بی‌هیچ تردید به اثبات رسانده است که نه‌فقط یک تشکل ظاهری اپوزیسیون بل آلترناتیو بی‌چون‌وچرای رژیم اوباش فاشیستی حاکم است. این همان نقطه و گره‌گاه ترس و وحشت و بغض و کین جنون‌آمیز سردمداران رژیم است. مگر جز مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت و ارتش بی‌سلاح آزادی‌بخش، دیگرانی درصحنه نیستند که تهدیدی برای رژیم باشند؟ عملاً می‌بینیم که حداکثر تلاش رژیم برای طیف‌های دیگر، نفوذ در آن‌ها و عضوگیری کردن میان آن‌هاست.
رژیم درمانده بعد از سال‌ها یورش‌های نظامی هوایی و زمینی همراه با توطئه‌های سنگین و استفاده از تمامی امکانات دیپلوماسی بیرون از قاعده و استانداردهای بین‌المللی، به‌خوبی دریافته است که نابودی این آلترناتیو ممکن نیست؛ بنابراین از طریق وزارت بدنام و جاسوس پرور اطلاعات و دیگر ارگان‌ها و بلندگوهای اطلاعاتی و تبلیغاتی، دل‌سوخته‌اش را بدین خوش کرده است که بلکه با جنگ سنگین و وسیع و بی‌سابقه تبلیغاتی خود، سازمان پرافتخار مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت ایران را بی‌اعتبار و بی‌ارزش کند. این امر نیاز به خدمتگزارانی بیرون از چهره‌های درون نظام دارد تا بتواند توسط این عناصر خائن و خودفروخته به اهداف شوم و ضد ملی خود برسد.
تجربه احزاب و سازمان‌ها و جنبش‌های رهایی‌بخش جهان در جوامع استبدادزده نشان داده است که هراندازه عمر مبارزاتی طولانی‌تر و سخت‌تر می‌شود، به ارقام خائنان نیز اضافه می‌گردد. کسی که بیرون می‌زند اگر از فطرت انسانی برخوردار نباشد، کینه او به جنبش حتی از دشمن اصلی هم بیشتر می‌شود. او به‌نوعی به پوچی و بی‌هدفی مطلق می‌رسد. غرایز خودخواهی در او به اوج اعلا می‌رسد. در مطرح‌شدن و کسب شهرت، نام و ننگ برایش یکی می‌گردد. فحشم بده بلکه مطرح شوم!! البته خیانت هم حد و اندازه‌ای دارد هرچند که خائنان، مصداق یکدیگرند و وجه مشترکی دارند. نهایت بعضی می‌خواهند در خیانت، ژنرال و مارشال چهار ستاره! شوند؛ یعنی مصداق مصداقان شود. اینجاست که حضرتش با رهنمود و طرح بس احمقانه فرمانده‌اش چنان دسته‌گلی به آب می‌دهد که خود او را آب می‌برد. او که تاکنون در پندار خام خویش، نبوغ خود را در بوق می‌دید و همواره می‌خواست خیانتش را پشت درخت حنظل حاشا و انتقاد پنهان کند، به‌یک‌باره با طرح جدید وزارت بدنام؛ ماهیتش برای هر ذی‌شعور ایرانی که ریگی در کفش ندارد عریان و آفتابی می‌شود. شک و تردیدها و شاید و بلکه ها از میان می‌رود و مأموریت آن‌قدر قد می‌افرازد که باکله به زمین می‌خورد؛ و سوزش تیر خلاص را در شقیقه آرام و بی‌رگ خود احساس می‌کند.
نگارنده به ماوقع این طرح وزارت بدنام بنام مصاحبه با یک ساواکی جنایتکار نپرداختم زیرا اعضای محترم شورای ملی مقاومت و دیگر یاران هوادار به طرز مقنعی پرداخته‌اند که آخرین آن از عضو برجسته شورا و سخنگوی سازمان چریک‌های فدایی خلق پایدار آقای مهدی سامع بود که مستدل و منطقی و عینی ماهیت و اهداف احمقانه و ول‌معطل مصاحبه‌کننده و مصاحبه‌شونده که اینک هردو از یک آخور می‌خورند را به‌خوبی برملا کرد. کلاً این‌گونه تشبثات مذبوحانه رژیم و وزارت بدنامش حکایت از بحران‌زدگی خودشان و ترس و وحشت بی‌درمان از مقاومت سرفراز ایران‌زمین است و لاغیر.
رحمان کریمی

دگرباره توطئه مشکوک رژیم علیه سلحشوران اشرفی در لیبرتی

iran spring 13 2a4e2

چند زندانی سیاسی داریم که تنها گناهشان سر زدن به اشرف برای دیدار با فرزند هست؟ مگر قهرمان شجاع علی صارمی را به همین گناه بردار نکردند؟

نخستین بار نیست که وزارت تروریست پرور و ضد امنیت، عده یی را بنام «خانواده»!؟ به جلو لیبرتی می آورد برای هتاکی و تهدید و بعضا زنجموره بازی. ما هواداران مقاومت ایران از یاد نبرده ایم که چگونه بعد از این نوع مانورها، سلحشوران اشرفی را به موشک و شبیخون گرفته اند. بدین دلیل است که اینبار هم ما بوی خون می شنویم. مسئله، خانواده نیست بلکه توطئه رژیم غرق جنایات و بحران هاست زیر پوش خانواده. وزارت ننگین اطلاعات با همکاری مشتی مزدور خود فروخته بنام «انجمن نجات» که در حقیقت در پی نجات رژیم خونخوار حاکم از دست مجاهدین است، در استان های مختلف ایران خانواده هایی را با تهدید و تطمیع وصل به خود می کند. آنان را آموزش و با خرج خود وزارت راهی عراق می کند. از وسیله نقلیه تا خرج هتل و خورد و خوراک و هر نوع ایاب و ذهابی به عهده وزارت بدنام است. رژیم در عراق هم کمیته سرکوبی دارد که در رأس آن جنایتکار با سابقه یی بنام «فالح فیاض» هست که در حمله های قبل، نشان داده است که کاسه گرم تر از آش است. از آن تیپ مباشرانی که اگر خان بگوید برو کلاه فلانی را بیاور، سر با کلاه به خدمت ارباب می برد؛ بنابراین دلاوران اشرفی در لیبرتی با خانواده روبرو نیستند بلکه دقیقا با دسیسه رژیم مواجه هستند. چگونه این اراذل هوچی برایشان این سئوال مطرح نشده است که رژیمی که محل اسکان اشرفیان را به هشتاد موشک می گیرد و یا شبیخون می زند، چه شده که دلش برای ما و فرزندان ما سوخته است؟ قهرمانان اشرفی در هرجا که هستند، نشان داده اند که تا پای جان با این رژیم دد منش فاشیستی حتا با دست خالی و چنگ و دندان مقابله خواهند کرد و یک میلی هم کوتاه نخواهند آمد.

رژیم خانمان برافکن حاکم از روز نخست با دهان به خون آلوده خمینی ملعون، شیرازهٌ متحد خانواده ها را از هم گسیخت. خمینی فتوا داد که از لحاظ شرع مبین، خانواده ها موظفند اگر عضوی از آنان با مجاهدین یا مارکسیت ها هست؛ برای ارشاد و به راه راست آوردن!! او معرفی اش کنند. پدر را علیه فرزند واداشت و برادر را علیه خواهر و هکذا. نگارنده خود در شیراز دیدم که یک مذهبی سنتی، خواهر خود را که مجاهد خلق بود لو داد. خواهر اعدام شد و او مزدش را گرفت و شد رییس آموزش و پرورش یکی از نواحی شیراز. دیگری لو داد و شد رییس آموزش و پرورش کازرون. ژیان قراضه یی دست چندم داشتم. یک روز زن مسنی دستش را بلند کرد. نگاه کردم دیدم به شدت گریه می کند. سوارش کردم و گفتم کجا می خواهد برود. زن در حینی که التماس می کرد که او را به شلاق بگیرم، گفت به زندان عادل آباد. حکایت آن زن بیچاره این بود که حرف خمینی را باور کرده بود و برای ارشاد!! پسر دوازده ساله اش را با دست خودش تحویل سپاه داده بود که مجاهد است. زن می گفت خدا لعنت کند خمینی را که حرفش را باور کردم و با دست خودم جگر گوشه ام را به زندان انداختم. حالا قریب یک سال است که به زندان شهرمان داراب مراجعه می کنم می گویند اینجا نیست، تحویل فسا داده ایم. فسا می روم می گویند باید در زندان جهرم باشد. به جهرم می روم می گویند اینجا نیست و تو به شیراز مراجعه کن. الان دو ماه است که یک پایم در زندان سپاه و پای دیگرم در زندان عادل آباد است و از پسرم خبری نیست؛ و هی التماس می کرد که او را کتک بزنم. حدسم این بود که طفلک را زیر شکنجه کشته اند همان طور که افشین حسن زاده شیرازی را در سن شانزده سالگی زیر شکنجه کشتند و دیگر به اعدام نرسید. اینگونه حکایت های دلخراش کماکان تا به امروز ادامه دارد. چند زندانی سیاسی داریم که تنها گناهشان سر زدن به اشرف برای دیدار با فرزند هست؟ مگر قهرمان شجاع علی صارمی را به همین گناه بردار نکردند؟ مگر نرگس محمدی با داشتن دو طفل و حال بیماری در زندان نیست؟ چنین رژیم سنگدل تبهکاری دلش برای خانواده ها و اشرفیان می سوزد که با هزینه گزاف راهی عراق می کند؟ نه، این رژیم می خواهد به هر طریق و ُطرفه یی که شده آرامش را از مجاهدین سلب کند. تفرقه بیاندازد و جامعه را بدبین و نومید کند. طبیعی ست که فرزندان برومند ایران زمین، فریب ترفند های رژیم را نخورند. چقدر خانواده ها در ایران و جهان داریم که امکان سفر به عراق ندارند؟ شرط این سفر در ایران در خدمت وزارت بدنام اطلاعات قرار گرفتن است؛ و در خارج هیچ سفارت و کنسولگری عراق حاضر به دادن ویزا به خانواده ها نیست. پس این عده که تا جلو در ورودی لیبرتی می آیند، بسیج شده وزارت ننگین و نیز سپاه پاسداران هستند و هیچ مبارز غیرتمندی که واقعا ضد رژیم باشد، حاضر به ملاقات با این عروسکان خیمه شب بازی نمی شود. سازمان ملل، آمریکا و اتحادیه اروپا باید واقف بدین امر باشند که نگذارند، حمام خون دیگری در لیبرتی براه افتد.

رحمان کریمی

دریغا... و حرفهایی به انگیزه آخرین طرح استاد بهرام عالیوندی

iran spring 15 e3948

دریغا، پنج سال از درگذشت استاد هنرمند ارزنده مقاومت ایران؛ بهرام عالیوندی؛ گذشت. او از میان ما با امیدها و انتظاراتش رفت اما یاد و خاطره او هرگز. آن پیر هدفمند که من می شناختم به عشق مجاهدین خلق و رهایی میهنش از چنگال مخوف ملایان حاکم همراه با شیفتگی شورانگیز هنری اش، زنده بود. او رنج می برد و صبوری می کرد که به روزگاری رسیده است که متأسفانه هنرمندان ایران جز قلیلی، تعهد انسانی و هنری را فرو هشته اند و به زندگی هرچه راحت تر و مرفه تر زندگی خود آنهم نه زیر سایه یک استبداد متعارف که یک استبداد نامتعارف و بدهنگام؛ چسبیده اند و از ستم های هولناکی که بر یک ملت می رود، ککشان هم نمی گزد. استاد همچون همسر هنرمندش ناهید خانم همت آبادی بی خیال از ارزش های زودگذر مادی و نامگستری، در قلب وین در آپارتمانی که واقعا یک کلبه حقیر بیش نبود، زندگی می کرد و می دانست که نبض تپنده هنر و زندگی در شریان های زمان و نسل ها می تپد و نه فقط امروزیان. این هنرمند بزرگ قدیمی حتا اتاق کار کوچکی هم برای خود نداشت. استاد چون سال های کودکی خود را در زلال آب و هوای آزاد کوهستانی ممسنی گذرانده بود وقتی به جوانی شهر نشین شد، همچنان خوی ساده و بی پیرایه کوهپایه نشینان را داشت. او درد محرومان، ستمدیدگان و زحمتکشان را با گوشت و پوست و استخوان خود تجربه کرده بود و بنابراین هدفمند و آرمانگرا شد و این را در آثار رئالیستی خود منعکس می کرد. او هنرمندی حاضر و غایب و پیدا و ناپیدا بود. هیچگاه ندیدم که از ارزش هنری خود، سخنی به میان آورد. می گفت: محرومان میهنم را تصویر می کنم و برای همانان. چنین بود که در بلوای پر خون و فتنه و فریب خمینی به شورای ملی مقاومت پیوست که همواره بدان سربلند و دلگرم بود. استاد دوبار با آمدن پیش ما، یکبار در بن که بودیم و یکبار هم در کلن، فرشته و مرا خوشنود و سرفراز کرد. چه سخن ها که میان من و او رد و بدل شد. استاد همچون ناهید هنرمند، سیاست جهانی را با همه دوز و کلک ها و کثافتکاری ها به خوبی می شناخت. آدم شناس تیز مجربی بود. به من متذکر می شد که اپورتونیست ها همگی دور یک رژیم مستبد بدنام جمع نمی شوند. بخشی از آنان که نمی خواهند این ننگ را بر پیشانی داشته باشند، برای معروفیت به اپوزیسیون روی می آورند، آنچنان سنگ داغ به سینه می زنند که ما باید لنگ بیاندازیم!! و می گفت ساده دلانی هستند که چنین جنسی را نمی شناسند و میدان می دهند. در یک کلام او به دنبال نام و شهرت نبود زیرا به خود و هنرش اعتماد کافی داشت. دو روزی که من و فرشته در خدمت ناهید خانم و استاد بودیم، همه حواسم به این جاودانه راز راستان بود که وقتی انسان متعهد باشی و هنرمندی بزرگ و واقعی، یک سلول زندان هم نمی تواند در تو یأس و تزلزل ایجاد کند. احوال دو جوان برومند اشرفی آنان را که می پرسیدی، از احوال اشرفیان می گفتند و نه فرزندان خود و آنهم با چه غروری. بگذار که کاسبکاران بازار جنجالی و پر هرج و مرج هنری امروز، خود را از امثال استاد بهرام عالیوندی هرچه بیشتر دورتر کنند که این موجب نظافت و پاکیزگی هنرمند متعهد خواهد شد. استاد همچون دیگر هنرمندان راستین، مردنی نیست که نام مبارک او بر صفحه تاریخ خواهد ماند.
وقتی مقاله زیر را نوشتم، بر این گمان بودم که استاد دگرباره بر مرگ فایق خواهد آمد و شاداب تر و امید بخش تر به کانون ایده آلش یعنی مقاومت ایران باز خواهد گشت. دریغا که تا به امروز نه انسان که هیچ موجود زنده یی به وقت مقرر، حریف مرگ نشده است و این یک قانون مسلم طبیعت است و بس.

حرف هایی به انگیزه آخرین طرح استاد بهرام عالیوندی

رحمان کریمی

فرشته که از کنفرانس جهانی روز زن از پاریس برگشت، پرسیدم: ناهید خانم را هم دیدی*؟ گفت: نیامده بود. ریه های استاد عفونی شده، دربیمارستان زیر سرم ومراقبت پزشکی؛ بستری ست. دلم فروریخت. چیزی درآن سحرگاه خاموش درمن شکست. چنان سنگین و پر شتاب و مضطرب شکست که فقط یک پاره آن کافی بود تا دگرباره مرا به گذشته های دور، به شصت سال پیش؛ پرتاب کند. گفتم پرتاب اما پرتابی شبیه درغلطیدن روی جاده یی ناهموار و پراز شیب و فراز. جسم با آنکه زنده است و زندگی بخش اما بالاخره یک مجموعه متشکل فیزیکو- شیمیایی ست و پیوسته در معرض سایش وفرسایش. جسم یک قالب حیاتی ست که موجودی بنام آدم درآن جا گرفته است اما آدمیت این موجود درارتباط با موجودات دیگر واز جمله و به ویژه با جامعه نوع خود چه درحوزه اقلیمی، چه جهانی وتاریخی می باشد. بدین دلیل است که هفتصد سال پیش، سعدی می فرماید: «تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت» از تفسیراین بیت می گذریم که خود گویا تر از هر تفسیراست. نهایت آنچه قابل تأمل وتعمق است، بار معنوی چند بُعدی «جان» است که مظهر تمامی نُمودهای اخلاقی، فرهنگی، سنتی وتاریخی ونیز نوع اندیشگی عنصری اجتماعی ولی سخت پیچیده ولایه لایه بنام آدمی یا انسان. دربرخورد با این جان است که قشریون وبی ریشه گان دریک پروسه کوتاه یا دراز مدت تغییر شکل وجبهه می دهند وبه یک اپورتونیسم حاصل ازفطرت و زدگی از شرایط حاد موجود به نیهیلیسم اجتماعی وسیاسی می رسند ودراین تقابل است که جان های ریشه دار ریشه گستر درمعرض ویرانگرترین توفان ها و سیلاب ها می مانند ومی پایند. سال هاست که جسم با جان استاد عالیوندی وهمسروفادار هنرمند اوناهید، همراهی و همخوانی نمی کند اما اینان به حکم همان جوهرهٌ جوشان درونی که مبتنی بر آرمان ملی وبشری ست، شجاع واز خود گذشته درکنار مقاومت سرفراز ایران ایستاده اند وخم به ابرو نمی آورند.

iran spring 13 8c1bf

دو روز بعد از خبربود که آخرین طرح سیاسی استاد را درسایت همبستگی ملی به مناسبت روز ملی کردن صنعت نفت دیدم. باز پرتاب سفری به گذشته های دور و دوسال و دوماه دولت ملی بزرگمرد تاریخ ایران، جاوید یاد دکتر محمد مصدق. چه ایام پر شرو شوری. کوی وبرزن و خیابان ها از جوش وخروش ما آسودگی نداشت. ما توده ای های آن روزگار با اطمینان خاطر ازآنکه با ارتجاع حاکم و حامیان استعمارگر او درنبرد هستیم، نمی فهمیدیم که داریم تیشه را به چه ریشه عزیزی یعنی مصدق و نهضت ملی او می زنیم. این رهبران ما بودند که دریک کوران باند بازی، خودگرایی و دلچسب ومطیع بودن برای حزب کمونیست اتحاد شوروی؛ چه سان اوضاع روشن روز ایران را به تحلیل سر قدم و قلم می روند. آری، ما نمی دانستیم. مصدق از هرسوی واز درون جبهه ی خود در تهدید و محاصره بود، حزب توده هم با سیاست ومشی غلط خود روی همه آنها پر جنجال تر. این را می گویم تا نسل امروزدریابد هنر اصیل وصادق رهبری مقاومت ایران را که از حیث شدت و حِدت تهدیدات و هجوم ها وتوطئه های بی وقفه مطلقا با آن زمان نرم، قابل قیاس و مقایسه نیست. من استاد بهرام عالیوندی را فرز و چابک وآتشین درآن سال ها شناختم. زیر تابلوهای بزرگ او به ابعاد سه درچهار حرکت می کردیم، متینگ می دادیم وانرژی می گرفتیم. نام او نه فقط در گستره حزب توده که درسراسر ایران مطرح و آشنا بود. سیزده سال بیشتر نداشتم که استثنائاً درزمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا یعنی سال 1329 به عضویت سازمان جوانان حزب توده ایران درآمدم. استاد ده سال ازمن بزرگتر بود وشاید عضو حزب. این مهم نیست، مهم آنکه او هنرمند سیاسی زمان بود. بیاد می آورم به خوبی که نام استاد رضا اولیا هم کاملاً سرزبان ها بود اما مطمئن نیستم که این برمی گردد به بعد از کودتای بیست وهشتم مرداد ماه 1332 ویا به همان ایام مذکور. کارهای رئالیستی استاد عالیوندی مثل کارهای امروزش به ویژه حول اشرفیان قهرمان، صریح وبی غل وغش بود. وقتی هنرمند خود را عنصری کاملاً سیاسی ودر جبهه یی مشخص می بیند، باید که درکارهای هنری اش هم این موضعگیری بی ابهام تجلی داشته باشد. بعد ازکودتا دوران سرد تفرقه ها و مفارقت ها وپراکنده شدن ها در رسید. درطول این فاصله رنجبار پراز عبرت است که استاد، سبک های دیگر را هم تجربه می کند تا خود به خلق یک سبک بدیع یعنی «فلسی» می رسد. او پیش از کودتا درهنر، پیشرو بود و بعد ازکودتا هم به پیشروی ادامه می دهد. استاد درکارهای هنری اش که عمدتاً حجمی ست ونه خطی، به کهکشان ها، به کیهان وجهان بی حدو مرز بالا سفر می کند. اگرخط فاصله دو نقطه هست اما نقطه ها وفلس گردی های او کاملاً حجمی و مواج و فراگیر است، دریک اتحاد تنگاتنگ هنری. به کیهان رفتن های عالیوندی درعصر تسخیر فضا، نه مکانیکی و فیزیکی ست ونه مُقتبس ازکار دیگران. او به دلیل شعور انسانی وهنری، فرزند خلف زمان خویشتن است. همچنانکه سفینه ها به مدد موشک های فضاپیما به قصد اکتشاف بالا می روند، او نیز سفرهای آسمانی اش را دریک حرکت مواج وپرپیچ وتاب اما نرم و خوش آهنگ آغاز می کند. استاد درتجربه های هنری به جایی رسیده است که باهمان انبوهی و پرشماری نقطه ها وفلس های حجمی به فیگوراسیون انسانی یک هنرمند پیشرو هم دست می یابد. فیگورهای انسانی وعمدتاً زن که گویی آمیزه یی ازفانتزی و طنز درخود دارد. هرکس آگاه که طرز کار وآفرینش هنری استاد را ببیند، جریان آزاد شاعران سوررئالیست برایش تداعی خواهد شد. او اتود یا طرح پیشین واولیه ندارد. دست می گذارد روی بوم یا صفحه ومثل عبور همآهنگ وجمعی لک لک ها مسیر خود را بی شناسایی قبلی طی می کند. پس اگر لک لک ها رفت وآمدشان غریزی ست، مال استاد از شور پرشعور روح هنری ست. جسم فرسوده با همه بد قلقی ها وناسازگاری ها نمی تواند مانع ریزش وبارش تند شیفتگی جان از هنرنطفه گرفته به شود.
اینک استاد دربیمارستانی از وین زیر سرُم دریک نزاع ناگزیر درگیر دفاع از زندگی ست. آرزو کنیم که چراغ تابان عمرش، چونان چراغی که به جاودان مصدق درساحت سیاسی ایران افروخت؛ بسوزد و خاموشی نگیرد تا چیزهای درانتظار ودر رأس همه سقوط اوباش فاشیست ها را که سال هاست که با هنرش درنبرد با آن درندگان است ببیند و شادمان شود. به راستی که آخرین طرح رئالیست سیاسی این استاد به مناسبت روز ملی شدن نفت درایران،
چه ساده ودر عین حال پرحرف و پر تفسیراست. خلاصه آنکه فقط به یک معنی، چراغ به ما این مثل را متذکر می شود که: «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است». نفت خرج مسجد و امام و امامزاده نمی شد و نمی شود. مصدق را برکندند تا این طلای سیاه به معابد و بتکده های سرمایه جاری و ساری شود. گناه مصدق همین که می خواست چراغی باشد روشنی بخش ایران. ویک سئوال دیگر و تمام: گناه مسعود ومریم، بزرگتر و کبیره تر نیست؟!!!.

غزل زیر، درمراسم وداع با روانشاد استاد بهرام عالیوندی ؛ توسط این سراینده خوانده شد.

یاران بزنید طبل که استاد هنر رفت

یاران بزنید طبل که استاد هنر رفت

آن یار وفادار و آن اهل نظر رفت

همواره مرا بود به او الفت دیرین

آن دیرینه دریغا، به تصمیم قـَدَر رفت

میلش به هنر بود و به آزادی ایران

ناهید هنر، باز نهاد وبی موقع سفررفت

انگشت ندامت بگز ای مرگ گرانبار

کز سرداران هنر، سردار دگر رفت

بی شرم تراز تو، حقا که فقیه است

کزبی رحمی داسش چه گل ها به شرر رفت

چندان زدی ای جان گرانسوز تو نعره

که ت غرش شیران بخروش تا به قمررفت

پنهان کنید ازسرد دلان،آتش جان را

کز خیل همه هیمه فروشان،به ضرر رفت

افسرده نباشیم ازاین دور زمانه

که ش باردگر تیراجل برقصد گـُهر رفت

دانم رفیقا ! که تو آسوده نخوابی

تا نشنوی ازما که دشمن به هدر رفت

رحمان تو مشو خسته زپیکار نهایی

زیرا که دسترنج دلیران به سرفصل ثمررفت

تقدیم به: هنرمند نامدار قدیمی و پیشکسوت هنرمدرن نقاشی استاد بهرام عالیوندی

در پیــرســالـی هــم مـی تــوان

رحمان کریمی

در پیرسالی هم می توان

ردایی از آفتاب بردوش کشید

و

بدیدار جهان رفت :

فسردگان را با صفای دل گرمایی بخشید

دل شکستگان را با کلامی از مهر، تسلایی داد .

در پیرسالی هم می توان

لخته های خون را از دل شست

میان زندگی و آرزومندان رفت و گفت:

فردا دروغ نیست

چرا که شما و کودکان شما

دروغ نیستند .

در پیرسالی هم می توان

به نبرد با تاریکی ها رفت

و با بارش شورانگیز آفتاب

شب را آسیمه کرد .

در پیرسالی هم می توان

بر مزرعهٌ سوخته از بیداد

بذری افشاند و روزهای برداشت حاصل را

زیر آسمان عبوس جهان

جار زد .

درپیرسالی هم می توان

به میان مردم رفت

با جوانان هم پیمان شد

و سهمی از رنج ها را بردوش کشید .

درپیرسالی هم می توان

با “ ناهید » * در کنج دنج کافه یی نشست

و از پشت شیشهٌ بلند تماشا

سال های جوانی را دید که هنوز

تورا به پیکار زندگی

فرا می خواند .

در پیرسالی هم می توان

از تپه های سنگین برف انبار ابرها گذشت

خواب زمستانی شب آسمان را برآشفت

به مجمع الجزایر بی پایان افلاک سفرکرد

و با امواج و گرداب های عظیم کهکشانی

به خانه کوچک خویش در “ وین » بازگشت

تا هنر به آیینی نو

در آشفتگی بی بند و بار زمین

هم چنان ستاره بماند .

در پیرسالی هم می توان

با رگبار خوش آذین نقطه ها

قلب تاریکی ها و نابکاران را نشانه گرفت

و از اجتماع تنگاتنگ ملیونی

هستی را به تصویر درآورد .

درپیرسالی هم می توان

با مختصرترین زندگی

جهانی آفرید که از غنای سرشار آن

انسان بیدار دل

نا میرایی هنر اصیل را باور کند .

چه زیباست ای مرد کهن !

نقطه ها را در زمین و آسمان

کلاف نرم و چابک رنگ و اندیشه کرد .

چه زیباست رقصان نقطه هایی که

انسان و هستی را دور می زند

تا بوم هنرمند را مغبون مگذارد .

درپیرسالی هم می توان

با نازک ترین دل عاشق

با شکنجه شدگان، شکنجه شد

با اعدامیان، اعدام

با زندانیان هم بند

با بی خانمانان ، بی خانه

با رزمندگان، همرزم

با مجاهدان ، همراه .

درپیرسالی هم می توان

به ندای دلاور بانوی سرفراز ایران“مریم » پاسخ داد:

آری

“ می توان

و باید » .

12 ژانویه 2005

* ناهید همت آبادی هنرمند برجسته و نویسنده صاحب سبک، همسر استاد

هفت سخن فراز کوتاه

iran spring 14 e0441

ــ 1
حول این گردش و چرخش
که مصافی ست میان شب و روز
مردمی هست ،
که معتاد تماشای شب اند .

 2 ــ

پریزادان اندیشه
شدند گُرگان این بیشه
مبدل می شوند آری
خود آرایان بی ریشه .

ــ 3

به شراری می سوزد
جنگل انبوه صبور
ما چه سان ماندیم
در آتش دوزخ
همه عمر ؟

ــ 4

خروش از درّه می آید
مهیب آسا و توفانی
از این باریکهٌ تاریک
مذاب جان شود جاری .

ــ 5

همسفر بودیم
با سایهٌ خاموش خود
از روز نخست
سایهٌ ابر سیه کار
جدا کرد
دو همراه قدیم .

ــ 6

به تنگسویی که می رفتیم
چراغ هر گذر ، خون بود
از آن بی راههٌ مُظلم
مپرس
احوال ما چون بود ؟

ــ 7

در خیابان های شب
چشم از چهارسوی
تاریک است
باید از سمت شما
ما چراغی گیریم .

رحمان کریمی

شرایط تحمیلی بر جنبش و انجام وظیفه خود فروختگان

iran spring 6 80698

صحبت از مسیح یا دیگری نیست . خیانت به یک دوست خیانت است و خیانت به کشور خود هم خیانت است

صفای با صفایان باد جانا

وفای با وفایان باد جانا

تو بگذر با کاروان از کوه و تنگه

که بدنامی برای خود فروشان باد جانا

به شهادت اسناد و مدارک مستند غیرقابل انکار تاریخی، از قیام مشروطه تا به امروز؛ که ایران و نیروی پیشتاز آزادیخواهانه آن همچنان درگیر استثنایی ترین استبداد سرکوبگر همه جانبه سیاسی و اجتماعی ست، هیچ سازمان و حزب و گروهی شرایط به شدت دشوار و همواره تحت تهدید و تعقیب و هجوم مثل سازمان پر افتخار مجاهدین خلق نداشته است. نکته قابل تأمل اینکه این سازمان از باریکه های توفانی و سیلابی بی وقفه و بی مجال و فراغت گذشته است که در هیچ تشکلی نمی توان نمونه آن را پیدا کرد. چنین عبور سهمگین و وقتگیری موجب یک سلسله شرایط ناگزیری می شود که مقتضیات ضروری را طلب می کند. سازمان یا حزب اگر از یک رهبری نیرومند و آگاه برخوردار باشد برای عدم گسیختگی، وارفتگی، غلبه بر ترس و نومیدی می بایست به بازسازی متناسب شرایط اقدام کند تا تشکیلات همچون یک سد سدید و دژ محکم، استوار و تسخیرناپذیر در برابر انواع هجوم ها و توطئه ها، بتواند پایداری کند. آنانکه افق دیدشان تا حد ظرفیت محدود شخص خود، فراتر نمی رود مسلما این ضرورت و حکمت مبارزاتی و تاریخی را هم نمی توانند درک و هضم و جذب کنند و لاجرم روی چنین درخت تناوری که گویی پیکره اش را از پولاد ریخته اند، نازکترین شاخه یی هستند که همواره در خود لرزه ها و وسوسه ها و شک و تردید ها احساس می کنند تا بدانجا که یا به پوچی مطلق برسند و یا به محاسبه و دلیل و انگیزه یی به صف دشمن بپیوندند. انگیزه برای یک شخصیت ضعیف اما به شدت متظاهر و خود پسند، چندان مشکل نیست. مثلا ارث پدری می تواند او را با پای خود به پابوس دشمن ببرد و مأمور خارج کشورش کند برای جبهه گیری و مقابله با جنبش اپوزیسیون آلترناتیو ایران و چنین بنده خدمتگزاری جرأت این را ندارد که به حضرت اربابی بگوید که قربان! جبهه سنگین و مهاجم شما چه کرد که یک الف نازک اندام خانمی چون من بتواند؟. ما در طول یک عمر مبارزاتی خود از این خائنان، خائفان و خودفروختگان سیاسی زیاد دیده ایم به حدی که کوچک ترین شان از امثال خائنان امروز یک سر و گردن بلندتر و معتبرتر بودند. این دیگر جای چانه زدن نیست، وقتی که آدم با پای خودش به هر تصور یا طمعی به خدمت دشمن برود، از پیش وظیفه خود را که چه خواهد بود از بَر است. اپوزیسیون و کلا سیاست را کنار بگذاریم، از دیدگاه روانشناسی انسانی؛ چنین آدمی هم محکوم و خائن به حرمت و ارزش های بشری ست. یک ساقط شده حقیر اپورتونیست که از ابتدا عوضی به عرصه مبارزه وارد شده و بهتر همان بود که به ایفای نقش ژرنالیستی خود ادامه می داد و وارد معادلات پیچیده و دشوار سیاسی نمی شد . به درازنای تاریخ بشری، خائن و خودفروخته داشته ایم . یکی از آنان را که همگان بر آن آگاهی دارند به عنوان مثال می آوریم: یهودا مسیح را به امپراتوری روم شرقی فروخت . فروش همان و ندامت و عذاب وجدان تا پایان عمر، همان . چنان از خیانت خود شرمنده و منفعل و سرگردان شد که در تاریخ عنوان «یهودای سرگردان» پیدا کرد. در اینجا صحبت از مسیح یا دیگری نیست . خیانت به یک دوست خیانت است و خیانت به کشور خود هم خیانت است. نهایت تا خائن کی باشد ؟ کسی که دیگر مفاهیمی چون وجدان، شرف و آبرو و معرفت و انصاف برایش معنای خود را از دست داده و براین اعتقاد است که «لوطی را حالا عشق است» و یا کسی که ته مانده یی هم شده از آن معانی نیک در نِهاد خود دارد و نهیب آن را گهگاه هم که شده می شنود؟. وقتی شنیدم که خانم مورد نظر به ایران رفته است، سوای جنبه های منفی و خیانتکارانه او ؛ برای شخصیت نیک و محترم پدرش متأسف شدم که هم دانشمند بود و هم ادیب و من در جوانی کتاب «دانش و هنر» او را خوانده بودم که در آن زمان آن نیکمرد چه دید باز و گسترده یی از رابطه دانش و هنر و ادبیات داشته است. منظور زنده یاد پرفسور دکتر محسن هشترودی ست. برای آن زمان بسیار با ارزش بود که اهل هنر و ادبیات بفهمند که قضایا همینطوری فله یی، دیمی و صرفا ذوقی نیست. متأسفانه این خانم حرمت اجتماعی و علمی پدر را هم شاید به عشق ارث پدر، رعایت نکرد. حالا لم می دهد روی مبل و می خواهد به چهره درخشان، پر غرور و افتخار و درعین حال رنج و ستم های بی شمار دیده مجاهدین خلق؛ چنگول بزند. نگارنده مذهبی نیست اما جا دارد این بیت را بیاوریم و عجالتا تمام کنیم:

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد.

ما به تساوی زن و مرد معتقدیم. هر کاری از این برمی آید از آن هم می تواند برآید .

رحمان کریمی

درجستجوی قلب جهان

iran spring 9 e2c5c

چرا
آن پیر همیشه از آتش گذشته را
به حرمت امانتی که در سینه داشت ، نشناختید ؟

ـــــــــــــــــــ

گر گرفته از درون
از کناره تماشایی جهان ، می رفتم .
قطاری که مرا با خود می برد
فقیرترین رهگذری بود
که از ایستگاه های مشغول می گذشت .
سوزنبانان ، با چراغ های خاموش دردست
مرگ عابری را انتظار می کشیدند
که می خواست امانتش را
از بی حسی ایستگاه های سرد بگذراند
و به قلب جهان ببرد .

ازدحام بادهای متکبر شمالی
در دماغ های با فرهنگ
تصویر سادگی مرد غریب را
به تبعید مضاعف می بردند .
در هیچ ایستگاه
قطار تهیدست جنوبی
منتظری نداشت .
و مرد
با اطلس کمرنگ یتیمان
در جستجوی قلب جهان بود .
خط سرخ بی پناهی قطار
تا بی رحم ترین ایستگاه ها می رفت
و مه یی لزج و مزاحم از بیرون
پرده دار دو فاصله بود .

من باید می رفتم
باید از افق های به خود مشغول می گذشتم
تا امانتی را که بر سینه داشتم
به مقصد برسانم
که کس به فردا نگوید
« ما نمی دانستیم »
اگر نمی دانستید
پس
آن امانت به خون آلوده
در دامن آن پیر
از که بود ؟ از کجا آمده بود ؟
ای آشنایان به خواب خویش نیز ناآشنا !
مگر آن بار سنگین طاقت سوز
از بی خیالی خداوندان عصرنبود
که شما را نیز به حراجی بی بها
به بازار نشانده بودند ؟
مگر کور چشمی « هومر » در آتن
کوردلی جغرافیای سیاسی جهان را
به امضا رسانده بود ؟
چرا
آن پیر همیشه از آتش گذشته را
به حرمت امانتی که در سینه داشت ، نشناختید ؟
مگر ارمغان آن مسافر تهیدست دیرآشنا
عطر وبوی مشرق زمین را نداشت ؟

قطار بی پناهان آمده از جنوب
به هر کجا که باید رفت ، رفت
وهر چه را که باید گفت ، گفت .
درگهواره یی که به روزگاری
فرهیخته تر کودک زمانه خفته بود
آنک
تناور بازرگانان بی قلب وعصبی
به صدارت نشسته بودند
که راه بر قطار فقیر عاصیان می بستند
تا مگر جهان
از ارمغان رسواگر جنوب به شمال
بی خبر ماند .

از مه و مهتاب و ریل های غریب می گذرم
تا صدای خونین جگرامانتم را
به تپندگی قلب جهان
برسانم .

من ازاین قطار پیاده نمی شوم
اگر به راه
خونی نشسته است
از این مسافر نیست
بردامن او
ملتی غلتیده در خون است .

میان امپراتوران
بی پیام طبیب دردمندان *
در بهشتی ، گشوده نمی شود .
من پیک رهگذری هستم بی کتاب مرسل
اما
هر سطر این امانتی که بر سینه دارم
آیاتی از رنج و محنت اند .
بر آیه های خدای تان
اگر خون به ناحق ریخته یی ، نشسته است
از این مسافر نیست
از پاک ترین فرزندان « آدم » است .

آه
درایستگاه های یکسان
سیب های گاز زدهٌ باغ خدا را
به حراج گذاشته اند .
خریداران بی شمارند
و هوا
آکنده از بوی تـُرشال و دهان های گندیده
عبور قطار را کند می کند .
و شگفتا
درهندسه زوال
خطوط نجیب عشق
مرزهای مطمئنی ست برای نپوسیدن و رسیدن .
اینک
« فرشته » درمن و من دراو
با یک قطار ویک امانت
به قلب جهان می رویم .
به راستی
در کجای زندگی بودیم
که درقطار نشستیم ؟
اگر زمان درهم فرو ریخته
وگذشته و حال ، شانه به شانه می روند
ما با قطاری که تقدیرمان بود
سفر را آغاز کردیم .
ما باید
چونان پیکی کوچک وبی نام
ارمغان خونین یک ملت را
به دادخواهان آن برسانیم .

جهان به هرلحظه
دور ودورتر می رود
وما نیز، می رویم .
هر ایستگاه می خواهد
زمین را زیر پای ما ، خالی کند .
ولی ما نه تنها مسافر که ریل راه هم هستیم .
قطار ازروی ما و ما با قطار می رویم .
استخوان های خسته اگر صدا می کنند
از پارگی تحمل نیست که از فاجعهٌ ایستگاه هاست .
ما
تا این پاره های پنجه درپنجه از هم باز نشده اند
از ایستگاه های ممنوع خواهیم گذشت .

بارانی که می بارد
دیواره مه را فرو نمی ریزد
و ما نمی خواهیم که آسمان فروافتاده براین سفر
ستارگان مان را
درنجوم قدیم ایستگاه های مدرن ،پیاده کند .
می خواهیم بگذریم تا به قلب جهان برسیم
در قلب تپنده ، خون فواره می زند
و تورا به ناشناخته های عالم می برد .
اگر جهان ، امروز خفته است
ما بیداریم و می رویم
می رویم
می رویم
می رویم .

آنک ، فلق
لجه های خون را
بر نیلی آسمان می پاشد .
وصبح ، درکنار ما
در ایستگاه همیشه آشنا
در می رسد .
وقطار بی فاصلهٌ مه
در روز شناورمی شود .
باید پیاده شد
ما به قلب تپنده جهان ، رسیده ایم .
غبار چرکین سفر، از تن وجان می شوییم
و در امواج خورشیدی روح انسان
شناور می شویم .
رحمان کریمی

---------------------------------
* اشاره به عیسی مسیح ( ع )

منتخب ویدئوکلیپ