Menu
مهدی سامع

مهدی سامع

خروش خلق و فروپاشی چند خُرافِه و خُدعِه

moghavemat1 5905dاز روز ۷ دی ۱۳۹۶ تاریخ جنبش آزادی خواهانه و عدالت طلبانه مردم ایران ورق خورد و ما وارد دوران جدیدی از رابطه مردم با حکومت شده ایم. قیامهای شهری و ابعاد گسترده آن در سطح تمام کشور، عمق این خیزشها که مشخصه آن نفی رژیم با همه باندهای درونی آن، همراه با خواست حکومت غیر دینی (عُرفی) است، به مردم ایران، به حکومتگران و به نیروهای سیاسی اجتماعی و دولتهای خارجی پیامهای روشنی ابلاغ کرد.

پیرامون جنبش توفتده تهیدستان ایران بسیار گفته و نوشته شده و در این یادداشت فقط به فروپاشی چند خُرافه و خُدعه به طور مختصر پرداخته می شود.
مردم به دنبال انقلاب نیستند
یکی از نیرنگهای دستگاههای گفتمان سازی رژیم به ویژه در دوران ولایت خامنه ای ترویج این نطریه است که «مردم به دنبال انقلاب» نیستند. آنها در ابتدا در یک شعبده بازی نازل انقلاب را همان خشونت ارزیابی می کردند و حق انحصاری حاکمیت برای خشونت بدون حَد و مرز و بدون اما و اگر را تایید و مردم را از سرنگونی نظام منع می کردند. در این معرکه گیری شیادانه اصلاح طلبان حکومتی و برخی از مدافعان شان در درون اپوزیسون، نقش برجسته ای ایفا کردند. در تاریخ نظام ولایت فقیه ما شاهد هزاران تحلیل کوتاه و بلند و گفتارهای فَخر فروشانه در رد انقلابی دیگر بوده ایم. بر همین مبنا می گفتند که کانون تحول در درون حکومت است و نه بیرون از آن.
خروش فرودستان و آزادیخواهان ایران در حدود ۱۵۰ شهر این گفتمان مبتذل را جاروب کرد و انقلاب را در مقابل چشمان همگان قرار داد. حُکم انقلاب را نیروهای کار و زحمت صادر کردند و صدای انقلاب را به گوش خامنه ای رساندند. توده های مردم نشان دادند که تضاد بین توده ها با کل نطام و در راس آن ولی فقیه، مرکز ثقل تحول است. شعار عمیق و صریح «اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا» بر راه حل بیرون از حکومت و علیه تمامیت نظام مُهر تایید گذاشت. برای همین است که پاسدار کهنه کاری مثل حمید رضا جلایی ‌پور، مردم بپاخاسته را «کَرکَسان سرنگونی‌ طلب» نامید.
عوام مدافع حکومت
نظریه پردازان ولایت و برخی از تئوریسینهای سطحی، می گفتند که عوام نا آگاه بوده و پایه های حکومت بر دوش آنها سوار است. اینان اصطلاح عوام را در مورد مردم تهیدست و بی چیز که همان نیروهای کار باشند به کار می بردند که در ردیف خُبرگان و نخبگان جایی ندارند.
این گونه می نوشتند که احمدی نژاد در میان پایینیها پایگاه دارد و سلطه مذهب بر مردم عوام آنان را به پشتیبانی از حاکمیت واداشته است. ترویج می کردند که حرکت خود انگیخته عوام خطرناک و پرماجراست و این حق انحصاری نخبگان و خواص است که برای جامعه تصمیم گیرند. از ترکیب تظاهرات اجباری حکومتی و شعبده بازیهای انتخاباتی نهادهای امنیتی نتیجه می گرفتند که بخش عوام جامعه ایران فاقد ظرفیت تحول خواهی است.
۷ دی ۱۳۹۶ هنگامی که شیپور «برپاخیز» نواخته شد، این چرندیات هم نقش بر آب شد.
نیروهای کار و زحمت در قیامهای ۱۰ روزه خود با عمیق ترین شعارها، خود را در مرکز تحول قرار دادند و همه نظریه پردازان حکومت و حاشیه حکومت را شوکه کردند.
یک نمونه برجسته در خیزش تهیدستان، گرسنگان، غارت شدگان و آزادیخواهان ایران این بود که در طی حدود ۵۰۰ حرکت خیابانی حتی به یک فروشگاه غذا و یا لباس، حمله نشد، امری که در جنبشهای تهیدستان اروپایی بسیار رایج است. مردم و یا به قول اصلاح طلبان قلابی «عوام»، نظام را غارتگر و اشغالگر اصلی کشور اعلام کردند و گفتند که «ایران را پس می گیریم».
سوریه ای شدن و جنگ خارجی خطر عمده
از سالی که برجهای دوقلوی نیویورک در یک عملیات تروریستی فروریخت تا اکنون که ۱۷ سال از آن روز می گذرد، به ویژه پس از حمله جنایتکارانه دولت بوش به عراق، ما شاهد آن هستیم که دلواپسان تخریب ایران از خطر عمده جنگ خارجی حرف می زنند و مقاله می نویسند. ویرایش جدیدی از این گفتمان ذهنی و پوشالی خطر سوریه ای شدن ایران است. حکومت و در راس آن خامنه ای با اطمینان از این که جنگ خارجی تهدیدشان نمی کند، همراه با اسلحه فروشان و پیروان مماشات بر تنور این گفتمان با شدت می دمند. برخی از نیروهای اپوزیسیون نیز بر منوال مُد روز به این گفتمان پیوسته اند. در حالی که سرکرده کل سپاه بارها خطر عمده را داخلی ارزیابی کرده، نظریه پردازان رنگارنگ در یک سلسله تحلیلها، خطر را «عمده، فوری و عاجل» ارزیابی کرده اند. با شروع قیام تهیدستان، عباس عبدی به صحنه آمد و ضمن هشدار نسبت به سوریه ای شدن ایران خواستار «برخورد شدید، فوری و با تمام توان» با مردم محروم و رنجدیده ایران شد.
در حالی که جنگ واقعی در درون کشور بین مردم و حکومت جریان داشته و دارد، در حالی که سهمگین ترین ضربات به ساختارهای پایه ای کشور توسط نظام زده شده و مردم حتی از هوای سالم هم محروم شده اند، در حالی که انقلاب مسالمت آمیز مردم سوریه را رژیم ایران با حمایت از دیکتاتوری بشار اسد به این روز کشانده است، در شرایطی که رژیم جمهوری اسلامی بخش مهمی از درآمدهای کشور را صرف جنگ و مداخله در سوریه، لبنان، عراق، یمن و ...می کند، صحبت از خطر سوریه ای شدن اگر یک نطریه از سر ناآگاهی و دنباله روی از مدیای طرفدار مماشات با رژیم و یا کودکانه و یا بُلهوسانه نباشد، از مراکز گفتمان سازی نهادهای امنیتی ولایت خامنه ای به جامعه تزریق شده است.
قیامها و خیزشهای اخیر، حتی اگر آن را به طور کامل مهار شده فرض کنیم، که الیته چنین نیست، بر این گفتمان مُهر «باطل شد» زد. تودهای خلق با صدای رسا اعلام کردند که «سوریه را رها کن، فکری به حال ما کن». مردم فرودست اعلام کردند که خطر عمده برای آنان رژیم حاکم و در راس آن خامنه ای است و برای حاکمیت خطر عمده مردم ایران هستند و نه قدرتهای خارجی.
خطر تجزیه ایران
کسانی که خود را مالک اصلی کشور می دانند و هر صدای ضد تبعیض و برابری خواهانه را با مارک «تجزیه طلب» سرکوب و یا با تئوری بافی منکوب کرده اند، با برجسته کردن خطر واهی تجزیه طلبی به بقای نظام یاری رسانده اند. به گمان این گروه از مدافعان دروغین «ایران یک پارچه» جنبشهای ملیتها و اقوام ساکن ایران غیر خودی است. برابری خواهی و نفی تبعیض ملی و قومی را تحریک خارجی و جرم می دانند و از آن به عنوان یک خطر یاد می کنند. به مردم سیستان، بلوچستان، کردستان، خوزستان و ... توهین می کنند و شعور آنان را زیر سوال می برند. این گونه تبلیغ می کنند که نظام حاکم و لابد پاسدار جنایتکار، قاسم سلیمانی، حافظ این مرز و بوم است و لاغیر.
خیزش سراسری توده های محروم همه این تئوریهای صادر شده به فرموده مقام معظم را نقش بر آب کرد. مردم در سراسر کشور همبستگی خود را به نمایش گذاشتند و معلوم شد آن نیرویی که اساساً به فکر مردم نیست، به فکر آب و خاک و هوای ایران نیست، رژیم حاکم است که برای بقای نظام با مردم سراسر ایران در ستیز است.
البته فروپاشی این خُرافه ها و خُدعه ها با هزینه ای گزاف نه فقط طی ده روزه قیام که در طی نزدیک به چهل سال حاکمیت جهل و جنایت میسر شده است.
در خیزشهای ماه دی ۱۳۹۶، تاکنون نام ده ایرانی آزادیخواه که زیر شکنجه به شهادت رسیده اند، اعلام شده و تعدادی از مردم جسور هم در پیکارهای خیابانی به شهادت رسیده و یا بازداشت شده اند. از نظامی که بر پایه دروغ استوار است، نمی توان انتظار شفافیت داشت. آمار حکومت را باور نمی کنیم و برای آگاهی از آن چه در زندانهای ولایت خامنه ای می گذرد تلاش خواهیم کرد. یاد شهدای قیام را گرامی می داریم و جنایتهای رژیم را نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.

حمید اشرف نویسنده جزوه «حماسه سیاهکل» نیست

mehdi same 6dcb3«به طور قطع باید گفت که صاحبکار اصلی صنعت جدید جعل و تحریف تاریخ یکی از مهم ترین جریانهای انقلابی ایران معاصر، یکی از نهادهای امنیتی رژیم جمهوری اسلامی است»(از متن)

مقدمه

چهار سال قبل در پائیز و زمستان 1391 در شماره 34 – 35 مجله ی باران مقاله ای به قلم آقای انوش صالحی با عنوان «در جاده های شبانه» چاپ شد. نویسنده، این مقاله را «فصلی از کتاب منتشر نشده “آفتابکاران جنگل” که به بررسی جنبش چریکی فدایی خلق از آغاز تا اسفند 1349 می پردازد» معرفی کرد.

مدتی پس از انتشار این مقاله در صحبتی که با آقای انوش صالحی در پاریس داشتم از او در مورد منبع اطلاعات مندرج در این مقاله که به گمانم عجیب و غیر واقعی می آمد سوال کردم و او در پاسخ گفت؛ در کتابم منبع آن را ذکر کرده و وقتی منتشر شد اطلاع پیدا خواهی کرد.

کتاب انوش صالحی نه با عنوان «آفتابکاران جنگل» که با عنوان «اسم شب، سیاهکل» در زمستان 1394 توسط انتشارات باران منتشر شد که در آن نقل قولهای فراوانی از جزوه ای به نام «حماسه سیاهکل» وجود دارد و نویسنده آن حمید اشرف معرفی شده است. برای من و بسیاری دیگر که در آن سالها کم و بیش دستی بر آتش داشتیم، وجود چنین نوشته ای به قلم رفیق حمید اشرف غیرقابل قبول است.

سرانجام به مناسبت چهلمین سالگرد شهادت رفیق کبیر حمید اشرف، این جزوه از طرف انتشارات باران منتشر شد. انوش صالحی در مقدمه ی آن که تاریخ بهار 1395 را بر خود دارد می نویسد: «نسخه تایپی “حماسه سیاهکل” را در سالهای آغازین تحقیق و پژوهش بر روی جنبش فدایی که حاصلش تا کنون انتشار کتاب “اسم شب، سیاهکل” بوده است، دوستی در ایران از سر لطف در اختیار من گذاشت. در ماههای پایانی تالیف کتاب بودم که فرخ نگهدار مرا از وجود نسخه ای دست نویس از این اثر آگاه کرد. این کتاب با تطبیق این دو نسخه آماده شده است.»

از سوی دیگر فرخ نگهدار و مجید کیانزاد در پانویس نوشته ی مشترکی با نام «دیباچه ای بر زندگیِ پر شگفت و بی تکرارِ حمید اشرف» که در سایت کارآنلاین منتشر شده نوشته اند: «کتاب حماسه سیاهکل تاریخ نگارش ندارد. اما از اطلاعات مندرج در آن پیداست که قبل از کشتار جزنی و همرزمان بر تپه های اوین و بعد از جزوه “تحلیل یک سال تجربه مبارزه چریکی در کوه و شهر” و جزوه “جمع بندی سه ساله” تدوین شده است. بخشی از اطلاعات مندرج در حماسه سیاهکل قبلاً در این جزوات هم آمده بود. “حماسه سیاهکل” جزوه ای درون تشکیلاتی بوده و هیچ گاه انتشار بیرونی نداشته است. یک نسخه تایپی از این کتاب چند سال قبل به دست انوش صالحی می رسد و در تدوین اثر اخیر او، “اسم شب، سیاهکل” به کار گرفته می شود. نسخه دست نویس این اثر توسط فرخ نگهدار سال گذشته در اختیار انوش صالحی قرار گرفت و با تطبیق دو نسخه آماده انتشار گردید.»

من پس از خواندن جزوه ی «حماسه سیاهکل»، ای میلی برای انوش صالحی فرستادم و جویای ماجرای این کتاب شدم و خواستار آنکه نسخه ی اصل را در اختیار من قرار دهد. انوش صالحی دو صفحه اول جزوه و مقدمه ی آن را برای من فرستاد. مقدمه یک صفحه و چند خط است و در پایان آن به جای امضاء آمده است: «نشر یک “هسته” انقلابی»، «شانزدهم بهمن ماه 1363».

انوش صالحی بر این گمان بود و این را به من گفت که «هسته ی انقلابی»، همان «هسته اقلیت» است که من برایش توضیح دادم که چنین نیست و «هسته اقلیت» هرگز چنین جزوه ای حتی به شکل درونی منتشر نکرده است.

در مقدمه ی یک صفحه و چند خطی آن «هسته انقلابی» هم نامی از نویسنده یا نویسندگان جزوه آورده نشده و به این اکتفاء شده که «… حماسه سیاهکل… توسط یکی از اعضای گروه (سیاهکل – تهران) و رابط شهر و کوه نوشته شده و تا به حال نیز منتشر نگردیده» است!

پرسیدنیست چرا جزوه ای را که ادعا می شود در بهمن سال 1363 توسط “یک هسته انقلابی» منتشر شده، کسی از فعالان جنبش فدایی ندیده است. جز این است که حداقل چند تن از صدها فعال سیاسی چپ که در آن زمان در صحنه ی مبارزه حضور داشتند و خوشبختانه اکنون زنده اند باید آنرا دیده باشند و یا خبری در مورد آن شنیده باشند؟!

صنعت جدید

انتشار این جزوه از تولیدات یک «صنعت جدید» و یکی از تازه ترین اسناد مجعول و مخدوش درباره ی تاریخ جنبش چریکهای فدایی خلق است. جزوه ای که نه در زمان شاه و نه پس از انقلاب توسط هیچ یک از فعالان جنیش فدایی (جز فرخ نگهدار!!!) و هیج یک از کسانی که سالها در کنار حمید اشرف در خانه های تیمی زندگی کرده اند، دیده نشده و طی چهل سال گذشته حتی یک خبر در باب موجودیت آن منتشر نشده است.

شگفت انگیز این که حتی افرادی که بیش از پنج سال تجربه ی زندگی در خانه های تیمی سازمان چریکهای فدایی خلق را داشته اند و خوشبتانه اکنون زنده هستند، نه این «جزوه ی درون تشکیلاتی» را دیده اند و نه کلامی درباه ی آن شنیده اند.

و شگفت انگیز تر این که تنها کسی که مدعی ست نسخه ای دیگر -هر چند متفاوت- از این جزوه را داشته و آنرا جزوه ای درون سازمانی قلمداد کرده، بیش از چند ماه با سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پیش از انقلاب همکاری نداشته است که در آن زمان هم چنین جزوه ای در درون سازمان وجود نداشته است.

با این حساب معلوم نیست کارکرد این نوشته «درون تشکیلاتی» که هیچ یک از اعضای تشکیلات آنرا نخوانده اند، چه بود!

تردیدی نیست که برای هر عقل سلیمی که با نحوه ی عمل و روابط درونی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سالهای قبل از شهادت فرمانده حمید اشرف آشنایی داشته باشد، وجود چنین «جزوه ی درون تشکیلاتی» غیرقابل باور و غیر قابل قبول باشد و به همین دلیل نیز می توان با قاطعیت اعلام کرد که؛ حمید اشرف نویسنده جزوه ی «حماسه سیاهکل» نیست.

اما باید به کند و کاو در جزییات جزوه پرداخت تا دریافت این صنعت تولید اسناد مجعول چه بی مایه است.

فرمانده مستبد

در صفحه 39 جزوه، رفیق علی اکبر صفایی فراهانی این گونه معرفی می شود: «رفتار رفیق صفایی بسیار خشک و خشن بود و کوچک ترین خطایی را نمی بخشید و تاب تحمل اشتباهات را نداشت. مثلاً در مورد ندادن جوراب به رفیق [دانش] بهزادی خیلی با خشونت رفتار کرد. البته روز بعد جوراب خودش را به او داده بود و خودش با جوراب پاره به راه پیمایی ادامه می داد.» نویسنده یا نویسندگان، در صفحه 38 از زبان حمید اشرف در باره ی مخالفت رفیق صفایی با کتابخواندن اعضاء گروه و اختلاف نظری که در این مورد پیش آمد، نوشته اند «رفیق صفایی مساله را به صورت دستوری حل کرده بود». در همان صفحه در مورد تعیین مسیر حرکت نوشته شده: «صفایی با خشونت سماعی را وادار کرده بود در مسیری که خودش تعیین کرده بود، حرکت کند».

ملاحظه می کنید که یک کادر سیاسی برجسته ی کارآزموده که سالها در میان مردم زیسته و از سازماندهندگان مبارزات توده‌ای دهه‌ی چهل بوده و در کنار رزمندگان فلسطینی جنگیده و به مقام فرماندهی رسیده، «بسیار خشک و خشن» معرفی می شود، طوری که «کوچکترین خطایی» را نمی بخشد و «تاب تحمل اشتباهات» را ندارد و با «خشونت» (نوع خشونت فعلاً مسکوت گذاشته می شود و لابد جعل کنندگان بعداً از سندهای جعلی دیگر رونمایی می کنند) و نه با استدلال رفیق دیگر را «وادار» به قبول نظرات خود می کند. نویسنده با طرح این نکات از زبان حمید اشرف می خواهد در ذهن خواننده این مساله جا انداخته شود که رفیق صفایی نه یک فدایی بردبار و یک کمونیست آگاه و پر تجربه، که انسانی بی تحمل بوده که حتی کوچکترین خطایی را نمی بخشید.

از طرف دیگر نویسنده یا نویسندگان جزوه، به شکل ناشیانه ای مساله جوراب را به یک معضل جدی و کِشمَکشی سخت، تبدیل می کنند. اما باید به یاد آورد که سال 1349 قیمت جوراب آنقدر ارزان بود که به راحتی میشد 20 جفت جوراب خوب برای گروه با هزینه ای اندک تهیه کرد. اما نویسنده یا نویسندگان جزوه، جوراب را دست آویری کرده اند که نشان دهند کسانی که از یک جفت جوراب گذشت نمی کنند و بر سر آن درگیر می شوند، نمی توان اعتماد کرد.

طرفه آن که نویسنده یا نویسندگان جزوه، این رفتار را ناشی از عدم شناخت دیگران نسبت به موقعیت رفیق صفایی می داند. با این استدلال رفیق حمید اشرف هم به فردی سطحی و سطحی نگر تنزل می یابد؛ زیرا نمود مجموعه ی خصوصیات منفی و یا مثبت یک انسان و نه تک نمودهای استثنایی آن، به عدم شناخت و برخورد دیگران نسبت به او ربطی ندارد.

آیا چنین جعلیاتی را باید به حساب بلاهت و حقارت صنعت کاران جدید گذاشت و یا در پس این جملات یک سیاست مشخص لانه کرده است؟ به گمان من نکته دوم را باید گرفت. با این داستان سرایی می خواهند به جامعه و به ویژه به نسل جوان این ایده را تزریق کند که هر جنش مسلحانه، حتی اگر به وسیله افراد پاک و فداکار شروع شود، در عمل به خشونتگرایی درونی کشیده می شود. این جوهر و هسته فکری جزوه‌ی حماسه سیاهکل است.

نا امیدی کادرها

در صفحه 10، نویسنده یا نویسندگان از قول رفیق صفاری آشتیانی می نویسدند: «به من [صفاری آشتیانی] نیز پیشنهاد کرد که به ایران برویم، اما من به جهت نومیدی از اوضاعی که هنگام ترک ایران ناظر آن بودم، پیشنهاد او را رد کردم و او به تنهایی و فقط با تجاربی که از سفر اولش داشت، به سوی ایران حرکت کرد.»

در صفحه 11 نوشته شده است: «یک بار رفیق اسکندر با اشاره به تنهائیمان و امکانات بسیار کمی که داشتیم از ادامه مبارزه اظهار نومیدی کرد و من با شور فراوان دلائل او را رد کرده و به دفاع از ادامه مبارزه برخاستم و در پایان او را در حالی که از این نوع اندیشه من خشنود بود، لبخندی از رضایت زد و گفت که او نیز یک آن ایمان خود را برای ادامه مبارزه ضعیف نیافته است و قصدش از این سخنان این بود که روحیه مرا ارزیابی کند.»

در صفحه 28 نویسنده گفتگوهای بین حمید اشرف و علی اکبر صفایی فراهانی در جنگلهای شمال را نقل می کند و در مورد صفایی فراهانی هنگامی که در جنگلهای شمال تیم جنگل را فرماندهی می کرد، می نویسد: «رفیق صفایی که در طول زندگی مبارزاتی خود با دردها و رنجها و ضربه های فراوانی روبرو شده بود، دچار نوعی نومیدی بود.» در ادامه، آخرین جملات رد و بدل شده را چنین نقل می‌کند: «هنگامی که از هم جدا می شدیم، شوخی کنان گفت: قرار بعدی در قزل قلعه».

از این جملات و مطالب دیگری که در مورد رفیق صفایی نوشته شده و من در بالا بدان پرداخته ام این نتیجه منطقی به دست می آید که تعدادی از کادرهای گروه از مبارزه نا امید شده بودند و به شیوه غیر مستقیم افکار و اعتقادات یکدیگر را چک می کردند. نویسنده در جِلد حمید اشرف می رود تا یک چنین روحیه ای را به برخی از مبارزان تزریق کند و یا توجیهی به دستشان دهد.

انبوهی از اشتباه و بی دقتی

تاریخ نگارش «یک سال مبارزه چریکی در شهر و کوه» اواخر سال 1350 یا اوایل سال 1351 و تاریخ نگارش «جمعبندی سه ساله» سال 1353 است. از نظر انوش صالحی و فرخ نگهدار «حماسه سیاهکل» باید در همان سال 1353، مثلاً اواخر این سال نوشته شده باشد. آیا در آن زمان (سال 1353) که اوج جنگ مسلحانه ی چریکها با نظام شاه بود، رفیق حمید اشرف با انبوه کار و مسئولیتی که به عنوان رهبر سازمان چریکهای فدایی خلق ایران داشت، وقت داستان نویسی درباره‌ی موضوع تاریخی را داشت که یک بار جمع بندی آنرا به دست داده بود؟

اگر به مقایسه ی «یک سال مبارزه چریکی در شهر و کوه» و «جمعبندی سه ساله» با «حماسه سیاهکل» بپردازیم به سختی می توانیم تفاوتهای بنیادین این دو نوع کار را نبینیم. در واقع با دو نویسنده ی متفاوت روبرو می شویم، با دو ادبیات، دو فرهنگ، دو نحوه ی نگارش… در نتیجه باید پرسید: چرا رفیق حمید که در دو جزوه ی قبلی رعایت کامل همه ی مسایل امنیتی را کرده بود، یکباره همه اصول را نادیده می گیرد و داستانگونه ای می نویسد با اسامی واقعی و بدون ملاحظات امنیتی؟ برای همه کسانی که در آن دوران زندگی مخفی کرده اند، این امر مسلم بود که علیرغم همه پنهانکاریها، امکان دستیابی پلیس به برخی از اسناد و نوشته ها وجود داشت. بنابراین چریک هشیار و دقیقی چون رفیق حمید، نمی توانست آگاهانه و عامدانه چنین اشتباهی کند.

در آن تاریخ رفیق بیژن جزنی و رفقای دیگر گروه شان در زندان ساواک بودند و زیر زره بین زندانبان. چرا باید کسی چون حمید اشرف در آغاز نوشته اش به چگونگی و مسیری که منجر به دستگیری این رفقا شد اشاره کند و بعد اظهار امیدواری کند که «خود رفقای مزبور روزی به این امر به طور مفصل بپردازند.». (صفحه یک)

آیا چنین درخواستی منطقی، مسئولانه و عاقلانه است؟ و مهم تر، اگر او از رفقای زندانی چنین درخواستی می کند، چرا خود در چند صفحه به این موضوع می پردازد؟

همین جا توضیح دهم که رفیق جزنی در سال 1351 در زندان قزل قلعه تاریخچه ی گروهی را که به گروه جزنی- ظریفی معروف شد تا مقطع آخرین دستگیریها در نیمه اول 1347، به رشته ی نگارش درآورد و در ادامه آن تاریخچه گروه جنگل را نیز تا پس از «رستاخیز» سیاهکل تدوین کرد و از طریق رفیق یوسف زرکاری آن را به خارج از زندان فرستاد که با پیوستن رفیق یوسف به سازمان، حمید اشرف از این تاریخچه مطلع شد.

صرف نظر از پیآمدهای خطرناک «امنیتی_حفاظتی» که درخواستِ ساخته و پرداخته ی «صنعتکاران جدید» وجود دارد، چرا کسی که از نوشته رفیق جزنی مطلع بوده و آنرا خوانده، باید از آنها که در زندان اند درخواست کند که دوباره و «به طور مفصل» به ثبت رویدادها بپردازند؟

در صفحه 2 دُم خروس بیرون می زند: «جزنی از راه همین ارتباط، “اسلامی” [مامور ساواک در درون جزب توده] را به افراد معرفی کرد که افراد با همکاری او به مبارزه ادامه دهند… رفقای ما از این رو که او توسط بیژن جزنی سالم و مورد اعتماد معرفی شده بود، در مورد او تردید زیادی نمی کردند… رفقا هنوز هم به سفارش جزنی رابطه خود را با اسلامی ادامه می دادند.»

از این جملات چنین بر می آید که بیژن جزنی با اینکه آگاه بود عامل دستگیری رفیق حسن ضیاء ظریفی و ضربه ای که از این راه به گروه وارد شده، اسلامی یا همان عباس شهریاری است، بازهم به رفقا توصیه می کند که رابطه خود را با اسلامی ادامه داده و با «همکاری او به مبارزه ادامه دهند». چنین چیزی بیش از یک اتهام سخیف نیست و حمید اشرف واقعی و نه برساخته ی جاعلان، هرگز چنین رفتار پرسش انگیزی را به رفیق جزنی نسبت نمی داد و نداده است.

پرسش دیگری که پیش می آید این است که حمید اشرف به چه دلیل باید فرد رابط گروه با رفقای زندانی را لو دهد، نام او را ذکر کند و مشخصاً در صفحه ی ۳ بگوید: «در همین زمان بود که رابطه جزنی با رفقا – زن سعید – شناخته و تعقیب شد…» این که همسر رفیق سعید (مشعوف کلانتری) شناخته شده باشد یک مساله است و این که نویسنده از زبان حمید اشرف او را رابط با زندان و با رفیق جزنی معرفی کند، مساله دیگر.

کسانی که در فضای آن سالها زیسته باشند و شناخت اولیه ای از اصول مبارزه ی مخفی آن دوره داشته باشند، چنین برخورد غیر مسئولانه ای را به حمید اشرف نسبت نمی دهند؟ آنها می دانند حتی اگر ساواک از این ارتباط با خبر می بود، حمید اشرف هرگز با تشریح جزییات آن، مُهر تایید بر اطلاعات ساواک نمی زد.

انوش صالحی در مقدمه جزوه می نویسد: «شرایط اضطرار و الزامات زیست مخفی و نیز عدم اطلاع او [منظور حمید اشرف است] از همه آنچه که در پیرامونش، به خصوص در زندانها می گذشت، از جمله دلایلی هستند تا بخشی از نوشته هایش [منظور حمید اشرف است] با واقعیتهای جاری در همان دوره همخوانی نداشته باشد.»

انوش صالحی معتقد است که این جزوه قبل از فروردین سال 1354 و بعد از دو جزوه ای که به آن اشاره کردم نوشته شده است. اما از پایان سال 1349 و در سالهای 1350 و 1351 بسیاری از اعضاء و سمپاتیزانهای سازمان کسانی بودند که تازه از زندان آزاد شده بودند و اطلاعات زیادی از مسائل داخلی زندان داشتند که بدون تردید در اختیار رفیق حمید قرار داده بودند. بنابرین اگر رفیق حمید در پایان سال 1350 که جزوه «یک سال مبارزه چریکی در شهر و کوه» را نوشت، از تاریخ دستگیریها اطلاع نداشت، چند سال بعد، نمی توانست از تاریخ دقیق آن دستگیریهای مهم مطلع نباشد. البته این تنها اشتباه در جزوه ی «حماسه سیاهکل» نیست.

در جزوه، حمید اشرف به عنوان داستانسرایی چیره دست ظاهر می شود که جزییات رویدادها را دقیق به خاطر سپرده است، اما داستان سرای ما قرار نیست روح و تاریخ رویداها را درست ثبت کند. او در نقل تاریخ رویدادهایی که خود در آن بیشترین نقش را داشته، شِلَخته و سهل انگار است. این سهل انگاری ربطی به «الزامات زیست مخفی»، ملاحظه کاری و یا «شرایط اضطرار و الزامات زیست مخفی» و یا «عدم اطلاع او از همه آنچه که در پیرامونش، به خصوص در زندانها می گذشت» ندارد و انوش صالحی در پانویسهایی که خود بر جزوه نوشته، شماری از این «اشتباهات» را با ذکر «برخی منابع» و برخی دیگر را بدون ذکر منبع، تصحیح می کند و برخی از اشتباهات را هم تشخیص نمی دهد.

برای کسی که کار تحقیقی می کند، این یک نقطه منفی است که منابع خود را به طور دقیق ذکر نکند. هرچند که خواننده ی موشکاف به سرعت متوجه می شود که بیشتر ارجاعات انوش صالحی به «برخی منابع» همان کتاب وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، به امضای محمود نادری (1) است.

پانویس صفحات 26، 32، 43، 45، 57، 74، 75، 76 (دو پانویس)، 77، 84، 88، 91 و 94 (دو پانویس ) از انوش صالحی برای تصحیح تاریخها است. ملاحظه می شود که ۱۵ مورد اشتباه تاریخی که نویسنده یا نویسندگان این جزوه برای حمید اشرف درست کرده اند توسط انوش صالحی تصحیح شده است. اما اشتباهات دیگری هم حمید اشرفِ حضرات مرتکب شده که از چشم انوش صالحی دور مانده است و من جداگانه به آنها می پردازم.

می توان قبول کرد که هر انسانی در نقل تاریخ رویدادها، چند اشتباه کند. اما حتی کسانی که با رفیق حمید اشرف خارج از روابط سازمان آشنا بوده باشند، باور نمی کنند که وی تا این اندازه در نقل تاریخها، آن هم در مورد پروسه تدارک جنبش چریکی و حماسه سیاهکل که خودش در آن نقش محوری داشت، سهل انگار بوده باشد.

یکی از خطاهایی که به رفیق حمید نسبت داده می شود مربوط به قرار روز 16 بهمن 1349 با رفیق اسکنر رحیمی است. در صفحه 87 جزوه در مورد دیدار روز جمعه 9 بهمن نوشته شده که «رفیق رحیمی اظهار داشت که “صابری” یکی از ساواکیهای شناخته شده چند روزی است به طرز خاصی به من نگاه می کند. همین الان هم توی اتومبیل با چند سرنشین جیپ را تعقیب می کرد. من تمام این قضایا را به حساب کج خیالی او و تصادف گذاشتم!» در این زمان هنوز ضربه بهمن ماه 1349به گروه وارد نشده بود. اما نویسنده و یا نویسندگان جزوه در صفحه 88 و 89 در مورد قرار دیگری در روز 16 بهمن 1349 می نویسند: «روز جمعه هفتم بهمن [در پانویس انوش صالحی این تاریخ را 16 بهمن ذکر می کند] می بایست سر قرار رفقای دسته جنگل برویم…رفیق رحیمی سر قرارش در رشت حاضر نشد. با سرعت خود را به شاغوزلات رساندیم…بوی خطر به مشام مان می خورد. خود را به خانه رفیق رحیمی رساندیم….من در زدم کسی در را باز نکرد ولی صدای پچ پچ همسایه ها را می شنیدیم. یکی پرسید چه کسی را می خواهی؟ گفتم با آقای رحیمی کار دارم. در این حال صدای لرزان یکی از همسایه ها را شنیدم که می گفت: “آقای رحیمی کار دارد”. قضیه برایم روشن شد. به سرعت به طرف اتومبیل دویدم و از منطقه دور شدیم.» در حالی که رفیق حمید از ضربات 13 بهمن خبر داشت، چنین خطایی مرتکب می شود و البته نام محل زندگی رفیق رحیمی را هم اشتباه ذکر می کند. این خطا آن چنان آشکار است که انوش صالحی در پانویس همین صفحه در این مورد می نویسد: «از حمید اشرف بعید بود که با نیامدن رحیمی بر سر قراری در رشت به در خانه اش در فومن برود.» و من اضافه می کنم که حمید اشرف هرگز چنین خطایی مرتکب نمی شد و این نویسنده و یا نویسندگان اصلی جزوه هستند که صحنه را این گونه آرایش کرده اند.

داستانسرایی

نویسنده یا نویسندگان جزوه ی حماسه سیاهکل در صفحات 7 تا 10 به نقل از رفیق صفاری آشتیانی، خاطراتی از رفیق علی اکبر صفایی در مدتی که در جبهه های نبرد فلسطینیها بوده، نوشته اند. در بخشی از این «خاطرات» آمده است که: “طبق یک آمارگیری در حدود “هزار و دویست” سازمان» در جنبش فلسطین وجود دارد. نویسنده جزوه این «آمار» جعلی را از جانب رفیق حمید مطرح می کند تا او را فردی بی دقت و کم اطلاع و یاوه گو معرفی کند. نگارش این چهار صفحه به شکلی است که گویی حمید اشرف از صحبتهای رفیق صفاری یادداشت برداری دقیق کرده است.

در صفحات 15، 16 و 17 حمید اشرف را سوار بر موتور و در حال صحبت با ابراهیم نوشیروان پور می بینیم. این موتور سواری دو نفره در سال ۱۳۴۹ روی داده، اما نقل گفتگوی آن دو، آنهم در جزئیات، آن هم چهار سال بعد در سال 1353 به شکلی است که گویا آن دو به هنگام گفتگو در حال موتور سواری ضبط صوتی هم به دست داشته اند. به گمانم نویسند و یا نویسندگان جزوه به بازجوییهای نوشیروان پور دسترسی داشته و بر اساس آن این داستان را به شکل مورد نظر خود بازسازی کرده اند.

داستانسرایی نویسنده یا نویسندگان حماسه سیاهکل در صفحات 76 تا 83 یک سناریو ی تمام عیار برای فیلمهای هیجان انگیز و پلیسی است. حمید اشرف با ماشینی که در آن چند قبضه اسلحه است، همراه با رفیق احمد فرهودی به لاهیجان سفر می کنند. حمید، رفیق فرهودی را تحویل رفیق منوچهر بهایی پور می دهد و خودش با همان اتوموبیل حامل اسلحه به مازندران می رود تا رفقای دیگر را به گیلان منتقل کند. همین جا این سوال مطرح می شود که چرا حمید اشرف اسلحه ها را در خانه ی رفیق بهایی پور که فضای مناسبی برای نگهداری اسلحه داشت نمی گذارد، در حالی که می دانست باید یک روز بعد به همین خانه برگردد تا رفیق فرهودی را تحویل رفقای جنگل دهد. و مهمتر این که اسلحه ها به شکلی در ماشین قرار گرفته بودند که وقتی ماموران به ماشین شک می کنند و کار به کلانتری می کشد، حمید اشرف یک «بلوز پشمی» که در ماشین بوده، روی اسلحه ها می اندازد و به دنبال ماموران به شهربانی می رود. داستان 13 صفحه ای در این مورد ساخته و پرداخته شده به خیر و خوشی به پایان می رسد. این همان داستانی است که انوش صالحی در مقاله ی «در جاده های شبانه» بدون ذکر منبع نقل کرده است!!!

نویسنده یا نویسندگان جزوه، این داستان 8 صفحه ای را به گونه ای تنظیم کرده اند که خواننده به این نتیجه برسد که رفیق حمید اشرف یک مبارز سهل انگار و الکی خوش بوده که هم برای پوشش اسلحه ها تدبیری نیندیشیده و هم بدون دلیل آن را با خود از لاهیجان به مازندران می برده. این بدترین و وقیحانه ترین نوع جعل و افترا به مبارزی است که پنج سال و نیم در یک مبارزه خونین، با آگاهی، هشیاری، تیزهوشی و البته جسارت، مشارکتی همه جانبه داشت و بارها از چنگ ساواک گریخت.

جعل مسئولیت و وظایف سازمانی

در مورد کروکی صفحه 13 نیز اشتباهاتی وجود دارد که نمی شود آنها را به حمید اشرف نسبت داد. من با همه دانشجویان پلی تکنیک که در چند مرحله به سازمان پیوستند، به خصوص در مرحله اول که روابط ما هنوز محفلی بود و در حال گذار به یک گروه سیاسی _ نظامی بودیم، دوست صمیمی بودم و در حرکتهای دانشجویی با آنها همکاری داشتم و از افکار آنان با خبر بودم. اما هیچ یک از این رفقا را من عضو گیری نکردم و تمامی آنان توسط رفیق غفور حسن پور عضو گیری شدند. نقش بی بدیل رفیق حسن پور در ایجاد گروهی که پس از حماسه سیاهکل به گروه جنگل معروف شد، به دلیل ایفای همین نقش بود که نتیجه ی ارتباطات گسترده و شَم شگفت انگیز او در شناخت انسانها بود. همه رفقایی که از دانشکده ی پلی تکنیک تهران (دانشگاه امیر کبیر کنونی) و از شهر لاهیجان به گروه جنگل پیوستند، توسط رفیق غفور حسن پور عضو گیری شدند و رفیق حمید اشرف از این واقعیت به خوبی آگاه بود.

رفیق حسن پور از همان ابتدای عضو گیری من، توصیه کرد که روابطم را با رفقای فعال دانشکده ادامه دهم، ولی در مورد گروه مان و عضو گیری با کسی صحبت نکنم. و من هم دقیقاً همین کار را کردم. در بازجوییهای طولانی ساواک هم تاکید می کردم که به جز روابط دانشجویی، هیچ رابطه دیگری با دانشجویان نداشته ام؛ به جز مورد مربوط به یکی از افراد گروه فلسطین که در ارتباط با او در اسفند سال 1348 دستگیر شدم و همچنین یکی از اعضای سازمان توفان که دهها جلد از کتابهای آنان در خانه ای پیدا شد که پس از اولین دستگیری در 16 آذر 1349 لو رفت.

بنابرین من رفیق رحیم سماعی را عضو گیری نکردم. نکته جالب این که در صفحه 21 این جزوه در مورد رفیق سماعی نوشته شده است: «سماعی به وسیله ی سامع به من معرفی شده بود که در گیلان معلم بود». اما 8 سطر پایین تر، حمید اشرف ساختگی دچار فراموشی می شود و چنین ادامه می دهد که: «اواخر زمستان کار ما شناسایی بود که روزهای جمعه صورت می گرفت، چون من و سماعی دانشجو بودیم و روزهای جمعه تنها فرصت ما بود.»

همچنین باید اضافه کنم که من از وجود دو کارمند بانک که بنا به نمودار صفحه ی ۱۳ کتاب با آنها در ارتباط بوده ام، به کلی بی خبرم. این را نیز باید شهادت دهم که ارتباطم با رفیق اسکندر رحیمی در سال 1347 به خاطر این بود که حسن پور از من خواسته بود دو سه بار او را در سفر به ارومیه همراهی کنم و در طول سفر طوری رفتار کنم که گویی هرکدام جداگانه و بدون آشنایی همسفر شده ایم. در حقیقت مسئول اسکندر رحیمی هنگامی که در ارومیه بود، خود رفیق حسن پور بود و من نقش کمکی داشتم. من حتی یک بار هم با رفیق اسکندر رحیمی در مورد مسایل گروه و مواضع سیاسی گروه نصحبت نکردم. تنها رابطه من با رفقایی که در گیلان بودند، رفیق منوچهر بهایی پور بود. این رفیق در پاییز سال 1347 توسط حسن پور به من معرفی شد و به مدت یک سال مسئول او، به ویژه برای آموزش سیاسی بودم.

نویسنده‌ی کتاب از زبان رفیق حمید اشرف یک نهاد تشکیلاتی نیز برای گروه ما جعل می کند. در صفحه 18 آمده است: «اینک ما در زمستان 48 بسر می بریم. سامع روابطش را با رفقایی که می شناخت حفظ می کند و مسئول تیم شهر است. مرکزیت اجرایی گروه به وسیله من و اسکندر و سامع تشکیل می شود و تا اواخر زمستان 49 به کار خود ادامه می دهد.». در همین دو جمله چندین اشتباه فاحش وجود دارد که اگر نویسنده ی کتاب حمید اشرف واقعی بود، هرگز دچار آن نمی شد.

اولاً چنین نهادی، یعنی «مرکزیت اجرایی» در گروه وجود نداشت که من عضوی از آن بوده باشم. این نهاد سازی از جنس «مَقام سازی» وزارت اطلاعات ولایت خامنه ای است. محض یادآوری بگویم که در کتاب محمود نادری، نامه ای جعلی به نام حمید اشرف منتشر شده که امضای آن «از طرف کمیته مرکزی – دبیر سازمان» و تاریخ آن 20 خرداد 1355 است. لابد کس یا کسانی که مقام «دبیر سازمان» را برای رفیق حمید جعل کرده اند، در این جا نیز خواسته اند یک «مرکزیت اجرایی» جعلی هم برای گروه تاسیس کنند.

ثانیاً، زمستان 1349 من در زندان بودم. در اواخر همان زمستان 1349 یا دقیقتر بگویم در ۱۹ بهمن آن زمستان، هم حماسه سیاهکل اتفاق افتاد و هم 13 تن از رزمندگان فدایی در 26 اسفند همان سال اعدام شدند.

از آبان 1348 که به سربازی رفتم تا 23 آذر 1349 که در شیراز برای بار دوم دستگیر شدم، هیچ مسئولیت و وظیفه ی تشکیلاتی در ارتباط با گروه نداشتم. در آبان 1348 به سربازی رفتم. ابتدا به مدت سه ماه در پادگانی در تهران دوره آموزشی اولیه را طی کردم و پس از آن به پادگان زرهی شیراز منتقل شدم و در اسفند همان سال در ارتباطی ساده با گروه فلسطین دستگیر شدم. پس از 6 ماه در شهریور سال 1349 از زندان آزاد و روانه پادگان زرهی شیراز شدم و پس از حدود سه ماه در 23 آذر سال 1349 دوباره در شیراز دستگیر شدم. بعد از رفتن به سربازی تا دستگیری اول و پس از آزادی در شهریور 1349 تا دستگیری دوم، هیچ مسئولیت و وظیفه ی مشخصی در ارتباط با گروه نداشتم و تنها برخی قرارهای فردی داشتم و دو اقدام که از عهده من بر می آمد، انجام دادم.

ثالثاً بر خلاف آنچه در جزوه آمده، من هیچ وقت مسئول تیم شهر نبودم و از وجود تیمی که رفقا مشیدی و معینی عراقی عضو آن بودند، خبر نداشتم. نه شخصا این رفقا را می شناختم و نه کسی چیزی درباره ی آنها به من گفته بود. در این زمینه تنها چیزی که می دانم این است که در بهار سال 1347 و قبل از ضربه سوم به گروه جزنی، یک تیم شناسایی شهری با مسئولیت شخصی با نام مستعار مشیری تشکیل شد که سه ماه بعد مشیری از گروه کنار کشید. من هم یکی از اعضای آن تیم بودم. در جزوه ی حماسه سیاهکل در مورد این تیم که سه ماه عمر کرد، حرفی زده نشده است.

در همین زمینه چندین تناقض در جزوه وجود دارد که شایان توجه است. در صفحه ی 14 نوشته شده «در تابستان 48 تیم شهر با شرکت مشیدی» تشکیل می شود. در صفحه 13 نوشته شده «بهار 48 فرا می رسد… سامع نیز نمی تواند رفقای شمال را ملاقات کند، چون او هم باید به سربازی برود.». در حالی که من در آبان 1348 به سربازی رفتم. در صفحه 30 در مورد فعالیت در پاییز 1349 نوشته شده «تیم شهر از رفیق مشیدی، فاضلی و رفیق فراموش نشدنی معینی عراقی تشکیل می شد.» این تاریخهای متناقض تنها نشان دهنده ی، اطلاعات محدود و جسته و گریخته ی نویسنده و یا نویسندگان جزوه است.

من عضو یکی از تیمهای شهر بودم که وظیفه اصلی آن ساختن مواد منفجره بود و مسئولیت آن را رفیق هادی فاضلی به عهده داشت. رفیق حسن پور قبلاً و به تنهایی مطالعاتی روی مواد منفجره کرده بود که همه آن را تحویل این تیم داد. چند جلد از کتابهای ارتش در مورد مواد منفجره توسط رفیق حسن پور تهیه شده بود که در اختیار این تیم بود. این کتابها در اولین خانه ای که در 16 آذر 1349 لو رفت به دست ساواک افتاد. جز این، بنا به صلاحدید رفقا حسن پور و حمید اشرف، در چند مورد به عنوان کمک مشارکت داشتم که یک مورد آن مسافرت به ارومیه و مورد دیگر پروژه فرار رفیق جزنی از زندان قم بود که قبلاً در یک مقاله (2) به طور مفصل بدان پرداخته ام.

رابعاً برخلاف آن چه در کروکی ترسیم شده، رفقا حمید اشرف و اسکندر صادقی نژاد نه در حاشیه تشکیلات که به همراه رفیق غفور حسن پور در مرکزیت گروه قرار داشتند. بار اصلی بازسازی گروه در دوران دشواری که تا اواخر ۱۳۴۷ طول کشید و عبور از مناسبات محفلی به یک گروه منسجم را ممکن ساخت، بر دوش این رفقا بود. البته بعد از سال 1348 و به خصوص در سال 1349 ممکن است رفقای دیگری همچون رفیق علی اکبر صفایی به آن جمع اضافه شده باشند که من از آن اطلاعی ندارم.

شروع دستگیریها

حمید اشرف در جزوه «یک سال مبارزه چریکی در شهر و کوه» که در بهمن 1350 نوشته است، تاریخ دستگیری رفیق غفور حسن پور را به اشتباه اوایل دی ۱۳۴۹ ذکر می کند. در آن زمان طبیعی بود که او از همه ی جزییات دستگیریها خبر نداشته باشد.

من در مقدمه و توضیحات ویراست دوم این جزوه که در بهمن 1394 توسط نبرد خلق منتشر شد (3)، علل این اشتباه را توضیح داده ام. اما همان طور که در بالا هم نوشتم، از سال 1351 تعدادی از رفقا از زندان آزاد شدند و به تدریج به سازمان پیوستند. تردیدی نیست که آنها و مشخصاً ابوالحسن خطیب که اولین فرد دستگیر شده در 16 آدر 1349 بود، اطلاعات خود را در اختیار سازمان و رفیق حمید اشرف قرار داده بودند. همچنین رفقا فاطمه و مصطفی حسن پور، خواهر و برادر رفیق غفور حسن پور که از تاریخ دقیق دستگیری رفیق غفور خبر داشتند (رفیق مصطفی در هنگام این دستگیری در خانه رفیق غفور بود) هم اخبار را به رفیق حمید داده بودند. آنها به احتمال زیاد قبل از سال 1353 به سازمان پیوسته بودند.

واقعیت این است که ابوالحسن خطیب در روز 16 آذر 1349 در جلوی دانشگاه صنعتی دستگیر شد. او به جای آدرس خانه خود، نشانی خانه ی یکی از دوستان اش را به ساواک می دهد. آن خانه تا آبان 1348 که من به سربازی رفتم، متعلق به من، ابراهیم نوشیروان پور و دو نفر دیگر بود. من پس از رفتن به سربازی آن خانه را در اختیار دو نفر دیگر از دوستان همشهری ام قرار دادم و در آخر هر هفته در سه ماهه اول سربازی به آن خانه می رفتم. بر خلاف آن چه در جزوه ی «حماسه سیاهکل» نوشته شده، مدارک کشف شده در این خانه از ابتدا همان جا بود، آن هم نه در یک چمدان که در یک صندوق چوبی، که چند برابر یک چمدان بود، قرار داشت. با دستگیری دو نفر از ساکنان این خانه و کشف انبوهی مدارک که هریک برای ساواک حساس و حائز اهمیت بود، محتوای آن صندوق به دست ساواک می افتد. برخی از مدارک کشف شده در آن خانه عبارتند از: دهها جلد کتاب مارکسیستی، کتابهای مائو، جزوات سازمان توفان، جزوه های دستنویس شده به خصوص در مورد جنگ چریکی، چند جلد از کتابهای فنون نظامی ارتش و منجمله مربوط به مواد منفجره، پلاکهای اتومبیل، وسایل گریم، جوهر نامریی نویس، چند کوله پشتی پر از وسایل کوه و…

دستگیر شدگان در زیر فشار عوامل ساواک، من، رفیق حسن پور و احتمالاً نوشیروان پور را نیز معرفی می کنند. برخلاف آنچه در جزوه آمده، من و حسن پور در یک روز دستگیر شدیمِ؛ در 23 آذر ۱۳۴۹. او در تهران و من در شیراز. اما ببینیم «حماسه سیاهکل» این دستگیری را چگونه منعکس کرده است. در صفحه ی 91 جزوه نوشته شده: «یک هفته پس از دستگیری او [حسن پور] رفیق سامع و نوشیروان پور خائن دستگیر شدند.» من از تاریخ دقیق دستگیری نوشیروان پور اطلاع ندارم و تاریخی که انوش صالحی در پانویس صفحه 91 در این مورد ذکر کرده و یا تاریخ 21 بهمن ۱۳۴۹ که محمود نادری در کتاب چریکهای فدایی خلق … نوشته را عجیب می دانم.

اما علت همزمانی دستگیری من و رفیق حسن پور و هم پرونده شدن مان احتمالاً به ارتباط سیاسی او با یکی از ساکنان آن خانه مربوط می شود که من هم مدتی در آن زندگی کرده بودم. شاید هم وجود جزوه ای از چه گوارا بوده باشد که رفیق حسن پور آن را ترجمه کرده بود. به هر رو با دستگیری رفیق حسن پور و تجسس در خانه اش، تعدادی نقشه از مناطق مختلف ایران که متعلق به سازمان آب تهران بود به دست ساواک می افتد. مقام امنیتی رژیم شاه (پرویز ثابتی) طی یک مصاحبه در مورد این دستگیریها که در تاریخ 2 دی 1349برگذار شد، برخی اطلاعات مهم را اعلام می کند که می توانست برای گروه هشدار دهنده و یا اغفال کننده باشد.

این مصاحبه و اطلاعاتی که مقام امنیتی ارایه می دهد به جای «هشدار» سبب «فریب» رفقا می شود. به احتمال زیاد رفقایی که آزاد بودند فکر می کردند که دستگیر شدگان در بازجوییها، دامنه ی اطلاعات ساواک را به خود محدوده کرده اند.

روزنامه اطلاعات در شماره 2 دی 1349 این اظهارات را منتشر می کند. (سند ضمیمه، روزنامه اطلاعات 2 دی 1349)

جزوه ی «حماسه سیاهکل» به گونه ای تدوین شده که گویا بیست روز پس از دسنگیری من و رفیق حسن پور، چند و چون گروه به تدریج برای ساواک مشخص می شود و در آخر دی «همه چیز رو شده» است. به یقین تا آخر دی ۱۳۴۹ ساواک اطلاع دقیقی از چند و چون گروه نداشت. حتی محمود نادری که در جعل سند بازجوییها استاد است، نتوانسته در فاصله ی 23 آذر تا حدود 10 بهمن، سندی از اطلاعات ساواک نسبت به گروه در کتاب خود بیاورد.

بیست روز بعد از 23 آذر، هنوز حتی تکلیف مدارک به دست آمده در آن خانه، به جز مورد مربوط به نشریات توفان، مشخص نشده بود. من در یکی از روزهای نیمه ی دوم دی 1349 مسئولیت همه این مدارک را به عهده گرفتم. اگر ادعای بیست روز جزوه ی حماسه سیاهکل واقعیت داشت، ساواک به هیچ عنوان تا 11 یا 13 بهمن صبر نمی کرد تا دست به حمله زند و اگر در آخر دی اطلاعات ساواک درباره ی گروه تکمیل شده و همه چیز رو شده بود، چرا ساواک بازهم 12 روز صبر کرد و سپس دست به حمله زد؟ ۱۲ روز صبر در آن وضعیت حساس می توانست ناکامی بزرگی برای ساواک به همراه آورد. در جزوه ی «حماسه سیاهکل» نوشته شده که «آنها روز سه شنبه 7 بهمن 49 عملیات خود را آغاز کردند». انوش صالحی در پانویسی این تاریخ را نیز تصحیح می کند و تاریخ درست را «سه شنبه 13 بهمن 1349» اعلام می کند. اما از خود نمی پرسد آیا حمید اشرف که در کانون همه ی رویدادهای گروه در آن چند ماه، به ویژه از شهریور تا بهمن ۱۳۴۶ بوده، چگونه توانسته چنین اشتباهات آشکاری را در نقل تاریخها مرتکب شود؟ اگر رفیق حمید اشرف تا این اندازه در گزارش دهی و به یاد سپردن تاریخ رویدادها ضعف داشته و دچار فراموشی می شده، چگونه تواست چند سال همه ی قرارهای سازمانی را پس از حماسه سیاهکل با دقت و وسواسی ستودنی به خاطر سپرد؟

نتیجه گیری

در آخرین فراورده ی صنعت جدید جعل و تحریف تاریخ فدایی از زبان حمید اشرف باید بشنویم که بیژن جزنی مسئول ضربات به گروهش بوده، رفیق علی اکبر صفایی در این سناریو یک انسان خشک و مستبد است، گروه جنگل به مثابه گروهی غیر سیاسی و ماجراحو جلوه گر می شود. همه اعضای گروه و حمید اشرف، نه عناصری آگاه بلکه عوامل اجرایی بی دقت و حواس پرت و ساده انگار و خوشخیال هستند. وقتی حمید اشرف از خلال یک نوشته ی جعلی که به نام او منتشر می شود این گونه معرفی می شود، برای نفی نقش بی بدیل سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سالهای قبل از انقلاب بهمن 1349، جا به اندازه ای باز می شود که که قلم به دستان و جیره بگیران ولی فقیه هم می توانند در تاریخ نگاری مشمئزکننده خود، رفیق حمید اشرف را گانگستر و جانی معرفی کنند. برای مثال نگاه کنید به شماره ی خرداد اندیشه پویا و تک نگاری جلال توکلیان «به بهانه ی چهلمین سالمرگ» حمید اشرف.

اگر کسی جزوه ی حماسه سیاهکل را به طور سطحی بخواند، ممکن است متوجه شگردهای نرمی که برای مخدوش کردن چهره ی جنبش فدایی در لابلای سطور آن نهفته است نشود و حتی از داستانسراییهای آن هم خوشش آید. اما با اندکی تعمق در می یابیم که نویسنده یا نویسندگان این «حماسه» چه ماهرانه زهر به کام خواننده می چکانند.

با توجه به محتویات و خروجی این جزوه که سندی علیه گروه جنگل به طور خاص و جنبش فدایی به طور عام است، به طور قطع باید گفت که صاحبکار اصلی صنعت جدید جعل و تحریف تاریخ یکی از مهم ترین جریانهای انقلابی ایران معاصر، یکی از نهادهای امنیتی رژیم جمهوری اسلامی است و برای تولیدکننده ی این سند جعلی کار چندان پیچیده ای نبوده و نیست که با چند دست رد و بدل، رد اصلی آن را کور کنند.

دوم آذر 1395

پانویس

(1) چریکهای فدائی خلق از نخستین کنشها تا بهمن 1357، از انتشارات نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی، تاریخ انتشار بهار سال 1387

(2) بیژن؛ مارکسیستی خلاق، رهبری دمکرات و مستقل، ص 133 کتاب جُنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی

(3)http://www.iran-nabard.com/40%20sal/jozveh%20yek%20sal%20hamid_net_1394.pdf

كوله باري بر دوش

از وقتی خامنه ای مطمئن شد که آمریکا به عراق حمله خواهد کرد، نابود کردن سازمان مجاهدین خلق ایران و یا به تسلیم واداشتن آنان را در دستور کار قرار داد. ابتدا به شیطان «اعتماد» کرد و از طریق مذاکره و معامله با دولتهای آمریکا و انگلیس، آنان را وادار به بمباران پایگاههای مجاهدین خلق نمود و این دولتها علیرغم اعلام بی طرفی مجاهدین، با یک اقدام ننگین به بمباران پایگاههای این سازمان پرداختند.

با سقوط حکومت صدام حسین و اشغال این کشور به وسیله آمریکا، مساله چگونگی برخورد با مجاهدان ساکن در پایگاه اشرف برای آمریکا نیز در دستور کار قرار گرفت.
بر طبق قوانین بین المللی در مورد جنگ و اشغال، دولت آمریکا به عنوان دولت اشغالگر مسئول امنیت جان و مال ساکنان کمپ اشرف که در موضع خصم نبودند، بود. از آن جا که مجاهدین موضع بی طرفانه در جنگ داشتند، آمریکا باید بلادرنگ تعهد خود به کنوانسیونهای مربوطه (برای مثال کنوانسیون چهار ژنو) را اعلام می کرد و بدون وقت گذرانی و اما و اگر مفاد آن را اجرا می کرد.
همچنین بر طبق قوانین بین المللی، حاکمیت جدید در عراق باید به تعهدات خارجی حاکمیت قبلی پایبند بوده و اقامت زنان و مردان مجاهد در این کشور را به رسمیت می شناخت و از هرگونه فشار برای وادار کردن ساکنان اشرف به ترک محلی که سالها در آن زندگی کرده بودند و یا بازگذاشتن دست رژیم ایران برای ضربه زدن به مجاهدین خودداری می کرد.
بدیهی است از حاکمیت جدید در عراق که وزن اصلی و نیروی هژمونیک آن وابسته به دربار خامنه ای بود، انتظار اجرای قانون و پایبندی به تعهد وجود نداشت. البته در جامعه عراق و در سطح نیروهای سیاسی و اجتماعی این کشور که دست نشانده خامنه ای و مجری دستورات سپاه قدس نبودند، حمایت جدی و آشکار از حقوق ساکنان اشرف وجود داشت که در همان زمان به آگاهی عموم رسید و تعدادی از همین فعالان به وسیله مزدوران سپاه قدس ترور و یا مخفیانه سَر بِه نیست شدند.
ایادی رژیم در حاکمیت عراق که خامنه ای نیات خود را به آنان ابلاغ کرده بود، مساله حق حاکمیت را مطرح کرده و بنابرین به ساکنان اولتیماتوم دادند که تا پایان سال 2003 عراق را ترک کنند. این تصمیم غیر قابل «اجرا» در حقیقت پوششی برای «اجرایی» کردن نقشه ولی فقیه بود.
از طرف دیگر دولت آمریکا پس از بمباران اولیه، سیاست نابودی نرم (انحلال سازمان) را درپیش گرفت و برای این پروسه تعیین موقعیت (استاتو) ساکنان را کِش می داد. اما پایداری زنان و مردان مجاهد و بی سابقه ترین تلاش جهانی، به شمول تلاشهای شبانه روزی هواداران مقاومت در دفاع از حقوق ساکنان اشرف، سرانجام آمریکا را وادار کرد که تن به پذیرش کنوانسیون چهارم ژنو در مورد تمامی ساکنان دهد.
تا پایان سال 2008 میلادی آمریکا امنیت کمپ را به عهده گرفت. اما از آغاز سال 2009 میلادی آمریکا با گرفتن تعهد از دولت نوری المالکی مبنی بر عدم تعرض به ساکنان و تامین امنیت آنان، حفاظت از کمپ را تحویل دولت عراق داد. قبل از شروع سال 2009، مزدوران ولی فقیه با هدایت سپاه قدس به توطئه گری پنهان و آشکار و برخی از عملیات ایذایی علیه ساکنان مبادرت می کردند. اما از آغاز سال 2009 میلادی که حفاظت کمپ به مزدوران عراقی سپاه قدس واگذار شد، شرایط برای اجرای نقشه شوم خامنه ای تحقق یافت.
خامنه ای در دیدار جلال طالبانی، رئیس جمهور آن زمان عراق، از تهران با لحنی دستوری اما محترمانه مساله تهاجم و نابودی مجاهدین را مطرح کرد. حرفهای صریح او در روز شنبه 10 اسفند 1387 (28 فوریه 2009) جای تردیدی باقی نمی گذاشت که برای نابودی مجاهدین توافقاتی صورت گرفته است. خامنه ای گفت: «انتظار این است که جنابعالی و جناب آقای مالکی نخست وزیر عراق، به صورت جدی عملی شدن توافقها و تفاهمهای دو جانبه را پیگیری نمایید. [در مورد] توافق دو جانبه در خصوص اخراج منافقین از عراق، این تصمیم باید عملی شود و ما منتظر تحقق آن هستیم.» (سایت خامنه ای)
البته مساله «اخراج» اسم رمز سرکوب در حد نابود کردن با همه ابزارها، دستگیری و تحویل دادن به دژخیمان ولی فقیه و وارد کردن حداکثر فشار برای خسته کردن و به تسلیم واداشتن ساکنان بود. اگر مساله خامنه ای اخراج از عراق به یک کشور دیگر به جز ایران بود، لازم نبود که با انواع حیله ها و استفاده از دیپلماسی فشار و تهدید، در پروسه خروج و باز اسکان اخلالگری کند.
از آن به بعد دولت دست نشانده خامنه ای و مورد اعتماد آمریکا، به طور آشکار به یک سلسله اقدامات جنایتکارانه به طور مستقیم و یا از طریق مزدوران عراقی سپاه قدس دست زدند که طی آن دهها رزمنده مجاهد خلق به شهادت رسیدند.
در این مسیر «موجودیت سازمان و رد تسلیم» دو خط سرخی بود که مجاهدین خلق آن را به عنوان خطوط غیر قابل سازش و مذاکره بارها اعلام کردند. در بقیه موارد که برخی از آنها اهمیت خاص خود را داشت، نمایندگان ساکنان در عراق و در خارج از عراق، اقدام به یک سلسله مذاکران پیچیده و سخت همراه با «بِده و بِستان» کردند.
نتیجه حدود 13 سال پایداری، 13 سال ایستادگی بر دو خط سرخ، 13 سال مبارزه در برای جلب حمایت ایرانیان و جهانیان و 13 سال مذاکره سخت و پیچیده در روز جمعه 9 سپتامبر 2016 (19 شهریور 1395) یک دستاورد ارزنده و یک پیروزی خارق العاده برای مجاهدین و یک شکست برای ولایت خامنه ای را به ثبت رساند. در این روز آخرین گروه از مجاهدان ساکن زندان لیبرتی از عراق خارج شده و به تیرانا در آلبانی وارد شدند.
اما پروسه خروج بسا پیچیده تر از آن بود که بتوان تصور کرد. شاید روزی دست اندرکاران فرصت کرده و آن را برای ثبت در تاریخ منتشر کنند.
بر طبق قوانین بین المللی و بر اساس کنوانسیوهای حقوق بشر، مجاهدین حق داشتند که در اشرف سکونت داشته باشند. اما آنان با ظلم و زور مجبور به ترک اجباری خانه خود شدند و طی 13 سال از اشرف به لیبرتی و از لیبرتی به آلبانی به طور سازمانیافته و جمعی، بدون تسلیم و با حفظ تشکیلات نقل مکان کردند.
اما این پایان راه نیست و آنان که در اقیانوسهای طوفانی زندگی می کنند، فن مبارزه با نهنگان را می آموزند. بادبانها همچنان برافراشته است و کوله بارها بر دوش.
ساحل امن تنها ایران آزاد و دمکراتیک است که مردم آن بدون ستم و تبعیض مذهبی، جنسیتی و ملی در کنار هم برای تحقق عدالت تلاش کنند.
برگرفته از نبردخلق شماره
۳۷۵، پنجشنبه اول مهر ۱۳۹۵ - 22 سپتامبر ۲۰۱۶

پیرامون جعلیات ساواکی و ساوامایی (معتمد – مصداقی)

iran spring 14 a37f0

مشکل اصلی نظام ولایت فقیه مقاومت سازمان یافته و در کانون آن شورای ملی مقاومت و اجزاء تشکیل دهنده آن است. از این رو دیر زمانی است که وزارت اطلاعات با شیوه های سخت افزاری و نرم افزاری درصد نابود کردن مقاومت سازمانیافته است. برای این هدف به هر وسیله، حتی طناب پوسیده هم متوسل می شود. در این راستا نابود کردن سازمان ما و برهم زدن اتحاد ما با سازمان مجاهدین خلق در شورای ملی مقاومت ایران یکی از اجزای این هدف است. جزء اصلی نابودی سازمان مجاهدین خلق است.

یکی از آلت دستهای شناخته شده وزارت اطلاعات برای تحقق این هدف، فردی به نام مصداقی است. وی برای انجام این وظیفه به هر خَس و خاشاکی چنگ می زند و این بار با یک مامور شکار و تعقیب و مراقبت و شنود ساواک به نام معتمد همراه شده است؛ کسی که به اعتراف خودش در قتل شمار زیادی از رشیدترین فرزندان این میهن اعم از فدایی و مجاهد شرکت داشته و باید در مقابل عدالت قرار گیرد. او به گفته خودش سالهاست که ارتباطات گسترده ای با وزارت اطلاعات دارد. معتمد پس از قتل عام در اشرف با من تماس گرفت تا به قول خودش پروژه وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی برای «محو و نابود» کردن مجاهدین را فاش کند. اما به سرعت روشن شد که خودش مأمور اجرای بخشی از همین پروژه است. کمااینکه اکنون روشن می شود در همان زمان با مصداقی که جزء دیگری از اجرای همین پروژه بوده، «از نگاهی دیگر» در ارتباط و هماهنگ بوده و به موازات یکدیگر دلسوز مقاومت بوده اند!
پیرامون مطلبی که این دو شاخک حقیر اطلاعاتی با یکدیگر رد وبدل و منتشر کرده اند، توضیح چند نکته را برای آگاهی بیشتر همگان ضروری می دانم:

1- چند هفته پس از قتل عام اول سپتامبر 2013 در اشرف، پیامی از طریق ای میل دریافت کردم. فرستنده پیام نوشته بود که یکی از افراد تیمهای تعقیب و مراقبت کمیته مشترک می خواهد اطلاعات مهمی در مورد توطئه های رژیم علیه سازمان مجاهدین را به اطلاع من برساند. تصویری که این پیام ارائه می داد، نمونه هایی مانند تفرشی و دیگر کسانی را تداعی کرد که در این سالیان چه از موضع منافع فردی خودشان و چه از موضع پشیمانی از جنایتهایی که مرتکب شده بودند، به افشای اطلاعات شان از توطئه ها و عملکردهای رژیم می پرداختند. فرضیه دیگر، کلّاشی و مهمتر از آن، فرضیه طرح و برنامه وزارت اطلاعات بود، چه برای خودم و سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و چه برای شورا و مجاهدین.

به هرحال از آنجا که صحبت امنیت مجاهدین و مقاومت در میان بود، به این درخواست پاسخ مثبت داده و در میدان باستیل که یکی از شلوغ ترین میدانهای شهر پاریس است، او را دیدم. او خود را پرویز معتمد معرفی کرد و بدون این که اسم کسی را بیاورد، از ارتباط یک مامور امنیتی مهم رژیم جمهوری اسلامی با خودش صحبت کرد و این که آن مامور پیشنهاد کرده که در ازای فعالیت و اقدام علیه مجاهدین حاضر به در اختیار گذاشتن هرگونه امکانات است. او مدعی شد این پیشنهاد را رد کرده و آماده است طرح عملیاتی علیه مجاهدین را بازگو کند و در دادگاه هم در این باره شهادت دهد. من بیش از هر چیز به دنبال «طرح عملیاتی» بودم که او از آن دم می زد، اما معتمد اطلاعات مشخص نمی داد. به همین خاطر به او گفتم موضوع را برای من و یا سازمان مجاهدین خلق بنویسد. بعد از این بود که او یک نامه 4 صفحه ای خطاب به من نوشت که در آن خواسته بود یک کپی از آن به سازمان مجاهدین داده شود . کلیشه این نامه با تاریخ 29 اکتبر 2013 ضمیمه است.

2- قتل عام در اشرف در اول سپتامبر2013 واقع شده بود و اکنون در 29 اکتبر یعنی تقریباً 2 ماه بعد، پرویز معتمد در نامه اش از پرونده سازیهای رژیم برای «محو و نابود» کردن مجاهدین به عنوان شرط اساسی در مذاکرات اتمی و منطقه ای جمهوری اسلامی صحبت می کرد... و در پایان نامه نوشته بود «ضمناً آمادگی دارم طرح عملیاتی که این بی ناموس برای من شکافت را بازگو کنم و در دادگاه شهادت خواهم داد».

اما اطلاعات مندرج در نامه و آنچه شفاهاً به من گفت تازگی نداشت، چرا که مربوط به توطئه های رژیم برای ممانعت از خروج مجاهدین از لیست تروریستی بود که به سالها پیش مربوط می شد و ما با نمونه های آن به خوبی آشنا بودیم. در آن زمان 13 ماه از خارج شدن نام مجاهدین و شورا از لیست آمریکا و 5-6 سال از خروج نام مجاهدین از لیستهای اروپایی می گذشت، مضافاً بر این که در پرونده های مربوط به نام گذاری مجاهدین خلق در لیست تروریستی که در چندین دادگاه اروپایی و آمریکایی مورد بررسی قرار گرفته بود، صدها مورد از سند سازی و شهادت کتبی از همین نوعی که این فرد مطرح کرد، علیه مجاهدین وجود داشت و در مقابل اسناد و شهادتهای بسیاری هم به نفع سازمان مجاهدین در پرونده ها موجود بود. خوشبختانه همه احکام دادگاهها به سود سازمان مجاهدین خلق ایران بود و روسیاهی برای رژیم و آنهایی به ثبت رسید که علیه مجاهدین پرونده سازی کردند.
کمیسیون امنیت شورا، در همان زمان دعاوی و اقدامات ساواکی مزبور را مشکوک و در خدمت اطلاعات رژیم ارزیابی کرد و آن را مشابه عملکرد ارباب او پرویز ثابتی در کتابی که بنام «در دامگه حادثه» از این پیشتر منتشر کرده بود، دانست. از اینرو شورا و مجاهدین پیام او را که می خواست با یک فرد سرشناس مانند ابوالقاسم رضایی ملاقات کند، بی پاسخ گذاشتند.

3- 25 روز بعد از این نامه، در 24 نوامبر 2013 ایرج مصداقی با پرویز معتمد مصاحبه می کند. بهانه قسمت اول این مصاحبه چگونگی شهادت رفیق حمید اشرف بوده و البته در آن زمان مصداقی مصاحبه را احتمالاً به دلیل تازه بودن شکست این طرح ضد اطلاعاتی و ترس از افشا شدن رابطه خود با آن منتشر نمی کند تا مورد مصرف دیگری برایش پیدا شود. اکنون به نظر می رسد چنین موردی پیدا شده که اقدام به انتشار آن تحت عنوان «جنگ و گریز ساواک با چریک "افسانه" ای حمید اشرف از نگاهی دیگر» کرده است. قسمت دوم را هم با عنوان «تلاش دستگاه اطلاعاتی رژیم برای تماس با پرویز ثابتی، ایجاد رابطه با آمریکا، شکایت از مجاهدین در گفتگو با پرویز معتمد» را در 6 ژوئن 2016 (17 خرداد 1395) منتشر کرد. این مصاحبه و محتوای آن و رابطه این دو با یکدیگر به خوبی نشان می دهد که پروژه اطلاع رسانی به مجاهدین جزیی از یک عملیات اطلاعاتی بوده که با خنثی شدن این جزء، آلترناتیو آن یعنی مصاحبه با مصداقی و تشبثات بعدی وی به اجرا در آمده است.

4- در بخش اول این مصاحبه، معتمد با شرح هدف اش از ملاقات با من می گوید: «البته بعد دیدم او آدم این کار نیست و به ملاقات او نرفتم»، اما توضیح نمی دهد برای رساندن کپی یک نامه به مجاهدین باید «آدم» کدام «کار» بود؟ به نظر می رسد که او به جز اطلاع دادن به سازمان مجاهدین هدف دیگری هم داشته که تیرش به سنگ خورده است. این منطقی ترین تفسیر از جمله معتمد است. در بخش دوم مصاحبه در مورد مجاهدین خلق هم همین جمله را تکرار می کند و می گوید: «فهمیدم آنها هم این کاره نیستند.» نکته جالب در قسمت دوم مصاحبه این است که معتمد به دروغ ادعا می کند «نامه ‌هایی را هم به ابوالقاسم رضایی و مریم رجوی نوشتم». مصداقی هم می گوید: «آقای معتمد کپی نامه ‌ها را به من نشان دادند.» در حالی که چنین نامه هایی وجود ندارد و تنها یک نامه وجود دارد و آن هم خطاب به من است. در متن نامه هم هیچ اسمی از ابوالقاسم رضایی و مریم رجوی برده نشده است.
تولید این دروغ نیاز کارگردان اصلی است که پای افراد شناخته شده مجاهدین را به میان آورند.

5- در بخش اول مصاحبه ایرج مصداقی با پرویز معتمد تحت عنوان «جنگ و گریز ساواک با چریک "افسانه" ای حمید اشرف از نگاهی دیگر» هیچ حرف جدیدی وجود ندارد. تا آنجا که به مساله چگونگی اطلاع ساواک از تعدادی خانه های سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و ضربات اردیبهشت 1355 بر می گردد، در این مصاحبه اطلاع جدیدی وجود ندارد و همان حرفهای نادری و ثابتی در قالب مشتی صحنه های هیجانی که در مرکز آن معتمد قرار دارد تکرار شده است. صحنه پردازی و خالی بندی که فیلمهای اَکشنی را تداعی می کند که هنرپیشه اول آن پرویز معتمد است. در مورد چگونگی لو رفتن خانه مهرآباد جنوبی و شهادت 10 رزمنده فدایی خلق به شمول فدایی شهید رفیق کبیر حمید اشرف هم پرویز معتمد اطلاعی به دست نمی دهد. علت آن هم روشن است؛ ثابتی می گوید از طریق دیگر رد حمید اشرف را پیدا کردیم. معتمد هم با شاخ و برگ دادن و بزرگنمایی کردن نقش خود، هیچ حرف جدیدی نمی زند و فقط اطلاعات قبلی را هیجانی کرده است.

همچنین در مورد پرونده سازی مشترک ساواک و ساواما علیه رفیق حمید اشرف در مورد شهادت ناصر و ارژنگ شایگان شام اسبی، بهترین و معتبر ترین پاسخ، مقاله رفیق مادر (رفیق فاطمه سعیدی، مادر ناصر و ارژنگ) است که در جواب ادعای رذیلانه نویسنده کتاب مربوط به چریکهای فدایی خلق نوشت. (1)
این کتاب از جانب یکی از موسسات وابسته به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در دو جلد منتشر شده و در رد دروغ پردازیهای مندرج در آن دهها مقاله نگاشته شده است.

بنابرین تا جایی که به این دو موضوع که بهانه مصداقی برای تدوین مصاحبه با معتمد بر می گردد، این مصاحبه فاقد ارزش است. اما این مصاحبه دهها حاشیه پردازی آشکار و یک هدف پنهان دارد که همین امور انگیزه من برای نوشتن این مقاله است.
البته باید این نکته را روشن کنم که در مقابل اتهامات سخیف به خودم تاکنون قصد پاسخگویی نداشته و حتی در مورد اراجیف محمود نادری هم تا آن جا که به من برمی گشت، درصدد دفاع شخصی برنیامدم و آن چه در افشای دروغهای آن مامور اطلاعات دشمن نوشتم، در دفاع از حقابق مربوط به جریان فدایی بود.

6- پرویز معتمد می گوید:«من هم خودم را به آب و آتش می زدم که موضوع را به اطلاع مجاهدین در پاریس برسانم.» این هم یک نمونه از آرتیست بازی معتمد است. کدام آب و کدام آتش؟ پاریس نه جبهه جنگ است و نه جزیره ای در اقیانوس توفانی. دسترسی به من هم بسیار سهل و ساده بود و به خاطر همین معتمد توانست از طریق یکی از آشنایان خود که در لیست ای میل من بود، پیام ارسال کند. (2) او می توانست به همین طریقی که در سال 2013 متوسل شد، در سال 2008 که به قول خودش وزارت اطلاعات طرح نابودی مجاهدین را با او مطرح کرده است، با من تماس بگیرد.
طبق نامه خودش، وزارت اطلاعات از اواسط 2008 با او در مورد طرح علیه مجاهدین در تماس بوده، اما تلاشهای او برای خبر دادن در باره «حادثه وحشتناکی که در انتظار مجاهدین بود» به نتیجه نمی رسد تا این که «جمهوری اسلامی تهدید خود را عملی کرد و در دور اول 37 نفر (آوریل 2011) از سرمایه ‌های ارزنده کشورم و بار دوم 52 نفر (سپتامبر 2013) را» به قتل رساند.

ملاحظه می کنید که 5 سال و اندی طول کشید تا صدها تن شهید و مجروح شدند تا او بتواند اطلاع رسانی کند و حالا برای این که اطلاعاتش تماماً سوخته تلقی نشود، در مورد معامله احتمالی رژیم علیه مجاهدین در مذاکرات ژنو با 5+1 که قرار است سه هفته بعد از این نامه در ژنو تشکیل شود، هشدار می دهد!
بنابراین با تأکید مجدد بر این که او می توانست عیناً مانند سال 2013 در سال 2008 هم با من تماس گیرد، به سادگی از این دُم خروس می توان فهمید که:
اولاً- پرویز معتمد در اکتبر 2013 مأموریت وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی را انجام می داده است.
ثانیاً- ایرج مصداقی هم جزء و بخشی از همین مأموریت هماهنگ شده با وی بوده و مأموران دو نظام در این نقطه مانند همیشه علیه مجاهدین و چریکهای فدایی، در یکدیگر ادغام می شوند.

7- پرویز معتمد خود را در کانون مهمترین درگیریها قرار می دهد و مصداقی عمداً به این خالی بندی میدان می دهد تا خواننده بی اطلاع حرفهای او را باور کند. در بخش دوم مصاحبه او مدعی می شود که «تجربه‌ بیش از ۵ دهه کار اطلاعاتی و امنیتی» دارد. اگر حرفهای او در مورد تاریخ شروع و پایان فعالیت اش در ساواک را باور کنیم، مجموعه سالهای خدمت او در ساواک 19 سال می شود. از 1338 تا سال 1357. آیا 31 سال بعد را هم کار «اطلاعاتی و امنیتی» انجام داده است؟
او می گوید: «در حمله به فیضیه قم، دستگیری خمینی و تبعید او، سرکوب غائله ۱۵ خرداد و غائله فارس شرکت داشتم. از سال ۱۳۵۰ تا ۲۶ دیماه ۱۳۵۶ که از کشور خارج شدم در کمیته مشترک ضد خرابکاری مشغول خدمت بودم... عطار پور تازه از «کمیته» رفته بود. سر موضوعی که قبلاً گفتم، تنزل مقام پیدا کرده بود و شده بود معاون آقای ثابتی، یعنی کشک. پست تشریفاتی بود. خود رئیس کمیته هم یعنی کشک و قدرتی نداشت... پارکینگ وزارت اقتصاد را که روبروی ساختمان مورد نظر بود، تعطیل کردم. پارکینگ را ۴۸ ساعته تحویل دادند. خود این مسئله یک داستانی داشت. برای این که مجبور شدم وزیر اقتصاد را در اتاقش بازداشت کنم و دستبند بزنم... اینها تاریخ است که می گویم. نفعی هم ندارم. برای تصمیم گیری جلسه ای بود. آقای ثابتی و تیمسار سجده ای و ناصری و بهمن هم بودند. در آن جلسه من شدیداً مخالف حمله به خانه ها بودم... گفتم آقای ناصری شلوغ نکن. ادای رئیسها را هم در نیار که به درد ریاست نمی خوری... آقای ثابتی و من و هوشنگ می دانستیم. هوشنگ خیلی به من نزدیک بود. محمد حسن ناصری [عضدی] برای ما خطرناک بود. نمی خواستیم بفهمد، برای ما مشکل درست می شد. شلوغ می کرد... همین طرحی را که آمریکا برای به دام انداختن بن لادن در پاکستان اجرا کرد ما در اوایل دهه ی ۵۰ در تهران به کار بردیم. خود من عامل اجرای آن بودم... من در سیاهکل هم بودم. البته هیچ دخالتی در آنجا نداشتم. من به همراه بهمن نادری پور به آنجا رفته بودم. ما فقط مدارک و ... را جمع کردیم... من در دستگیری حنیف نژاد شرکت داشتم... احمد بناساز نوری را من در مرخصی بودم [لابد در خیابان] به او مشکوک شدم و دستگیر کردم... به جمشید طاهری پور در خیابان مولوی وقتی دنبال سوژه ی دیگری بودم، مشکوک شدم و خودم یک نفری دستگیرش کردم و دستبند زدم و تماس گرفتم تا آمدند و او را به کمیته مشترک بردند...»

از فیضیه قم وقتی سه سال از شروع کارش در ساواک می گذشته تا دستگیری خمینی و سرکوب عشایر فارس و از سیاهکل تا حمله به خانه های تیمی چریکهای فدایی و به خصوص خانه مهرآباد جنوبی همه جا حضور فعال داشته و لابد شکسته نفسی می کند که به طور صریح خود را نفر اول بعد از پرویز ثابتی معرفی نمی کند.
در بخش دوم مصاحبه برای اینکه نشان دهد آخوندها هم او را تحویل می گیرند، در یک گنده گویی ابلهانه تا آنجا پیش می رود که مدعی است که نماینده «بیت رهبری و سپاه پاسداران» در پاریس به او متوسل شده که رابطه نظام و آمریکا را وصل کند و او هم با یک رشته اقدامات محیرالعقول کد رابطه با آمریکا را کف دست نماینده مزبور گذاشته است و در عین حال با تردستی بی نظیری درخواستهای آنها در مورد مجاهدین را اجابت نکرده و وزارت اطلاعات را سر کار گذاشته است!

8- پرویز معتمد در زیرنویس شماره 3 در بخش اول مصاحبه، در مورد مجاهد شهید زنده یاد رضا رضایی قهرمان در یک دروغ رسوا می گوید: «رضا رضایی آن گونه که مجاهدین تبلیغ می کنند فرار نکرد. او پس از آن که دهها اسلحه سازمان و نارنجک را تحویل داد، با تبدیل قرار آزاد شد. من یادم هست حاج خلیل رضایی در کمیته مشترک التماس می کرد که او را آزاد نکنند. او می گفت من بچه ام را بهتر از شما می شناسم. مطمئن هستم دوباره می رود و وصل می شود. اما عطارپور به گفته های او توجه نکرد و گفت دستور است که او را آزاد کنیم و ما نمی توانیم مانع شویم.» هر چند این اکاذیب انزجار آور ارزش پاسخگویی ندارد اما در این جملات دو دروغ خیلی آشکار و یک پلیدی وجود دارد که ذکر آن بی مناسبت نیست.

اولاً پرونده مربوط به مجاهدین خلق در سال 1350 به عطارپور ربطی نداشت و همه زندانیان سیاسی آن زمان که در اوین بودند می دانند که سربازجوی آن پرونده ازغندی (منوچهری) بود. ثانیاً در زمانی که رضا رضایی ساواک را فریب داد و تحت نظر آزاد شد، هنوز کمیته مشترکی وجود نداشت. ساواک و شهربانی به طور مستقل عمل می کردند. کمیته مشترک در زمستان سال 1350 درست شد و در آن زمان زنده یاد رضا رضایی از کنترل ساواک خارج شده بود.
اما معتمد که در صحبت با من اظهار ارادت بسیار به زنده یاد آقای خلیل رضایی می کرد، حالا مدعی «التماس» آقای رضایی برای آزاد نکردن رضا می شود. اگر این جمله از خود او باشد، این یک رذالت و پلیدی و توهین به پدر چندین شهید است که اکنون در قید حیات نیست تا به این دروغ پاسخ درخور دهد.

در همین مایه پرویز معتمد دروغ آشکاری هم در مورد مسعود رجوی می گوید. مصداقی هم با فرومایگی آن را تائید می کند. از همان ابتدای به قدرت رسیدن خمینی، نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی - مخصوصاً وقتی که مسعود رجوی در تهران کاندیدای انتخابات شده بود- با یک سلسله اسناد جعلی تلاش کرده اند تا علت اجرا نشدن حکم اعدام او در فروردین سال۵۱ را «همکاری با ساواک» قلمداد کنند. با این همه آنها در حالی که هم اسناد ساواک را در اختیار داشتند و هم بسیاری از مهره های ساواک با آخوندها همکاری می کردند، ادعای مسخره ای که فقط برای درمان تاول سوزناک مصداقی ابداع شده یعنی سوار کردن مسعود بر «ماشین گشت» (همچون مصداقی به اعتراف خودش) را مطرح نکردند، زیرا می دانستند که همه زندانیان سیاسی دهه 50 از چگونگی دستگیری مجاهدین خلق مطلع هستند. این دروغ در مورد مسعود رجوی آشکارتر از آن است که نیاز به موشکافی داشته باشد. اما ایرج مصداقی که خود را یک «محقق مسئول، البته از قماش محمود نادری» جا می زند، همین دروغ را وسیله برای عقده گشایی و هرزه درایی علیه مجاهدین و مسعود رجوی کرده است. واقعیت این است که او می خواهد به هر طریق ممکن ماموریت خود را به اجرا در آورد. استناد به اسناد جعلی و حرفهای دروغ نشان می دهد که مصداقی بی دنده و ترمز تشنه به خون مجاهدین خلق و مسعود رجوی است.

9- پرویز معتمد در مورد فدایی قهرمان، رفیق شهید عباس جمشیدی رودباری می گوید: «خیلی سرنخها از او به دست آمد. اطلاعات نسبتاً زیادی داد.». معتمد که در همه صحنه ها مرد اول بوده نمی گوید که کدام «سرنخها» و چه «اطلاعات نسبتاً زیادی» در اختیار ساواک گذاشته است. رفیق جمشیدی که به شدت زخمی شده بود زیر شدید ترین شکنجه ها قرار گرفت و در حالی که طبق ضوابط آن موقع فقط لازم بود 6 ساعت مقاومت کند، آدرس خانه تیمی را پس از 6 روز شکنجه ممتد بر زبان آورد. به جز این هیچ اطلاعات جدی برای دشمن افشا نکرد و به جز ضربه وارد شده به یک خانه که آن هم در اثر عدم تخلیه آن صورت گرفت، ساواک نتوانست هیچ رد دیگری از او برای ضربه زدن به سازمان به دست آورد.

10 - معتمد که به هر خس و خاشاکی برای بی اعتبار کردن من و سازمان چریکها متوسل می شود، در حالیکه خودش را همه کاره ضربه 8 تیر 1355 معرفی می کند، در مورد بردن من به محل درگیری مدعی است که من دروغ می گویم. او می گوید: «تعجب می کنم بعد از این همه سال مهدی سامع می گوید ساواک او را آورده بود به محل درگیری». هر چند این اراجیف نیاز به پاسخگویی ندارد، اما بسیاری از زندانیان آن روزگار هستند که بعد از 40 سال به خاطر دارند که من همان زمان این موضوع را برای آنها توضیح داده ام. من خبر اندوهبار را همان روز با مورس به زندانی کنار سلول ام در کمیته مشترک اطلاع دادم و از طریق او به اطلاع دیگران رسید. چند ماه بعد که به اوین منتقل شدم، در حضور دهها تن از زندانیان سیاسی آن چه اتفاق افتاد را تعریف کردم.

11- مدت کوتاهی پس از انتشار بخش اول مصاحبه، مصداقی در مطلبی تحت عنوان «مهدی سامع و "سه تفنگدار" ش» می نویسد: «مهدی سامع، یکی از دلدادگانش به نام امیر ابراهیمی را روانه فیس بوک کرد تا به زعم خود در برابر این مقاله واکنش نشان دهد.» او اضافه کرد که «از نظر من خود مهدی سامع هم ارزش چندانی برای پرداختن ندارد» و اضافه می کند که «فرصت طلبی سیاسی و شم کاسبکارانه ‌ی اصفهانی سامع، مانع از پافشاری او روی پرنسیبهای انقلابی است.»
اما سوختگی و همزمان رذالت مصداقی به دلیل آن کامنت نیست. مصداقی از نوشته رفیق لیلا جدیدی در فراسوی خبر روز شنبه 9 آبان 1394 با عنوان «جنایت علیه ساکنان لیبرتی و میرزا بنویسهای دهان گشاد» (3) آن چنان سوخته که کف بر دهان به رفیق لیلا ایراد می گیرد که چرا «احساس "مرضیه احمدی اسکویی" و "مهرنوش ابراهیمی" و "نسترن آل آقا" بودن، همزمان به او دست می‌دهد.» مصداقی که گویا خود را هنوز «رئیس بند» می داند، به «احساس» شناس هم ارتقا یافته است. او مثل همیشه تیرهای زهرآگینی را در تاریکی رها می کند تا شاید مشکلی از خود حل کند. البته برای هر رفیق فدایی این یک امتیاز و افتخار است که در هر لحظه از زندگی خود به ارزنده ترین رفقای فدایی فکر کند و سعی کند که نمونه ای همچون آنان باشد و برای همین است که بسیاری از رزمندگان در انتخاب نام مستعار از نام رفقای شهید استفاده می کنند.

مساله اصلی
همچنانکه در ابتدا گفته شد، باز هم باید تأکید کرد که مسأله اصلی رژیم، نابود کردن نیروهای انقلابی و در راس آن مقاومت سازمانیافته مردم ایران است و به همین خاطر وزارت اطلاعات از هیچ توطئه و خباثتی رویگردان نیست.
در سال 2008 من در همین باره مطلب کوتاهی با عنوان «خوابهای پنبه دانه ای شکنجه گران» که در 26 فروردین 1387 در سایت جنگ خبر منتشر شد، نوشتم. در آن مقاله پس از یک مقدمه کوتاه پیرامون موقعیت رژیم به اصل موضوع پرداختم که آن بخش را به طور کامل در این جا نقل می کنم:
«سایت دیده بان وزارت اطلاعات در ادامه سیاست گفتمان سازی علیه نیروهای جنبش مقاومت مردم ایران، در روز چهارشنبه 9 آوریل 2008 مهملاتی به شرح زیر به هم بافته است.
"بنا بر اخبار رسیده از عناصر نزدیک به شورای ملی مقاومت، کنفرانس خبری 7 نفر از اعضای جدا شده از گروه مجاهدین خلق که اخیراً موفق به عزیمت به فرانسه شده اند، موجب مسأله داری برخی اعضای شورای ملی مقاومت و تعدادی از نزدیکان به این شورا خصوصاً عناصر چپ نزدیک به "مهدی سامع" و مشخصاً آنهایی که پیش از این خواهان جدایی سامع از مجاهدین بودند، گردیده است."
پاسداران و شکنجه گران ولایت آسید علی خامنه ای در خوابهای پنبه دانه ای خود هنگامی که «لوف لوف» می بلعند، جمع شدن مخفیانه کمتر از 10 نفر از مزدوران و دلالان خود به شمول احسان نراقی، جهانگیر شادانلو، جواد فیروزمند، محمد حسین سبحانی و.... در یکی از کافه های پاریس و گرفتن چند عکس و تکرار اراجیف سخیف وزارت اطلاعات به وسیله آنان را «کنفرانس خبری» که موجب ایجاد «مساله» در شورای ملی مقاومت شده می بینند و وقتی «دانه دانه» می خورند، خواب جدایی «عناصر چپ» از این شورا را می بینند.

شکنجه گران وزارت اطلاعات فراموش نکرده اند که ساخت و پاختهای میهن بر باد ده آنان با شیطانهای بزرگ و متوسط و کوچک که منجر به نامگذاری در لیست تروریستی و بمبارانهای سهمگین سال 2003 و حمله وحشیانه به مقر شورا در پاریس در همان سال 2003 شد، نه فقط نتوانست خللی در عزم شورای ملی مقاومت برای سرنگونی استبداد دینی حاکم بر کشور ما ایجاد کند، بلکه برعکس صفوف این شورا را مستحکمتر و اتحاد درونی آن را عمیقتر کرد و بنابرین ادعای تاثیر یک جلسه مخفیانه ی کمتر از 10 نفر دلال و جاسوس با سابقه و مزدور شناخته شده بر شورای ملی مقاومت ایران فقط گویای حماقت گردانندگان بخش گفتمان سازی وزارت بدنام اطلاعات است. درهم ریختگی در درون ولایت خامنه ای و جراحیهای درون نظام ارتجاعی حاکم بر ایران و البته رشد جنبشهای اجتماعی مردم ایران و مقاومت دلیرانه زنان و مردان شهر اشرف و افشاگریها و فعالیتهای نیروها و فعالان جنبش مقاومت در سراسر جهان سبب آن شده که دستگاه گفتمان سازی ولایت فقیه بدون ترمز و دنده به چرند بافی بپردازد و برای روحیه دادن به ارازل و اوباشی که برای سرکوب جنبش مردم ایران اجیر شده اند، تفاله های جنبش مقاومت را به خورد آنان دهد.

برای اطلاع نظریه پردازان رژیم ولایت فقیه این حقیقت را تکرار می کنم که پیمان مشترک و مرکز ثقل فعالیت سیاسی همه ی اعضای شورای ملی مقاومت به شمول سازمان ما، براندازی نظام جهل و جنایت ولایت فقیه و استقرار یک نظام دمکراتیک و لائیک و انتقال قدرت به مردم ایران است. تا آن روز ما هم جزیی از زنان و مردان این جنگیم که به ترمز بریده ها و بی دنده ها می گوئیم، به جنگ تا به جنگیم.»

جانشینان امروزی قلم به مُزد سایت دیده بان وزارت اطلاعات، به شمول مصداقی، می توانند این نوشته کوتاه را وصف حال خویش هم بدانند.

پانویس
(1) فاطمه سعیدی: برای فرزندان من اشک تمساح نریزید!
(نامه سرگشاده به خلقهای قهرمان ایران در مورد کتاب اخیر دشمن)
http://www.siahkal.com/index/mid-col/nameh-sargoshadeh-Rafigh-Madar.htm

(2) پس از آن که نامه را به دست مجاهدین رساندم و پس از اطلاع از تصمیم کمیسیون امنیت شورا، من برای تعدادی از دوستان و رفقا داستان تماس معتمد را بازگو کردم. تعدادی از آنان چه در سازمان ما و چه در شورای ملی مقاومت و چه دوستان و رفقای دیگر به این که تماس با من بسیار ساده و آسان است ایراد می گرفتند و به خصوص بر جنبه امنیتی آن تاکید می کردند. اما من هنوز هم فکر می کنم که به خاطر امنیت مجاهدین و مقاومت ریسک کردن در این مورد لازم بود.

(3) جنایت علیه ساکنان لیبرتی و میرزا بنویسهای دهان گشاد
لیلا جدیدی
9 آبان 1394
سیاهی که در می رسد، مار و عقربها از سوراخ برای نیش زدن بیرون می آیند. غزال که به خاک می افتد، کفتارها برای تکه تکه کردنش هجوم می آورند و سرانجام، عده ای ابله سودمند همراه و همزبان با اوباش سایبری رژیم پس از هر جنایت علیه ساکنان اشرف/ لیبرتی راه دشوار آشپزخانه تا کامپیوتر را طی می کنند تا میرزابنویس دهن گشاد رژیم شوند.
این خوش نشینها بدون حضور در یک کلاس عملی، برای مبارزانی که سابقه بیش از سه دهه مبارزه سخت و بی امان با رژیم جمهوری اسلامی را در کارنامه دارند، نسخه می پیچند و از خزینه ذهن ارباب – رعیتی خود استدلال بیرون می کشند که "رهبران اعضا را به کشتن داده اند".
این متخصصان منزوی، هرگز مناسبات جمعی و تشکیلاتی را درک نکرده اند اما خود را "مخالف" و "سیاسی" می نامند و جهت نمایش انساندوستی، برای کسانی که در مبارزه جان خود را از دست داده اند، به قید شرط و تبصره اشک تمساح می ریزند.
غیر از این جمع، ارتش سایبری جمهوری اسلامی هم پس از هر عملیات جنایتکارانه، به لطف ساعتی هفت هزار تومان دستمزد، به صف و آماده به خدمت می شود تا پشت چهره های مرموز و ناشناخته، گندابه های فکری اطاق فرمان خود را در پوششهای مختلف، از حمله مستقیم تا دلسوزی مزورانه به اطراف بپاشد.
پاسخ به مار و عقربها این است: پرنده از پرواز دست نمی کشد، بخاطر اینکه کسی تیر در کمان دارد. پرنده، پرنده است. این مار و عقربها هستند که در لانه های خود دفن می شوند.

ضمیمه، کلیشه نامه پرویز معتمد

samee11 07621

برگرفته از ایران نبرد

پنجاه سال پایداری با کدام رویا؟

iran spring 66c98

در ماه گذشته سازمان مجاهدین خلق ایران پنجاهمین سال تاسیس خود را پشت سر گذاشت. این سازمان از شش سالگی که با اولین تهاجمات ساواک روبرو شد تا اکنون که تحت ضد انسانی ترین و ظالمانه ترین فشارها در کمپ بدتر از زندان لیبرتی محاصره شده، دورانی پر از تلاطم و چالش را گذرانده و در این مسیر پر از فراز و نشیب هزینه های کلانی را آگاهانه پذیرفته و با جانفشانی پرداخت کرده است. مبارزه مداوم و خستگی ناپذیر علیه دشمن اصلی در دو نظام و همزمان رویارویی با پیچیده ترین و بی سابقه ترین توطئه های رذیلانه از جانب قدرتهای استعماری و امپریالیستی، این سازمان را آبدیده کرده است. برای من که طی چهل و چهار سال گذشته از نزدیک با مجاهدین آشنا و با نگاه از بیرون آنان را ارزیابی کرده ام، پایداری، ایثار و ماندگاری این جریان شگفت انگیز است. همگان می دانند که عَمَله و اَکَره خمینی و خامنه ای بارها مرگ و نابودی این سازمان را با تبلیغات پرمایه اعلام کرده و همزمان از سر دادن شعار «مرگ بر منافق» غافل نشده اند. شگفتا که کمترین زاویه کارگزاران حکومت با ولی فقیه، با برچسب «منافق» معرفی و شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه، همردیف شعار مرگ بر منافق می شود. این پدیده بسیار ساده که به طور مداوم در جریان است، از نظر سیاسی یک قطب بندی مشخص را روشن می کند؛ مجاهدین خلق به عنوان تشکیلاتی قدرتمند بر محور نیروهایی که برای سرنگونی استبداد مذهبی حاکم بر ایران و تحقق دمکراسی، استقلال، آزادی و جمهوری غیر دینی تلاش می کنند قرار دارد. این جایگاه سیاسی، صرف نظر از میزان موافقت و یا مخالفت با این سازمان، به طور عینی وجود داشته و از نظر سیاسی بیان تضاد اساسی جامعه ما و مبارزه مردم ما برای رهایی است. کتمان این واقعیت، نادیده گرفتن مهمترین قطب بندی در درون جامعه است و هنگامی که این کتمان در سیاستهای راهبردی و کاربردی تبلور پیدا کند، به هَدَر دادن انرژیهای لازم برای رسیدن به هدف مبارزه آزادیبخش منجر می شود.
چنین است جایگاه و نقش مجاهدین خلق در آغاز پنجاه و یکمین سال تاسیس آن و بنابرین این ماندگاری و پایداری شایان تبریک به همه کسانی است که درچارچوب این سازمان خود را تعریف می کنند.
در قطب مخالف، ولایت خامنه ای قرار دارد. در مورد موقعیت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و بین المللی رژیم حاکم، در بیانیه سال جاری شورای ملی مقاومت ایران که مجاهدین خلق هم به آن رای مثبت داده اند، به تفصیل نوشته شده و بنابرین تکرار آن نباید جایی در این یادداشت کوتاه داشته باشد. اما طرح یک نکته در مورد ولی فقیه برای شناخت عمیق تر این قطب بندی را ضروری می دانم.
خامنه ای نمونه کامل یک سیاستمدار مستبد و یک آخوند ریاکار است. ریاکاری علی خامنه ای هیچ حَد و مرزی ندارد. او از جمله آن واعظانی است که چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند و چون به منبر می رود با روده درازی در نقش «اولیا و انبیا» ظهور می کند. برملا شدن مذاکرات و ساخت و پاخت او با آمریکا نمونه ای از ریاکاری اوست. گماشتگان رنگارنگ علی خامنه ای از او به عنوان «سید خراسانی» که از اولین کسانی است که در رکاب امام غایب شیعیان خواهد بود، یاد می کنند. برخی از مزدبگیران بی دنده و ترمز ولی فقیه از دیدار او با امام غایب صحبت کرده و خامنه ای در این موارد سکوت، به علامت تایید، کرده است. خامنه ای به چندین دوجین جریان ارتجاعی و تروریستی در سراسر جهان که نام «الله» را در تابلو خود حک کرده اند جیره و مواجب می پردازد تا در حفاظب از امنیت ولایت مطلقه اش شریک باشند. عملکرد این نیروها سیمای ریاکار خامنه ای را برملا می کند. این نیروها به عنوان «الله و اسلام» به کشتار مسلمانان کَمر بسته اند. کشتارهای سَبُعانه مردم عراق، سوریه و....نمونه ای روشن از حِرص و طَمع خامنه ای برای حفظ قدرت است. این شخصیت به بیان زردشتیان، اهریمنی و به بیان مسلمانان شیطانی با گفته زیر به بهترین نحو تعریف می شود.
ابلیس گفت؛ هان ای به رَه مانده مُریدان نابِکار، با نام ما چه کار،
زین پس به سادگی نام خدا برید و به دل کار ما کنید.
این یادداشت در ستایش از مبارزه و پایداری مجاهدین خلق طی پنجاه سال گذشته می تواند به همین جا خاتمه یابد. اما همان گونه که یک انقلاب تنها یک کنش سیاسی نبوده و انباشتی از شور، شوق، غم، شادی، عشق، تخیل و رویای ملیونها تن از مردم است، یک سازمان و یا فرد انقلابی هم بدون این احساسها به طور کامل نمی تواند تعریف شود.
به گمان من هر انقلاب، اختراع، تحول و آرمانی، بدون رویا تحقق پذیر نیست. بنابرین سوال این است که مجاهدین با کدام رویا زندگی و مبارزه می کنند؟ آیا پاسخ مجاهدین به این سوال «جامعه بی طبقه توحیدی» و یا تحقق «اسلام دمکراتیک» است؟ من تاکنون از هیچ مجاهدی این سوال را نپرسیده ام. اما به گمانم اگر پاسخ آنان چنین باشد، به چند دلیل کُنه مساله بیان نشده است.
اول آن که درک از این مفاهیم می تواند متفاوت و حتی از راس تا قاعده ناهمگون باشد. به سختی می توان درک یکسان و همگون از این مفاهیم را تصور کرد.
دوم آن که این مفاهیم به خاطر کلی بودن و بنابرین به میزانی انتزاعی بودن می تواند به یک دُگم یا تَعصُب منجر شود که برای یک جریان پیشرو مُهلک است.
سوم آن که تحقق چنین رویاهایی در مدت کوتاه عملی نیست و بنابرین در زندگی روزمره در حالی که طعم شیرین آن حس نمی شود، تلخی، سختیها و ناهمواریها می تواند ذهن و جان انسان را درهم شکند. رژی دبره به درستی می نویسد: «اگر یک ملاک بلند مدت تاریخی نتواند تبدیل به ملاک کوتاه مدت سیاسی و عملی شود، انتظار این که چنین مفهوم مجردی بتواند پایه های استراتژی موثر در تاکتیک را بریزد بیهوده است.» (رژی دبره، نقد سلاح، برگردان: م. امین لاهیجی)
به خاطر این سه دلیل باید به دنبال چیز دیگری بود که نه فقط در کوتاه مدت که در لحظه به لحظه زندگی عملی باشد. این چیز دیگر و یا این رویا که نه با اندیشیدن به «مدینه فاضله» که با رفتار و کردار در هر شرایط قابل حِس است، چیزی جز مبارزه برای بازیافتن «انسانیت خود» نیست. رویای انسانی که به دنبال بازیافتن و پروراندن انسانیت در خود است، رویای انسانی که «انسان» را در ثقل هر اندیشه و عمل خود قرار می دهد، رویایی دور و غیرقابل لمس نیست. لحظه به لحظه در جدال درونی و بیرونی می توان به میزانی انسانیت خود را پیدا کرد و پرورش داد و یا آن را ویران کرد.
با شناختی که طی چهل و چهار سال گذشته از مجاهدین خلق دارم، تصور می کنم رویای «انسانی که در تلاش برای بازیافتن انسانیت» خود است، عمیق ترین و در عین حال عملی ترین و قابل حس ترین و بدون تردید زیباترین رویا و نقطه مشترک همه اجزای این سازمان از راس تا قاعده است.
مهدی سامع

منتخب ویدئوکلیپ