Menu

بــرگـی ا ز ســفـر نـا مــه پیــری در راه

با پُشته یی بر پشت

از تپه ماهورهای خارایی می گذشت

از دشت ها و بیابان های همیشه تشنه

مَشک آبی بر دوش نداشت آن پیر

رهرو جوان خواه میهنش

هرچه بود ، سبک یا سنگین

تلخکامی رنجبار قوم سرگردانش بود

در زندان های صاحب زمانان .

رود تشنه بود ، جنگل های تو در توی وطن  نیز تشنه

آنسوی تر ، چه داند که چقدر دورتر

دریا هم در شورابه فطرت جوشان خود ، تشنه  .

عبور ، از ظلمات بی خضری در راه بود

کوزه بردوشان ، چونان برگ بر برگ برافکنده از دفتری

سیاهی خط خط نوشته هایشان ، هماره مغلوب ظلمت می شد .

دهان شیرنشان سرچشمه های جهانداران

گشوده نمی شد مگر به گنداب سیلابه های محیل و مدعی

ابلیسان خودطلب ، برآمده از تخمدان عجوزه قرون

نمی گذاشتند دست نوشته های به خون نشسته

ثمردهند .

کهنه کاسته ات را برآور از پشتی و بنوش و بنوش

از این سرخی شرمگین افق

دراین شفق بی رمق وقیح ِهنوز ایستاده به تشنگی خون های بهترین .

شبانان ، تشنه کام آب بودند اما با طعم شوکت و قدرت

به راستی چه کس راه بر روشنای شیرین آب بر می بندد

وازطغیان نوشا نوش عشق ، در بیابان های سوزان سرنوشت

می هراسد ؟

آن پیر ، آهسته می گذشت از گوش و کنار تشنگی

در بیابان های وا عطشای زمانه اش

او ، زنده سایهِ عابری بود که همواره رمق بر می گرفت

از قهرمانی های شگفت تحت تعقیبان

و می رفت با پشته یی بر پشت تا مگر در رسد به سایه یی

او می رفت چرا که دریافته بود قانون پرناموس رفتن را .

میان ماندن و مردن چندان فاصله نیست غیرتمند را

از پُشته ، جُرعه خون دلی برگرفت از سرخگون دریای پرتلاطم تاریخ

نوشید و سوخت در آتش مقدس و سیراب سیراب شد

چندانکه دوباره بر راه شد .

در عبور دراز مدت آن پیر بود

که شاعران در جستجوی دفینه ها و گنجینه های حسرتی نهفته دردل

گورکن خویشتن شدند به امید مدال فاخری برسینه  

برای جلوس برمسند نامداران .

درهمان چماخم رنجبار عبور بود

که کاسبکاران حرفه یی به فتح الفتوح تریبون ها و میکرفن های جهان گستر برآمدند

و رهروان را برگرفتند به تیرباران زهر طعنه ها و دشنام ها

مگر هوای مطبوع راحت اتاق را چه مشکل  

که سر بر بیابان های نا پیدا نهاده اید ؟ .

خرابه های باد بر بیابان می توفید و

عبور از آشغال ها و عفن های اعصار را دشوارتر می کرد

چه عابران و رهجویانی که پناه گرفتند به « آخرالزمان »  درچاله چوله های طول راه . 

آنگاه و آنجا ، دیگر نه توان شعر بود و نه شعار

وقت رفتن بود و هرگام را شور شعرو شعار کردن .

بیابان در بیابان بود و آن پیر را طاقتی در طاقت

در غـُل غـُل سوزان خشم شریف رهروان بود که پیر ، به « بابـِل » رسید

وا حیراتا ! مگر عقربه های روی دسیسه های زمان

عقب نشسته اند از آیین رفتن شان ؟

واحیرتا ، حیرت !

این بیابانگرد سخت ستیز ، پیرانه سر به کجا رسیده است ؟

اینجا که انگار همان بابـِل قدیم است و جمع نمرودیان وقت

کدامین دست پاشیده است بذر رهایی

براین تشنه کام خاک ، که باز هم

باغش با هزاران هزار داغ  

معلق برآمده است به حاصل ؟ 

سئوال مکن که سائران گذرگاه های تشنه قدرت

از چنان باغبانی ها ست 

که به شوکت رسیده اند .

اگر خدایی هست جز نمرود و نمرودیان 

پس تصویر باغ دلگشای او کجاست ؟ 

پیر می گوید ، چونانکه حقیقت می گوید

کنار اروند رود و هرچه رود و بود و پود

و هر کجای دور یا نزدیک که مجاهدین خلق باشند   

 نمی خواهندشان مگر به ناگزیر .   

 نکند ابلیسیان سفلیسی به معجز خداوندگاران جهان

مغلوب یا معیوب کرده اند آن خدای واحد تنها را .

صدا نه از عرش می آید نه از کبریای خدا

صدا از زمین است و آن نبرد جاودانه تاریخ

صدا از خفه کنندگان است و خیل عاصیان

صدا از بیابان های تفته است و دشت های زیر سم اسبان

صدا از جنگل های بی سایبان است و رود و رود بارهای منتظر

صدا از شوربختی دریا ها هست و چشمه های خشکیده

صدا از رنج سموم باغ معلق است و تیشه بر قامت باغ افراشته

صدا از انسان است در حصار تنگ ابلیسان .

بازگشت به بالا

منتخب ویدئوکلیپ